آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
موضوع: نه‌،قصه

»»

مثل وقتهایی که ناخنم گوشه می‌کند و به شالم می‌گیرد،
این‌روزها مدام به گوشه‌های خودم گیر می‌کنم!

لینک | ئه‌سرين | July 6, 2008 10:30 AM || نه‌،قصه
 
»»

نقش بگذار روزهارا
به نشانه‌های آبی و قرمز
تا رسیدن به تاریخهای پاسخ‌دار،
سند تداوم نسل مردانت

منتظر باش، تحمل کن
تا اثبات کنی آنچه بودنت می‌خوانند
و تمام کنی آنچه خدایانت
به سببش پاداشت می‌دهند روزی

و فراموش کن
دفترت را از میان بادها برداری
تا حتی ورق بخورد به هر حرکت گوشه‌ی دامنت
در هروله‌ی میان آغوش و آشپزخانه

لینک | ئه‌سرين | June 24, 2008 02:55 PM || نه‌،قصه
 
»»

خاطره به انگشت ششم می‌ماند. بریدنش یک‌جور درد دارد، نگه‌داشتنش یک‌جور!

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2008 11:57 PM || نه‌،قصه
 
»» بود که قرعه دولت به‌نام ما افتد؟

براي تو كه نمي‌دانم كجاي حكمت الهي گير افتاده‌اي به اينچنين! براي تو كه بلد نيستم آن طور كه بايد به روزت، كاري كنم! تشكري، تبريكي،‌ هديه اي حتي و تو هميشه به دلت است!

من اشتباه بوده‌ام! ما اشتباه بوده‌ايم، حضوري به ناگزير و ناگريز. می‌بينم و لب مي‌گزم اين همه سال و تمام دردهاي از پس خنده و بغضي كه هرلحظه نگرانم كه مي‌تركاندت آخر! كجاي اين دنيا كسي مي‌تواند ادعا كند يك روز به نامت كفاف اين همه روز و سال را مي‌دهد؟ تازه انتظار هم داشت مني كه رسم روز نگه داشتن و تعارفات معمول را نمي‌دانم و تو حسرت به دلت مي‌ماند، شاهكاري بسازم و من هرچه مي‌كنم ياد نمي‌گيرم! خيلي سال پيش مي‌ايستادم و فرياد مي‌زدم من اشتباه بوده‌ام در اين حجم، و اشتباه سياه سفيد نيست، پررنگ و تيز است ميان ملايم‌ها! اما حالا فقط زير لب تكرار مي‌كنم و چشم مي‌بيندم كه نبينم تن داده‌اي به اين اشتباه و تكرار و تكرارش! چشم مي‌دوزم به آدمها و فكر مي‌كنم تورا چنين مي‌بايست شایسته، و من سربه‌هوا گيج مي‌خورم بين حرف‌هايي كه مي‌زنم و چهره‌ي تو که انگار از سرزمين ديگري مي‌شنويَم، كه خوشايندت نيست و انگار كه آه مي‌كشي كه چرا نه مثل همه؟ چرا اين همه خارج از جمع؟ و من فكر مي‌كنم يك جاي خلقت بايد بتوان يقه‌ي كسي را گرفت كه چرا؟ به چه حقي؟
من آداب روزها را تمي دانم آن طور كه بايد و هست. با نمي دانم چقدر ديرتر-زودتر، روزت مبارك و لعنت به اين حضور كه تا ابدالدهر اين روز را به زور به نامت كرد و تو گرفتار شدي!

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2008 12:04 AM || نه‌،قصه
 
»»

نزدیک‌نر هیچ‌چیز نیست. هیچ‌چیز دیده نمی‌شود، جز بوی عطرها که متجاوزند!

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2008 11:21 AM || نه‌،قصه
 
»»

ما هیچکدام خوب نیستیم
نه تو،‌ که این‌همه بد نقش آدمهای خوب را بازی می‌کنی
نه من، که این همه خوب نقش آدمهای بد

لینک | ئه‌سرين | June 13, 2008 02:14 AM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» So close no matter how far

بودن یا نبودن چه اهمیتی دارد وقتی حتی به صدایی آشنا در پس‌زمینه‌، میخ می‌شوم به صندلی و طعم باران می‌سْرد زیر زبانم؟

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2008 12:00 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» و جاودانه شدند، بی‌نشان

ما بدهكاريم به آنها که ایستادند
به آنها که جان دادند و دم نزدند
ولی ادامه دادند

ما طلبکاریم
از آنها که باعث شدند
عزیزانمان نامی باشند گمنام
بر سر کوچه‌ها

پ.ن. حاتمی‌کیا سر مصاحبه تلویزیونی‌ در مورد سریال خاک سرخ با بغض تعریف می‌کرد شهر داشت سقوط می‌کرد و باید برمی‌گشتیم، دوربین به دست داشتم از آخرین صحنه‌های شهر فیلم می‌گرفتم و از بین جنازه‌ی بچه‌ها می‌دویدم که سوار قایق بشم، یک لحظه درست وقتی که یک پام تو قایق بود و یکی روی پل، از بین جنازه‌ها کسی پام رو گرفت. یه‌رزمنده‌ی زخمی که به زور دستش‌رو به پام رسونده بود، سرش رو بلند کرده بود و می‌خواست که با خودمون ببریمش... می‌گفت نه می‌شد وایساد و موند نه اون نگاه و خواهش می‌ذاشت بری... مجبور شده بود جا بذاردش و سوار قایق بشه، می‌گفت تمام این سالها درد جا گذاشتنش باهامه، اینکه چاره‌ای نداشتم... (نقل به مضمون)
پ.ن. امروز و آدمهاش روز و اتفاق کمی نیست، نمی‌دونم چرا سکوتش می‌کنید؟

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2008 02:19 PM | نظر (16)| نه‌،قصه
 
»»

خوب بمون
نه به‌خاطر من، نه به‌خاطر ما
به‌خاطر همین اندک آرامش نسبی
به‌خاطر چشمی که نمی‌پره
به‌خاطر دلی که مدام شور نمی‌زنه
به‌خاطر شبهایی که بالش یعنی آرامش، نه صدا خفه‌کن
به‌خاطر بزرگ شدن فاصله‌ی دیوار که در هر رفت و برگشت دیرتر بخوری بهش
به‌خاطر اون خنکی سیال میان این همه حجم آتشین
به خاطر خودت و چرا كه نه؟ اصلا براي ما
بمون، خوب بمون

لینک | ئه‌سرين | May 9, 2008 10:55 PM | نظر (7)| نه‌،قصه
 
»»

یک آهنگهایی هستند که فقط صدا نیستند؛
خیابان‌ند: بلند، بی‌دریغ، وحشی
دست‌ند: ناگهان، مطمئن، اندازه
نفس‌ند: گرم، رام، مداوم
شعرند: زمزمه، همراه، نرم
کلام‌ند: ناگفته، ناشنیده، نانوشته
عطرند: آشفته، آشنا
آدم‌ند، آدم‌ند، آدم‌ند

لینک | ئه‌سرين | April 26, 2008 11:50 PM | نظر (10)| نه‌،قصه
 
»»

دلم زنانه‌گی می‌خواهد
ساده و وحشی
بی دغدغه

لینک | ئه‌سرين | April 20, 2008 11:17 PM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»» آبرام

فاصله‌ی بین باز شدن در و بسته شدنش وقتی من می‌خواهم از خانه خارج شوم، زمانیست تقریبا به اندازه باز شدن در به قد عرض شانه‌هایم و خزیدنم به بیرون،
چند ثانیه‌ی کوتاه.
فاصله‌ی بین رد شدن شانه‌های پهن شما از وقتی در باز می‌شود تا وقت بسته شدنش، می‌شود به اندازه باز شدن کامل ِ در،
چند ثانیه‌ی طولانی.

لینک | ئه‌سرين | February 4, 2008 10:54 AM | نظر (8)| نه‌،قصه
 
»»

و تو
همین یکی دو روز آینده
باید بروی
که یکی دو هفته‌ی بعد بمیری
و مصادف شوی با جشن‌های هرساله
و من هربار
هزار باره
پشت شیشه‌ی ندیده بایستم‌ات
مات و خیره و ندیده
برگردم
حوالی ِصبح ِانقلاب شود
فرودگاه و بهشت زهرا گل‌باران
و ما با تو از راه برسیم
میان تل خاک و برف
و ثبتت کنیم بر سنگی روی زمین
تا همیشه‌ی تاریخ
تا آخر دنیا

لینک | ئه‌سرين | January 30, 2008 12:05 AM | نظر (13)| نه‌،قصه
 
»»

بگو زمین بچرخد
به دور خود
به دور خورشید
بگو زمان نایستد
بالا رود
پله‌پله
از بلندای هستی.

بگو زمین و زمان بچرخد
رها شود، بپیچد!

ما،
تاریخ را
به نام خود سند زده‌ایم
همین حوالی،
میان قابهای خنده
میان همهمه‌ی بودن
میان گریه و خنده
میان سلام و خداحافظ.

ما تاریخ را به نام خود سند زده‌ایم
همین دیروز
همین فردا.

ما،
اوج خنده‌ها
و لذتهامان را
به نام خود
به نام دوستی
سند زده‌ایم.

"سوم بهمن هزار و سیصد و هشتاد شش خورشیدی"

پ.ن. برای پونه

لینک | ئه‌سرين | January 22, 2008 11:52 PM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»»

- نه‌عاشقانه سروده‌هایم از آن تو
+ نه‌سروده عاشقانه‌هایم از آن تو

لینک | ئه‌سرين | January 15, 2008 11:27 AM | نظر (6)| نه‌،قصه
 
»» عشق سالهای سگی

گیسوانت باد
چشمانت آتش
آغوشت مرگ

لینک | ئه‌سرين | December 24, 2007 09:28 AM | نظر (7)| نه‌،قصه
 
»» گردنبند

خداي من
از زنجيري به گردنم آويزان است
نمي دانم،
من او را به بند كشيده ام؟
يا او مرا؟

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2007 09:54 AM | نظر (10)| نه‌،قصه
 
»»

سنگم بدهید
باید دیوارم را بلندتر بسازم
آنقدر که حتی
با بلندترین نردبانها هم به اوجش نرسید
چه رسد بر روی نوک پاهایتان
چه رسد با نوک زبانهایتان

لینک | ئه‌سرين | November 23, 2007 12:06 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

خدای خاطره ها
جایی میان زمین و آسمان نشسته
و خاطره ها خانواده اش هستند
پدرخوانده ای برای فرزندان دیگران

به هر خاطره زنجیری آویخته
بی نام و بی نشان
به هنگام
دستی به زنجیر خاطره ای می کشد
و خاطره آرام و بی صدا جاری می شود
به سوی کسی، کسانی
که می شناسدشان
همراه با جینگ جینگ زنجیرش

خدای خاطره ها
فقط گاهی
مثل همه ی خدایان
صبح ها که از دنده ی خشم برمی خیزد
خاطره ها را انتخاب نمی کند
چنگ می زند و راهی می کند
برای همین است
گاهی دلت چنگ می خورد
یا گوشه ی چشمت نم برمی دارد

به گمانم چنین صبحهایی
خواب بی خاطره گی خودش را دیده
و الا چرا باید خاطره های زخمی را، راهی کند؟

من فکر می کنم
خدای خاطره ها
خدای بدی نیست
گاهی
فقط کمی حسود است
همین

لینک | ئه‌سرين | November 18, 2007 01:55 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» تعليق

قهقهه
هق‌هق
قه‌قه‌ه
هقهق
قهقههق
هقهقهه‌ه
قهقهقهقهه

لینک | ئه‌سرين | November 14, 2007 12:06 PM | نظر (4)| نه‌،قصه
 
»» رجعت

تو، او شده بودی، من، تو
تو، من شده ای، من، او
من، تو شده ام، او، من

ادامه دارد...

لینک | ئه‌سرين | October 22, 2007 12:21 PM | نظر (22)| نه‌،قصه
 
»» ?How many times I've been here before

به رخشان بني‌اعتماد كه وقتي در را به روي من و دسته‌گل ِ لاله باز كرد، با تعجب گفت كه چقدر بزرگ شدم و مهربان خنديد. و به زنهاي قصه‌هايش كه درد دارند،‌ ولي آرامند و دوست‌داشتني!

خوابهايم را مي‌فروشم، مثل فرو فريدا.
بهايش اما هرچه خواستيد،
خنده‌اي، سكه‌اي، بغضي، تكه سنگي از نمي‌دانم كدام كوه!
خوابهايم را مي‌فروشم،
نه اصلا! هديه مي‌كنم
خوبها و البته بدهايش را.
قول مي‌دهم تلخي‌اش را طوري حس كنيد
كه سختتان نيايد، كه آخر با دلي كه لب‌پَر مي‌زند دور نشويد.
خوابهايم را مي‌فروشم،
هاي خانم! هاي آقا! مي خريدشان؟
فقط يكي!
فقط،
يكي!
... نه!‌ببخشيد! آن روشن‌تر از همه مال ِ دخترك ِ كبريت فروشم است.
يكي ديگر مي‌دهمتان، پيشكش!

هاي خانم... هاي آقا...

پ.ن. تشكر كردن كه بلد نباشي اينطوري مي‌شه!

لینک | ئه‌سرين | October 15, 2007 10:43 AM | نظر (6)| نه‌،قصه
 
»»

پنجره کشیده ام روی دیوار
حالا تو هرچه دلت می خواهد سنگ بزن
جایشان می شود غلغل آب
تیشه بزن
می شود ابرهای سردرگم
دیوار بریز
می شود رهایی

لینک | ئه‌سرين | October 1, 2007 01:38 AM | نظر (4)| نه‌،قصه
 
»» هجرت

برای دوتا جونوری که امروز از ساختمان آی تک زنگ زدند و یکیشون می خواست با برادر هزارساله اش که گوشش رو بهم تقدیم می کنه دوست بشم!

باز هم عاشق خواهید شد
آنقدر که دیگر
نه نیازی
به بازی رنگ روی صورتتان باشد
نه نیازی
به بودن در سه گانه ها.
با هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت...
نه!
تنها یک جان.

باز هم عاشق خواهید شد
آنقدر که
برسید به ماراتن تن به تن،
به دوگانه ها،
به پاسخ به نگاه،
نه به زبان.

باز هم عاشق خواهید شد
حتی اگر
هرکدام
در هرسوی دنیا.

ایمان دارم

لینک | ئه‌سرين | August 13, 2007 12:45 PM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»» 26

بیا عق بزنیم تمام آنچه به خوردمان داده اند
تمام آنچه ذره ذره خورانده اند و از برکتش ساخته اندمان
بیا قی کنیم خودمان را

بیا کمی گریه کنیم

لینک | ئه‌سرين | August 5, 2007 12:10 PM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

بر آستان اين شب نابجا
خيره به افقي كه تا چشم كار مي كند پيدا نيست
زمزمه مي كنم سرود خورشيد را
همان كه
پس ِ پشت ِ كوههاي سر به فلك نكشيده
گویی سالهاست
چونان فانوس ِ خاموش
انتظار شعله مي كشد

در ميانه ی شب
خيره به بلنداي تاريكي
مرثيه ي يلدا می خوانم
برای خدايي
كه سرخوشانه
هربار
كه تا آستان بندگيش مي شتابي
بي رحمانه شولاي خشم برمي كشد
تا سندي بسازد
بر خليل بودن يا كنعانيت ات
و مي نشيند به نظاره ي هميشه ي نبرد تو و فرشته ي شك
با انگشتي آماده
براي اعلام حكم نابودي
يا زندگی

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2007 01:42 AM | نظر (8)| نه‌،قصه
 
»» با دعاي سلامتي به جان شما و باقي بازماندگان

من خسته
یقین بشکسته
سربه هوا عاشقانه های رنگ نبسته را
زیر و رو می کنم
برای جلسه ی معارفه

برای "ح" که فکر کنم هیچ وقت هیچ کداممان نفهمیم که چه گذشت در آن روزها!

لینک | ئه‌سرين | June 4, 2007 08:52 AM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»»

يك جايي بايد
كوتاه آمد به هرحال
به انتخاب ِحضور يا خاطره
در فاصله‌ي ميان هر هماغوشي

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2007 04:05 AM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»»

خانه، خانه نیست
اگر کسی دق الباب نکند

باد را گفته ام
گاهی اگر می گذرد
تلنگری به در بزند،
در ازایش
می تواند به موهایم بپیچید

به گمانم باران هم هوایی شده است
این روزها
مدام به پنجره ام می کوبد

لینک | ئه‌سرين | April 11, 2007 01:00 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

تو را به خيال شوهر داده اند
و جايي
ميان هنوز و گذشته
خانه ساخته اي
سرگشته و دلداده

ما
اين سو
جايي ميان هنوز و آينده
با حلقه هاي استقبالت
لحظه هاي انتظار را
شماره مي كنيم
و تو
فقط ترانه اي انذار مي كني
دور و زيبا و حزن آلود

لینک | ئه‌سرين | April 4, 2007 04:17 AM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» همین حرفی که کم شد از لب من

آرام و بی صدا
چونان خوابی
که ناگهان فرا می گیردت!

لینک | ئه‌سرين | March 22, 2007 02:54 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

حوا خواهم ماند
با سیبی در دستانم
یک گاز برای من
یک گاز برای تو
برابر ِ برابر
" ئه سرین"
--------------------------

"به نیمه ی زنانه ام"
من، نیمه ام
نیمه،
نیمه ایشان
چرا که زن زاده شدم
بر قربانگاه سياه پوشان


من دستیار شیطان ام
بهراس و بگریز از من
هرچند
در هر معبر تاریک
هر صدای پایی را
هزار دست و دل لرزیده باشم
هرچند
بارها از سایه خویش جهیده باشم

من ناموس ام
در قاموس ایشان
تا کاسته شوم
به پاسدار چند یاخته ی ناتمام
میراث تکامل نیافته اجداد بدوی

من تراژدی ِ غمبار ِ بودن ام
ورق بزن مرا و
گریه ام کنم به آرامی
مرور کن مرا و
زارم بزن به تمامی
*****
آه ای همزاد ِخاموشی!
بیارای خویش را
و دستمال سرخت را تکانی بده
چرا که تو
سمبل زیبایی انسان بوده ای

آه ای برباد ِفراموشی!
بغض اعصار را فریاد کن
و حدیثی تازه بیاور
چرا که تو
پیامبرِ زندگانی بوده ای
-حتی بی معجزه مادری -
در آن هنگامه
که هستی به نیستی می نشیند
"همزاد"

لینک | ئه‌سرين | March 8, 2007 12:50 PM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» عبث

بیدار می نشینم تا بیایی
آنقدر
آنقدر
که خوابم می برد
...
می آیی
و مثل همیشه
باز می‌گردی از در ِ‍ بسته ام

لینک | ئه‌سرين | February 19, 2007 02:32 AM | نظر (11)| نه‌،قصه
 
»»

و سكوت مي كنم
روزهاي نيامده را

لینک | ئه‌سرين | February 7, 2007 01:23 AM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»»

و من به بلوغ زودرست فکر می کنم
در آن صبح سرد
که تمام رویاهای کودکیت را
خط خطی کردند

لینک | ئه‌سرين | December 25, 2006 12:34 PM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»»

پشت این دیوار ِ فاصله، آیت الکرسی از بر می خوانم و فوت می کنم که برسد به دستت همپای آن قاصدک ِ رها شده.
همین را از این فاصله دارم و دلم که پشت این صورتکهای خندان می زند تا که بغض دلت آرام شود.
سفره ی خانه ات پر از قاصدکهای رها شده به مقصد تو و ماه نو ِ نقره ای در کف حوضچه ی چشمانت، با همان برق و درخشانی.

لینک | ئه‌سرين | October 25, 2006 04:15 AM | نظر (11)| نه‌،قصه
 
»»

دیگرگونه خدایی
که عرش ندارد
و تنها معجزه اش
لبخندیست
به عمق تمام سالهایی که
دیده، شنیده
و جگر به دندان گزیده است

دیگرگونه خدایی
که...!

پ.ن. یه کلمه بود که حذف شد!
پ.ن. کسی نمایشنامه "گوشه نشینان آلتونا" رو نداره؟ اصلا چاپ شده؟ یه هفت هشت نفری رو از نگرانی بیرون خواهید آورید! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | October 21, 2006 12:15 PM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»» تعليق

تب می کنم و
خال می زنم.

به خال زده ای!

لینک | ئه‌سرين | September 4, 2006 12:38 PM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» ...

این نقطه نقطه ها چه چیزها که دارند و ندارند.
.
.
.
بازی می کنیم و پیش می رویم
تا کی، کجا، روی کدام کاغذ
نقطه ها و خط ها تمام شوند.
نه نقطه باشد و نه خط...
زبان باشد و کلام.

نقطه نقطه نقطه

لینک | ئه‌سرين | September 1, 2006 12:01 PM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»»

صداي تو،
دستان كبودت،
بغض ِ نگاه ِ نبودنت،
و عطر موهاي من
كه حجاب مي شود
براي هق هق ام

كاش اين نفرين را برمي داشتند.

لینک | ئه‌سرين | August 12, 2006 09:32 AM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»»

بهشت و تکرار ِ آینده‌اش
از آن ِتو
حوری و غلمانش همه با هم.
مرا همین زمین بس
که سیب گناهم را
برای آدمی انسانی
در دست گرفته‌ام.

این سیب حق تو نیست!

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2006 11:33 AM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»»

کمی، فقط کمی فکر کرده ای
آنجا که موطن آدمیست
من کجا ایستاده ام؟

بگذار به حساب ِ
تمام ِ حرف های نزده ی مانده بر سر ِ دل!

لینک | ئه‌سرين | July 22, 2006 12:25 PM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»» کشش ِ گریزناپذیر ِ جاودانگی

خود را به ثبت رسانید
مردانگی و زنانگیتان را
بر برگ های مثبت آزمایش

پ.ن. براي او

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2006 01:05 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

خود را به ثبت رسانید
مردانگی و زنانگیتان را
بر برگ های مثبت آزمایش

پ.ن. کشش ِ گریزناپذیر ِ جاودانگی

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2006 04:49 AM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
</
»»

آنجا اما، بغض ِ سالها سکوت در پس صورتکهای زرد ِ خندان بیداد می کند.

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2006 03:50 AM | نظر (3)| نه‌،قصه