|
نچ! اینطور نه! بیا بشینیم بی خیال عالم و آدم. من غم چرخش نداشته باشم و ترس از رسیدن ها بیخ گلومو نچسبه و هی عین آدمای مست تلوتلو نخورم بین این همه زمان که خودم موندم کجاش نشستم. بشینم بشمرم سالهارو... یک... ده... دوازده.. اینجا. از اول برسم به ته و دست بزنم به زمینش و بگم دیدی هیچی نبود این همه سال؟ که دلم گرومپ گرومپ صدا نده از اینکه دست که به ته رسید و خاکش مشت شد تو جیب، چه گلی بگیرم به سرم که خاکش نیاد به سرم؟ چی گفته بودم؟ بگذریم؟ نخیر! چیو بگذریم؟ تازه اولیش رو آتیش زدم، هنوز کلی تا تهش مونده! آتیش به آتیش می خوام بدم تا بلکه بسوزه این هوار ِ صدا! آتیش به آتیش میرم بالا...
|