آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
موضوع: قصه

»» نابوده به کام خویش، نابوده شدیم

حالا وقتی دراز می‌کشم، موهایم پیچ‌واپیچ و آشفته پخش می‌شوند روی بالش و دور شانه‌ام. آینه‌ی بالای سرم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم امشب شب آخر است برای خوابیدن و بیدار شدن به آن بوسه‌‌ی طلسم‌شکن.

صبح، از پس گرمایی که تا خیسی موها پیش رفته بیدار می‌شوم، با لبهایی خشک از تشنگی!

لینک | ئه‌سرين | June 10, 2008 12:23 AM | نظر (3)| قصه
 
»» کمپانی بازیافت افکار

- سلام. لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغامتون‌رو بذارید.
بـــــــــــوق
+ از کمپانی بازیافت افکار تماس می‌گیرم. باید به اطلاعتون برسونم که سالهاست افکار، ایده‌ها، تخیلات و سایر موارد مشابه که درفکر شما پرورش داده می‌شه طبق یک توافقنامه با والدینتون در هنگام تولد شما، به صورت نامحسوس بررسی می‌شه. نگران نباشید، درواقع ما با بخشی از مغز شما کار داشتیم که شما ازش به عنوان سطل زباله‌ی فکری استفاده می‌کنید و ایده‌ها و افکار انجام نشده رو می‌فرستید اونجا. جعبه‌ای که الآن در منزل شماست حاصل سالها تحقیق و آزمایش و محتوی یک نمونه بازسازی شده از شما و کاملا منطبق با اطلاعات همون بخش از مغز شما ساخته شده. دفترچه راهنمای ضمیمه چگونگی فعال کردن و از کار انداختن محصول‌رو به شما آموزش خواهد داد و در صورت نیاز می‌تونید با بخش پشتیبانی هم تماس بگیرید.
امیدوارم از خود ِ جدیدی که هیچوقت امکان بودنش رو نداشتید خوشتون بیاد.
خداحافظ و تولدتون مبارک!

لینک | ئه‌سرين | April 22, 2008 09:46 AM | نظر (5)| قصه
 
»»

چه بدبختي از اين بزرگتر مي‌تونه باشه که یه دلقک یه‌روز از خواب بیدار شه و بعد ببینه حوصله‌ش سر می‌ره از خندوندن مردم؟

"از یادداشتهای بوی نا گرفته‌ی جلسومینای دلقک"

لینک | ئه‌سرين | February 23, 2008 12:59 PM | نظر (3)| قصه
 
»»

- بیا بطری بازی، بازی حقیقت. دونفری!
+ من پیشنهاد بهتری دارم: رولت روسی بیشتر حال می‌ده!

لینک | ئه‌سرين | February 23, 2008 12:51 AM | نظر (4)| قصه
 
»» مازوخیسم تا کجا؟

می‌گفت: بعد از کلی بالا پایین کردن با خودم آخرش پاشدم رفتم پست بسته و کادوهارو پست کنم که گفتند دیر اومدی مسئولش رفته. فقط نمی‌دونم چرا یهو الکی بغض کردم. حالا از اولش هم دو دل بودم که اصلا اینارو بفرستم یا نه ها! انگار حالا که تصمیم گرفته بودم دلم نمی‌خواست انجام نشه. وایساده بودم به اون مرد اصرار می‌کردم که آقا می‌شه حالا یه جوری اینارو قبول کنید؟ بنده خدا نمی فهمید که این همه اصرار من واسه چیه وقتی فردا هم روز خداست؟ هی می‌گفت به فرض که من گرفتم فرقی نمی‌کنه که تو زود و دیر رسیدنش! با بسته‌های فردا می‌ره. دیگه نمی‌دونست که من از خودم نگرانم که شب بیاد و من باز هزارباره بشینم به جدل با خودم که بفرستم یا نه؟
رسیدم که خونه بسته رو گشذاتم یه‌جا که جلو دیدم نباشه تا شب. شب که شد انگار خون‌آشام بیدار شده باشه منم رفتم سر وقت بسته!‌ گذاشتم جلو روم. دونه دونه چیدم و بعد تمام یادداشتهارو شروع کردم به خوندن. خط زدم، اضافه کردم و باز همونارو هم خط زدم و آخرش مثل چهار برگه‌ی قبل پاره کردم ریختم دور!‌ گفتم اصلا بدون یادداشت. حتما که نباید یادداشتی ور دلش باشه؟! نشستم چشم دوختم به کادوپیچ‌های کوچ و درشت. هی بفرستم - نفرستم کردم. بعد دونه دونه زرورق دورشون رو باز کردم گذاشتم دهنم؛ شکلاتی- ترش - گس- نعنایی- گردویی- قهوه تلخ - هندونه‌ای - اسمارتیزی- بادومی شکلاتی - آدامسی...

این قصه اول و آخر ندارد و شباهتش با فرد یا افرادی خاص تکذیب نمی‌شود!

لینک | ئه‌سرين | January 20, 2008 01:00 PM | نظر (3)| قصه
 
»» تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي

1- اينو نوشته بودم براي هزارتوي روشنفكري، ولي نفرستادم! وقت نداشتن براي دستي به سر و روش كشيدن رو بهونه كردم ولي درواقع چون خيلي دوستش نداشتم! به نظرخودم بدجور لنگ مي زنه، ناقص الخلقه است يه جورايي! اينجا گذاشتم واسه اينكه يادم باشه بعدا يه نگاهي بهش بندازم و قاطي درفت ها گم نشه!
2- راستش اول اصلا قرار نبود يه همچين چيزي از آب دربياد! يه شب تو خواب دو جمله، دقيقا دوجمله، نوشتم براي اين شماره كه كلي كيف كردم ازش! عالي بود، فقط ايراد اينجا بود كه وقتي بيدار شدم هرچي فكر كردم يادم نيومد جمله ها چي بودن!! هرچي هم سعي كردم نشد، آخرش شد اين همه!!
3- بيشتر دوست داشتم راجع به بازي روشنفكري خودمون بنويسم، ولي دروغ چرا؟ دلم خواست شخصي بمونه براي خودمون! دوست نداشتم خيلي عمومي‌ش كنم! عكس هزارتو رو كه ديدم فكر كردم باحال مي شد اگه مي نوشتم!ا!

"تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي"
نشسته اي ميان جمع، من ايستاده ام گوشه. گردهمايي هاي آخر هفته تان است. از همانها كه دود مي كنيد< جامعه به نقد مي كشيد، اعتراض مي كنيد، فيلم مي بينيد، ...
مي فهمم و نمي فهمم ات! مي گويند نشانه هاي روشن فكري است. روشن فكري! خنده دار است كه من ياد لامپ مي افتم؟ از همين لامپهاي صد وات زردرنگ كه نورش چشم را مي زند!
اوائل يكسري از رفتارهايت برايم عجيب بود. بعدها فهميدم انگار توي قوانين روشنفكريتان اينها را گفته اند كه مثلا توي جمع دست نيندازي دور گردنم، از دامن پوشيدن و موي بلندم شكايت كني كه سمبل زن سنتي است، كه...بعدعا اما انگار قوانين روشنفكريتان عوض شد<، نمي دانم چه شد كه يكهو تحسينم مي كردي، همان موي بلند و دامن شدن نشان زنانگي ام كه توي جمع بهش مي باليدي! شده بودم پز جديد روشنفكري ات! من تغيير نكرده بودم اما شما مدام تغيير مي كرديد.
روشن فكر بوديد؟ چرا اين كلمه مدام مرا ياد لامپ صد ِ روشن ِ زرد ِ بالاي سر مي اندازد؟ ياد توي چشم بودن؟

فيلم مي بينيد؛ يكي از همين فيلمهاي روشنفكري! اين يكي را اتفاقا من هم دوست دارم، زن كه راه مي رود دست به ديوار كه مي كشد، توي استخر كه شنا مي كند تا تحمل كند، تنها كه توي كافه مي نشيند،... فكر مي كنم اين من هستم؟

حالم از اين كلمه ها به هم مي خورد<، از اين مدل جديد سيبيل گذاشتنت، از اين بي قيدي هايت در جمع، از اين با همه بودنت، از اين لامپهاي روشنفكريت! بهت هم كه مي گويم، مي گويي تو متوجه نيستي< تو سنتي هستي، تو حاليت نيست!

دوباره فيلم را نگاه مي كنيم< اينبار با هم دوتايي. مي گويم خيانت را دوست ندارم. مي گويي متوجه نيستي، قضيه اصلا خيانت نيست، نياز كلمه بهتري است! مي خواهم بگويم هرچه كه باشد اين يعني خيانت، بعد يادم مي افتد گفته اي اين يكي از فيلم هاي روشنفكري اروپاست. اين هم كلمه ي جديد، تجربه ي جديد، آداب ِ جديد روشنفكريتان است؟ خيانت؟

با خودم كنار آمده ام، بايد سنگهايم را با تو وا بكنم! اينطور نمي شود ديگر، اين رابطه يكجايي بايد يكطوريش شود. نمي شود كه همينطور روي هوا؟! خسته شدم بس كه پله هاي خانه ات را يواشكي بالا آمدم و پايين رفتم و تو هي تاكيد مي كردي يواش تر، اگر همسايه هاي بفهمند...
خسته شدم از اينكه خودم، هربار كه كنارت مي نشينم تكرار كنم نه! فردا چه؟! اگر...
با خودم كنار آمده ام! اما اينها را كه بهت نمي گويم.سري پيش كه بهت گفتم مگر چه شد؟ مثل هميشه، كه متوجه نيستم، كه زندگي وراي اين تعهدهاست، كه اصلا مگر اين رابطه چه ايرادي دارد؟ تازه كلي هم ... بعد خنديده بودي و من فكرم رفته بود به يك لامپ روشن بالاي سرت! تو روشنفكري؟

پله ها را آرام بالا مي آيم، اما نه مثل هميشه مخفيانه! شام مي خوريم، مي گويم شب اينجا مي خوابم. ماتت برده، من توي دلم مي خندم! دراز كه مي كشيم تو هنوز متعجبي، هي تكرار مي كني شوخي كه نمي كني؟ فردا پس چي؟ اگر...؟!

صبح كه مي روم، هنوز خوابي! عصر موقع برگشت پر سر و صدا بالا مي آيم< با كيسه هاي خريد در دستم، يكي از همسايه هاي بيرون است، سلام مي كنم و مي روم بالا. در بين راه برمي گردم به چهره ي خيره اش نگاه مي كنم و اشاره مي كنم به بالا و مي گويم زنش هستم! تازه نامزد كرديم!

لینک | ئه‌سرين | December 22, 2007 10:46 AM | نظر (3)| قصه
 
»» دریا دریا فاصله

من خدا نیستم
به تو اما
نزدیکترم
از رگ ِگردنت
هرچند تنها آسمانمان یکی‌ست

... یادت هست؟ از جبر گفتیم و از فاصله،‌ اما از تاثیرش هم گفتیم؟ گفتیم ولی حس نكرده بودیم. حالا كه من اینجا هستم و معیار سنجش فاصله‌مان شده روزها و نه دقیقه‌ها تازه می فهمیم كه فاصله زمان هم دارد و فقط طول و ارتفاع نیست! آن روز را یادت هست؟ رفته بودیم نوك كوه و بعد سنگ برداشتی و پرت كردی به سمت آسمان كه یعنی خدا و بعد گفتی "لعنتی اینقدر دور نشسته كه حتی به گوشه لباسش هم نمی‌گیره!". بعدها عكس اینجایی كه الآن هستم، با برج بلندش، را كه دیدیم فكر كردیم حتما اگر بالای اینجا بایستیم نزدیك‌تر خواهیم شد و شاید سنگمان هم رسید. راستی گفتمت نرسید؟ امتحان كردم، مجبور شدم یواشكی امتحان كنم آن هم با پرتقال،‌ بیچاره چه عاقبتی داشت،‌ قرار بود پرتقال باشد، شده بود ایكاروس! اصلا چه می دانیم آن بالا چه شد؟ شاید واقعا نزدیك شده بود و بعد حقش بود كه پخش زمین شود! ها؟
اینجا الآن شب است، آنجا صبح!‌ فاصله یعنی این! یعنی وقتی من قصد خواب می‌كنم تو شاید سر كارت تازه از ناهار برگشته باشی! ....
...این حكایت نامه‌های كاغذی نوشتن هم چیز مسخره‌ایست ها! من این سر دنیا،‌ تو آن سر. بعد وقتی با این همه پیشرفت خیلی راحت می‌شود یك میلی، تلفنی چیزی بزنی، آنوقت این نامه‌ها كه باید هفته‌ها در راه باشند تا برسند، انگار می خواهند همچنان فاصله‌مان را، ‌این همه دست كوتاهی‌مان از دنیای همدیگر را به رخ بكشند! تازه حس‌ها را هم آنطور كه باید منتقل نمی‌كنند خیلی! یك دست‌خط است و نوشته! اما همینها انگار هویتت شود؛ می‌شود حس‌ات،‌ احوال‌ات، شكل‌ات در تاریخی كه زیر نامه نوشته‌ای، نه حتی تاریخی كه به دستت می‌رسد!
...حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم همین پیشرفت تكنولوژی هم فقط كمی بیش از این از ما ساخته در این فاصله! شده‌ایم عكس، صدا، شكلهای خندان ِ زرد، نوشته‌یtyping a message is... پایین بك پنجره گفتگو به جای شکل دهان باز كردن و حرف زدن، تصویر زنده‌ی وب‌كم با چند ثانیه تاخیر، جای انگشت روی صفحه مونیتور!

من فاصله‌ها را نمی‌فهمم
ستاره‌ها را هم كه قسمت كنند
خورشیدش به من می‌رسد
تا بسوزاندم
تمام

.... می‌دانی؟! فاصله رابطه‌ها را عقیم می‌كند! اصلا ذاتش را انگار اینجور ساخته‌اند. حالا هرچقدر هم هدایتش كنی از راه دور، هرچقدر هم كه مثل یك بچه‌ی بیمار مراقبش باشی كه یك‌وقت سینه پهلو نكند، یکهو مریض می شود. رابطه را حتی اگر به نیستی نكشد به پوچی هدایت می‌كند. یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست. می‌فهمی كه ها؟! آن داستان واقعی را یادت هست؟ كه دو نفر از هم دور شده بودند و بعد در تمام آن مدت رابطه را به هزار زحمت حفظ كرده بودند و بعد در اولین برخورد ِ پس از سالها، یكیشان دست كرده بود توی كیف و پاكت سیگارش را درآورده بود! بعد آن یكی پرسیده بود "كی سیگاری شدی؟" و همینجا فكر كرده بود كه این همه سعی، ‌این همه در تماس بودن، باز هم هنوز یك‌چیزهایی را از دست داده‌ای كه فقط در حوالی‌ِهم بودن می‌تواند نشانشان دهد.
حكایت غم انگیزی می‌شود داستان آدمهای در فاصله،‌ انگار ناخواسته به حاشیه می‌روند خودشان. نه كه دور می‌شوند از دنیایی كه داشته‌اند، انگار كم‌كم فراموش می‌شوند. علائقشان، کارهایشان، زندگی زورانه‌شان تغییر می‌کند و تو متوجه نمی‌شوی، از واقعیت جاری در لحظه ها دور می شوند، فاصله می شود ضریب ِ معادله ی فهم و کشف واقعیت. بدی داستان می‌دانی كجاست؟ وقتهایی كه می‌خواهی از حاشیه خارجشان كنی بیاریشان به دایره‌ی خودت،‌ شروع می‌كنی از خاطرات گفتن، از روزهای گذشته گفتن برای آوردن، برگرداندن نامحسوس‌شان به جایگاهی که داشته‌اند و این تازه انگار نمك می‌شود به زخم!
می‌شود مثل این زن و شوهرهایی كه بچه‌شان نمی‌شود ولی ته دلشان می‌خواهندش! كه هی انگار بخواهند به روی خودشان نیاورند كه مشكلی هست،‌ توی رفتار و گفتار مراقب باشند بعد یكهو ببینند كه همین محافظه كاری در كلام و رفتار خودش انگار یكجور بیان مطلب در لفافه است. یكجوری كه یعنی هنوز قضیه یادم است، دارم خودم و تو را گول می‌زنم!....
دارم خودم و تو را گول می‌زنم؟
ساعتهایمان را یک ساعت جلو کشیده‌ایم اینجا، یک ساعت به شما نزدیکتر شدیم یا دورتر؟
الآن که شب است این را مینویسم. صبح ِما، شب ِشما، پست‌اش می کنم. یک وقتی از شب ِ ما، روز ِ شما به دستت خواهد رسید.
حالا دیگر انگار همیشه زیادی دیر و زودیم! سر وقت نیستیم! خداحافظی‌هایم هم قاطی شده اند! یادم می‌رود بگویم ظهرت بخیر یا شبت بخیر! پس کلمات را عقیم می‌کنم، معلق می‌گذارمشان در هوا، می‌گویم وقت بخیر! ناقص و با گرمای دور ِ دور مثل رابطه در فاصله.

راستی گفتم‌ات؟ سیگار می‌كشم؟!
وقت بخیر!

ئه‌سرین
18/8/86

* شعرها از هناسه

لينك مطلب در هزارتو

لینک | ئه‌سرين | November 24, 2007 10:59 AM | نظر (0)| قصه
 
»» به دليل استقبال بيش از حد مردم!

يك‌روز صبح كه مردم دنيا در نيمكره شرقي و بعد غربي بيدار شدند،‌ همه چيز مثل هر روز صبح بود غير از اينكه تمام دنيا پر شده بود از كاغذهايي كه در هر كشور و شهر به زبان همان مردم بود. يادداشت كوتاه بود، يك خط و همان جمله‌ي قديمي:"خدا مرده است!" خب اول همه‌چيز عادي بود،‌ مردم هر شهر فكر كردند شاهد شوخي مسخره‌اي‌ هستند،‌ اما وقتي همان روز از اخبار شهرها و كشورهاي همسايه باخبر شدند و وقتي شنيدند در ِ‌نيمكره‌ي ديگر كه روز بوده، مردم شاهد فرو ريختن كاغذهايي از آسمان ِ بدون منشا بودند، ترسيدند. اول فكر كردند شيوه‌ي جديد تبليغات يكي از همين مذاهب جديد است. ‌اما در كمال تعجب، هيچ حزب،‌مذهب، دين و گروه و جمعيتي اين اتفاق را به عهده نگرفت. وقتي صبح روز سوم ِحادثه بازهم دنيا با يادداشت ديگري مواجه شد،‌ديگر ترس كار خودش را كرده بود. يادداشت دوم گفته بود:"ديگر آزاد هستيد،‌خدا مرده است!"
دنيا آشفته شد،‌ مردم گروه گروه به خيابانها ريختند، با همديگر بحث كردند،‌ گروههاي مختلف سياسي،‌اجتماعي،‌ فرهنگي،‌مذهبي و آدمها و اعمال مختلف را متهم كردند، به جان هم افتادند، دست به غارت زدند و ...
خبر يكسان در سراسر دنيا پخش شده بود.
فرداي اتفاق دوم عكس‌العملهاي تازه نمايان شد. گروههاي مذهبي اين اتفاق را توطئه‌اي براي سوق دادن دنيا به لاديني و لاقيدي خواندند و مردم را به آرامش و بازگشت به زندگي گذشته دعوت كردند. سياسيون شروع كردند به يكديگر تهمت زدن و هيزم به آتش التهاب مردم ريختن، گروههاي فرهنگي نشست و همايش ترتيب دادند و شروع كردند به نوشتن شعر و داستان،‌ ساخت فيلم و كشيدن نقاشي و ...! تعدادي از مردم توي خيابانها ديگران را دلداري مي‌دادند كه اتفاقي نيفتاده و حتي اگر واقعا خدا مرده باشد هم، آدمها هنوز زنده اند و چيزي از دست نمي دهند. عده‌اي ديگر در گوشه و كناري كه پيدا كره بودند نشسته بودند به عزاداري،‌ مرثيه سرايي و شمع روشن كردن براي خدا و عده‌اي هم شجاعت پيدا كرده بودند سخنراني‌هايي پنهان خود را حالا در ملاعام و درحضور مردم در مورد عدم وجود خالق مطلق و موجوديتي به نام خدا، ايراد مي‌كردند.
در عرض يك هفته آمار جنابت،‌ دزدي، فحشا، رجوع به اماكن مذهبي، ‌برپايي مراسمهاي آييني و مذهبي، خودكشي، ‌افسردگي، شراب‌خواري،‌ ادعاي داشتن بيماريهاي عجيب و غريب،‌ سرخوشي بيش‌ازحد و ... بالا رفت. خيابانها پر شده بودند از مردم متحركي كه هرلحظه بيم انجام هر عملي از آنها مي‌رفت، بيشترين تصويري كه مردم از هم و در خلوت اتوبوسها يا مكانهاي دنج ديگر مي‌ديدند، خنده‌هاي هيستيريك، بهت يا هق‌هق گريه‌ي نابه‌جا بود.
دولتها ترسيده بودند و عملا هيچ كاري از عهده‌شان برنمي‌آمد. پيش‌بيني چنين اتفاقي را هيچ‌وقت نكرده بودند و كاملا در برابرش ناكارآمد شده بودند. هفته‌ي سوم اوضاع وخيم‌تر شد و در عرض دو ماه دنيا به حال انفجار رسيد. عاقبت سران كشورها،‌ آنها كه با هم جنگ داشتند،‌ متحد بودند يا بي طرف، دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند اوضاع را به حال اول برگرداند. بعد از مدتي جلسه و صحبتهاي محرمانه، طي ده روز عمليات برنامه‌ريزي شده يادداشتهايي با يك مضمون و به زبانهاي مختلف آماده شد و طي يك قرارداد رسمي و كاملا محرمانه يك روز در نظر گرفته شد تا يادداشتها در سطح دنيا پخش شود. اينكه اين عمل از چه طريق و چطور با چنين سرعت و بي‌سر و صدايي در سطح دنيا صورت گرفت، هنوز هم يكي از بزرگ‌ترين معماهاي افرادي‌ست كه در جريان بخشي از رويدادها بودند. اما آنچه مردم،‌ صبح آن روز خاص در نيمكره‌ي خودشان ديدند، شهرهايشان بود كه دوباره با كاغذ پر شده بود. يادداشتي با اين جمله:"خدا بندگانش را دوست دارد و هيچگاه آنها را ترك نمي‌كند!" دوباره دنيا شلوغ شد، مردم شادي مي‌كردند، گريه مي‌كردند، رهبران سياسي و مذهبي سخنراني مي‌كردند، مخالفان و موافقان پشت تريبون‌ها فرياد مي‌زدند و ...
اما اينبار در عرض كمتر از يك‌ماه همه‌چيز آرام شد،‌ مردم انگار با يك توافق بيان نشده به حال قبل از آن صبح كذايي برگشتند. دنيا دوباره به آرامش ظاهري بازگشت و اين اتفاق به يك تماس از جانب موجودات فضايي نسبت داده شد و كم‌كم داستان به يك جوك بي‌مزه تبديل شد.
اين ميان سران كشورها هيچ وقت راجع به آن گردهمايي جهاني سخني نگفتند، كسي نپرسيد چرا در يك دوره‌ي ده روزه دنيا در يك سكوت خبري عجيب فرو رفت و ناگهان هيچ خبري از جنگ و كشتار غير از همان كه مردم عادي در اين چند ماه برپا كرده بودند،‌ نشد و هيچ‌كس هيچوقت علت و منشا واقعي آن دو يادداشت اول را نفهميد!

"پايان"

پ.ن. آشفتگي و بي‌خوابي ِ تا بامداد ِهجده ِ‌مهر 86

لینک | ئه‌سرين | October 10, 2007 11:21 AM | نظر (9)| قصه
 
»» قصه‌ی مردم شهر بی‌سر!

يكي بود، يكّي نبود.
شهري بود كه مردمش سر نداشتند.
نه اشتباه شد! يعني از اول كه اينطور نبود كه مردمش بي‌سر باشند و بي‌سر به دنيا آمده باشند. اما خب سر نداشتند ديگر. من ترجيح مي‌دهم فكر كنم مردم شهر بي‌سر كه همه به همين اسم مي‌شناختندش اول سر داشتند. بعد عين همه‌ي قصه‌هاي ديگر كه ناگهان كسي،‌ غريبه اي، وارد شهر مي‌شود كه رسم زندگي را به هم مي‌ريزد، ‌غريبه‌اي هم وارد شهر بي‌سر شد. مردم شهر بي‌سر كه آن وقتها اسمش چيز ديگري بود اول دور غريبه جمع شدند تا ببينند چيز تازه‌اي دارد يا نه؟ اما غريبه يك غريبه‌ي معمولي بود، ‌همين و همين!
غريبه، شهر بي‌سر به مذاقش خوش آمد و آنجا خانه كرد بي خبر از افسانه‌ي فراموش شده‌ي شهر بي سر. پيرهاي شهر بي‌سر هم فراموش كرده بودند كه افسانه‌ي قديمي‌شهر گفته بود غريبه‌اي اگر وارد شهر مي‌شود نبايد در شهر خانه باسزد مگر چيز جديدي داشته باشد كه به مردم ياد دهد. اينطور شد كه غريبه كه يك آدم معمولي بود و هيچ نداشت و آمده بود ناخواسته رسم شهر راه بهم بريزد در شهر خانه ساخت بي آنكه اتفاق جديدي را باعث شود.
فرداي همان شب يكي از مردم شهر بي سر، بي‌سر شد! صبح يكي از مردم كه بيدار شد وقتي جلوي آينه ایستاد، سرش را نديد! اول خيال برش داشت كه آينه چيزيش شده، ‌ اما دستش در فضاي خالي سرش حركت مي‌كرد. بعد فكر كرد كه مغزش يك چيزيش شده كه اگر سر ندارد پس چطور مي‌بيند؟ از قضا اين فكر به دلش نشست و شال و كلاه كرد (شال و كلاه كه نه، مي‌فهميد كه؟) و رفت. مرد بي‌سر در شهر قدم زد و مردم ترسان و مبهوت نگاهش كردند. زنها مثل تمام قصه‌هاي ديگر كه انگار اتفاق شومي در شرف وقوع است، ‌بچه‌ها را در حفاظ آغوش به خانه كشيدند و درها را بستند. همان شب در خانه‌ي ديگري جواني بي‌سر شد!‌ وقتي فهميد، كه مي‌خواست محبوبش را ببوسد ولي با چشمان ترسان و تهي از تصوير خودش روبرو شد.
بعد مردم ديگر و مردم ديگر! روزها گذشت و مردم بي‌سر مي‌شدند و كسي نمي‌دانست تا عاقبت پيران شهر افسانه را به خاطر آوردند. افسانه گفته بود طلسم زماني از بين مي‌رود كه غريبه چيز جديدي بياموزد و به آنها هم ياد دهد.
سيل مردم بي‌سر به سمت خانه‌ي غريبه روان شد، ‌اما غريبه چيزي نداشت. هرچه بلد بود يكي در شهر بود كه قبلا مي‌دانست. نه كه شهر پر باشد از عالم و آگاه،‌ اما غريبه چيزي نمي‌دانست. هيچ چيز جديدي بلد نبود.
مردم شهر بي‌سر گريه كردند، ‌جيغ زدند، شيشه شكستند اما غريبه همانطور كه ابتدا در چارچوب در گفته بود "هيچ"، ‌ايستاده بود و زل زده بود به ناكجاي دور! مردم شهر بي‌سر كه حالا ديگر همه بي‌سر شده بودند، ‌خسته شدند، ‌رها كردند و مثل همه‌ي مردم ديگر زندگي كردند و عاقبت فراموش كردند. آنقدر فراموش كردند كه عكسهاي خودشان وقتي كه سر داشتند برايشان غريبه شد. بچه‌هايي به دنيا آمدند، بي‌سر و بي خاطره از مردمي كه كلاه از سر برمي‌داشتند و با لبخند به هم سلام مي‌كردند يا قبل از هر بوسه دست به زلف مي‌رساندند.
سالها گذشت، ‌غريبه‌هاي ديگري هم وارد شدند اما هيچكدام خانه نساختند و ماندگار نشدند! آنها كه تصوير گنگي از شهر، ‌قبل از حضور غريبه داشتند گاهي با حسرت به غريبه‌هايي كه سر داشتند نگاه مي‌كردند و جوانترها كه خاطره‌اي نداشتند متعجب و گاه بي تفاوت از كنارشان رد مي‌شدند. غريبه‌ها وارد مي‌شدند و مي‌رفتند و همانها اسم شهر بي‌سر و مردم شهر بي‌سر را اينطور صدا زدند.

حالا سالها گذشته، ‌مردم شهر بي‌سر آرام در شهر بي‌سر زندگي مي‌كنند. هيچ غريبه‌اي ديگر وارد شهر نمي‌شود. افسانه سينه به سينه نقل نشده و همه باور كرده اند بي‌سر به دنيا مي‌آيند و بي‌سر از دنيا مي‌روند. فقط گاهي از ميان وسايل اجدادشان، عكسي، يادگاري‌اي از مردي، زني، ‌بچه‌اي با سر پيدا مي‌شود كه مردم اهميتي نمي‌دهند و افسانه فراموش شده است كه بايد غريبه‌اي را مجبور كنند چيز تازه‌اي ياد بدهد و بعد در شهر خانه بسازد.
مردم شهر بي‌سر فراموش كرده اند و عادت كرده اند به سلام كردن بي كلاه، ‌ به خيال ِ‌بوسه، به تصوير آدمهاي بي سر، ‌ به حس نكردن عطر ِ مو و به نداشتن هر اتفاق جديدي.

بالا رفتيم ماست بود،‌ پايين اومديم دوغ بود، قصه‌ي ما شايد هم راست بود! شايد يكروز نشانيهاي شهر را به شما هم دادم كه برويد ببينيد و قصه‌ي خودتان را از شهر بي‌سر تعريف كنيد!
" پايان"

لینک | ئه‌سرين | May 25, 2007 01:03 AM | نظر (5)| قصه
 
»» پرونده ي نيمه مختومه ي يك مرگ!

دو
من مرده ام! صبح كه مادرم به طبقه ي بالا مي آيد تا قبل از رفتن بيدارم كند كه مثل هميشه خواب نمانم مرا مرده پيدا مي كند. من مرده ام چون شير گاز بخاري باز شده،‌ گاز نشت كرده و من بر اثر گاز گرفتگي نيمه شب و در خواب مرده ام. دور و برم پر شده از كاغذهاي يادداشت كه نت برداشته بودم از كتابهاي خوانده شده يا چيزهايي كه به ذهنم رسيده بوده تا بزنم روي ديوار، دو كتاب زندگينامه سارتر و نيچه كه از دوستم گرفته بودم افتاده روي زمين زير پرينت برنامه هام، طاعون ِ كامو با كاغذهاي لابلاي ورقهايش روي بقيه كتابهايي كه نصفه شبها مي خوانم قرار گرفته(بقيه ي كتابها: English Grammer In use، شكفتن در مه شاملو،‌ مدارهاي منطقي كامپيوتر، Planning, Implementing, and Maintaining a Microsoft Windows Server 2003 Active Directory Infrastructure، كتاب آلبوم خانوادگي از مجموعه قصه هاي غير معمولي و سفر به انتهاي شب كه يادداشت داخلش براي فرد ديگريست نه من)،‌ فندك ِ بدنه زرد، خودكارهاي رنگي، كاغذهاي شكلات،‌ پوست پسته، يك ليوان چاي نيم خورده، صورتحساب سيبا، كاغذهاي رنگي پشت چسب دار، يادداشتهاي شخصي همه جا پخش و پلاست يعني ديشب تا ديروقت بيدار بوده ام! روز قبل همه چيز خوب بوده، اين اواخر لااقل به ظاهر خوب بوده ام، روز قبل خريد رفته ام و ساعت 9 شب وقتي برگشته ام خسته و بي حال بدون اينكه براي شام بروم (طبق عادت و مشغوليت اين اواخر) دراز كشيده ام كه كمي استراحت كنم، آخر شب سر و صداي ناشي از بيدار بودنم را شنيده اند اما پايين نيامده ام. بخاري خاموش بوده، سرد ِ سرد! شير گاز از مدتها قبل كه گرما آمده بسته بوده و هيچكس آن سمت اتاق نمي رفته! (اين را مادرم مي گويد كه خودش شير را بسته ولي حالا باز است) اگر از قبل باز مانده بوده بايد زودتر يا اتفاقي مي افتاد يا مي فهميديم! هيچكس در غياب من بالا نرفته، در اتاق قفل بوده! قاضي پرونده ام خودكشي اعلام مي كند با توجه به همين صحنه ي مرگ كه شما هم خوانديد! در تحقيقات، خانواده ام فكر مي كنند به همين سادگي هم نبودده حتما، عقايد عجيبي داشته ام اما هيچ وقت راجع به خودكشي حرف نزده ام، درگير بوده ام اما از خودكشي بيزار بوده ام. يكسري از دوستانم عقايدم را نسبت به خودكشي اعلام مي كنند كه گفته بودم خودكشي شجاعت مي خواهد و حماقت هردو به يك اندازه! همانها مي گويند كه در عين حال خودكشي را ضعف مي دانسته ام!(خانواده ام اين حرفشان را تاييد مي كنند) معدود دوستان ديگرم معتقدند كه آنقدر خر بوده ام كه بخواهم يك روزي خودكشي كنم، نشانه اش هم همان كتابهاي مشكوك و يادداشتهاي روي ديوار و وبلاگ و گپ هاي خودماني و بي حوصلگي ِ اين اواخر!(خانواده ام اين حرفشان را هم تاييد مي كنند) اما هنوز يكي دو تا از دوستانم هستند كه بگويند كه حتي اين اواخر داشت برنامه مي چيد و تصميم ها داشت و به نظرش تازه كمي همه چيز را به دست گرفته بود و با اينكه هميشه وجه منفي قضايا را مثل چاي پررنگ تلخ به خوردمان مي داد ولي اهل خودكشي و اين حرفها نبود! بازپرس پرونده فكر مي كند كه اگر خودكشي نكرده يعني كشته شده! درها قفل بوده و همه ي اعضا خانواده ديده اند كه خودم در را باز كرده ام! نيمه شب سر و صداي مرا از بالا شنيده اند(فكر مي كند آيا واقعا خودم بوده ام يا قاتلم؟) اگر قاتلم بوده از كجا آمده؟ در پشت بام قفل بزرگي دارد كه كليدش بين كليدهاي دسته كليدم پيدا شده، پنجره از داخل بسته است و كسي هم بالا نرفته! اعضاي خانواده هم كه نيستند چون همه با هم طبقه پايين جمع بودند! پس خودكشي كرده!
پرونده ام با اعلام خودكشي و در هاله اي از ابهام بسته مي شود! اما خانواده ام هنوز به يقين نرسيده اند گويا و دوستانم اين ميان مانده اند كه حتي از پستهاي وبلاگم هم چنين برنمي آمده و بعضي معتقدند اتفاقا چرا!
من مرده ام بي آنكه كسي بفهمد چرا؟

يك
ساعت 9 شب اومدم خونه. خسته بودم رفتم دراز بكشم و كمي بخوابم تا نصفه شب بلند شم به كارهام برسم! خوابيدم و هي چشم باز كردم كه بلند شم، ديدم خسته تر از اين حرفهام، صداي SMSهام ميومد از شدت خستگي ِ چشم حتي نا نداشتم چك اشون كنم! ساعت نزديكهاي يك بوده كه داداش كوچيكه مي گه صدايي مي شنوه، فكر مي كنه پنجره رو باز گذاشتم گربه اومده! در اتاق بسته بوده باز مي كنه ببينه چه خبره احساس مي كنه بوي گاز مياد! مياد دم بخاري مي بينه شير گاز بازه و ...!(من اينجا به صداي در باز كردن به زور چشم باز كردم ديدم نشسته كنار بخاري و سرش پايين ِ سمت شير گاز يا كيسه ي پر از پسته!) بعد كه رفت، نصفه هاي شب من بيدار شدم، SMSهامو چك كردم، موزيكهامو گذاشتم و نشستم به انجام كارهام! فردا شبش گفت بيچاره نرسيده بودم مرده بودي و من هنوز هم مي گم هيچ بوي گازي نميومده فيلم بازي نكن اومده بودي پسته برداري! شير گاز چرا بايد باز باشه؟

صفر
دو، اگر مرده بودم به روايت خودم!

لینک | ئه‌سرين | May 14, 2007 04:07 AM | نظر (5)| قصه
 
»»

آقای بُل عزیز!
می دانم که زنده نیستید با این حال مجبورم این نامه را برایتان بنویسم. مجبورم چون شما مرا در اجبار قرار دادید با کتابتان، با شخصیتهایی که خلق کرده اید و با ایده تان در خلق داستان. و در تمام این مدت یادم هست که شما نویسنده اید و رسالتتان نوشتن، هرچه که باشد!
آقای بُل عزیز!
من از شما متنفرم! نه به خاطر نوع نگارشتان که اتفاقا ستایشش کردم، نه به خاطر سوژه داستانتان که البته برایم جذاب بود و نه حتی به خاطر صرف شخصیتهای داستانتان.
از شما متنفرم چون به عنوان نویسنده، فکر کردید هرکاری می توانید کنید. چون شدید خدای دیگری.
آقای بُل عزیز!
ما به اندازه کافی با همین خدای خودمان درگیری داریم، به اندازه کافی از ول معطل کردنمان میان افکار، پس از حادثه دندان به هم ساییده ایم، دیگر شما این وسط چه می گویید؟
آقای بُل عزیز!
باید تشکر کنم از اینکه بازی قدیمی "تا کی زنده هستم" من را لااقل شما یکی خوب درک کرده اید، همان بازی که آندریاس قصه تان بهش مبتلاست. همان که تاریخ مرگ می یابد.
آقای بُل عزیز!
لطفا بفهمید! از اینکه بازی قدیمی من رو شده ناراحت نیستم، از این دلگیرم که شما هم، به آندریاس تان امید داده اید. خبر داده اید و بعد آخر داستان او را ول کرده اید تا زنده بماند، فکر کند، عذاب بکشد برای از دست دادن و باقی مانده و بعد تازه بمیرد یا نمیرد.
آقای بُل عزیز!
قبل و بعد از شما هم نویسندگان دیگری هم این کار را کرده اند. ولی اینجا، دیقیقا در همین کتابتان نقش خالقی ِ شما، همین شما آقای بُل، آنقدر پررنگ بود، آنقدر عیان بود که وقتی آندریاس بیچاره تان در آخر زیر لاشه ی اتومبیل و زیر قطره های خون اولینا زنده ماند تا بماند، فکر کند، ببیند که هست و آنها نیستند، عذاب بکشد که هست که می تواند به یاد بیاورد، که باید باشد و محکوم است به بودن و آخر داستانتان را ول کردید به امان ذهن ِ من ِ خواننده که فکر کنم زنده می ماند یا نه، فهمیدم از شما بیزارم.
آقای بُل عزیز!
من می توانم فکر کنم آندریاس آنقدر زیر لاشه ی اتومبیل می ماند تا بمیرد، یا می توانم فکر کنم که شدت سانحه آنقدر بوده که نه در دم ولی پس از مدتی او را بکشد.
می توانم از نشانه های داستانتان کمک بگیرم که آن تاریخ(تاریخ مرگ)، آن محل- استری -(محل مرگ) از قبل برای مرگ تعیین شده بود، اما می توانم خیال هم کنم که فرشته های نجات ممکن است از نمی دانم کدام ناکجاآبادی سر برسند و آندریاس مفلوک ِ زخمی را نجات دهند، تنها بازمانده!
می توانم خیال هم کنم که تمام حس کردن مرگ ِ آندریاس نه برای خودش که برای همتای مونثش، اولینا بوده. می توانم هزار فکر دیگر هم داشته باشم که چطور زنده می ماند.
آقای بُل عزیز!
همین فکر هزار جوره است که مرا از شما، که خیال کرده اید خدا بودن، ول کردن مخلوقتان به فکر و خیال لذت دارد، مرا از شما بیزار می کند.
از اینکه باز یادم آورده اید همه ی آن درگیریهای ذهنی را.
آقای بُل عزیز!
متشکرم بابت یک شب خاطره و حسرت!

برسد به دست هاینریش بُل نویسنده کتاب قطار به موقع رسید، هرجا که هست!

پ.ن. اگر به من بود، حاضر بودم یک هفته از زندگیم رو بدم برای اون نصفه روز!

لینک | ئه‌سرين | March 29, 2007 01:14 AM | نظر (4)| قصه
 
»» ذهن ِ‌خواب زده

هميشه از پايين پله ها شروع مي كند، نه از انباري پر از خرت و پرت ِ بالا و نه از بالكن. هميشه از پله هاي پايين آرام آرام شروع به خزيدن مي كند. يا لااقل من فكر مي كنم مي خزد. چون به هرحال پا كه ندارد(من اينطور گمان مي كنم)
هيچ صدايي از باز شدن در جدا كننده ي دو طبقه از هم نيست، مطلقا هيچ صدايي. اوائل حتي همين صداي به اصطلاح خزيدن هم نبود. صدا دقيقا از بعد از سه پله ي ابتدايي آغاز مي شود(همیشه در شمارش سه پله کم می آورم، انگار که سه پله ی ابتدایی اصلا وجود ندارد). در تصورم مثل كسي است كه پا ندارد و پايين تنه اش منتهي مي شود به حجمي بدون دو تقسيم بندي مجزا تحت عنوان پا،‌يكدست و ادامه ي چيزي مثل بدن. (اوائل به موجودي شبيه به پري دريايي تشبيهش مي كردم ولي حالا مي دانم لااقل به شيرهاي دريايي شبيه تر است از اين لحاظ)، دو دست كوتاه آنقدر كه براي گذاشتن هر دو دست روي زمين و كشيدن خود مجبور است بدن را از زمين جدا كند و يك سر با گردني كوتاه. اين تمام تصور من است از موجودي كه هروقت تصميم به خواب مي گيرم پيدايش مي شود. آرام آرام - نه مخفيانه كه بر طبق عادتي، شيوه اي در حركت شايد – خود را بالا مي كشد از پله ها. دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ... . دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ.... همين صدا هم گاهي وجود ندارد. بالش را از زير سر بر مي دارم و گوش مي چسبانم به زمين،‌ باز هم نيست. تازگي بس كه سعي كرده ام قبل از حضورش صدايش را بشنوم، دچار تشكيك شنيداري هم شده ام.
آرام كه مي خزد درون اتاق،‌ تمام توانم را براي چشم باز كردن جمع مي كنم ولي حتي به تعداد دفعات انگشتان دستانم هم موفق نبوده ام. (هربار هم كه باز كرده ام،‌ من بودم و اتاق خالي) اوائل مي ترسيدم. ترس از حضور غريبه اي در اتاق،‌نصف شب، سر ظهر،‌وقت و بي وقت. حالا اما نه كه عادت كرده باشم،‌ اما ترس هم ندارم،‌ جز در موردي!
نه بويي از حضور و نه تقريبا صدايي. تنها حضور گرم حجمي كه خود را به هر طرف مي كشد و به هرچيز-‌تاكيد مي كنم،‌به هرچيز – سرك مي كشد. از داخل كمد گرفته تا داخل كوله پشتي ام، رديف كتابهايم، دست نويسها و لباسهاي پخش و پلا شده ام به اطراف و ... و اين بازديد در هربار حضور تكرار مي شود حتي اگر هيچ تغييري در اين حزئيات داده نشده باشد.
حجم گرم(هنوز اسمي بهتر پيدا نكرده ام) تنها نشانه ي حضورش گرماي عجيبي است كه دارد و اين گرما با تصور من از جنس پوستش،‌ كه نمي دانم چرا فكر مي كنم مثل پوست اسب يا گاو چرمي و بدون چروك است،‌ بيشتر مي شود. گاهي حضورش در اطرافم آنقدر نزديك مي شود كه فكر مي كنم حالا يك قسمتي از بدنش به دستم كه از زير پتو بيرون مانده مي گيرد و از حس يك جور گرماي همراه با نبض و پوست چرمي كشيده شده ي بدون چروك چندشم مي شود. اتفاقي كه البته هيچ وقت نيفتاده است.
حجم گرم با چنان مهارتي در اتاق مي خزد و هرجا را بازرسي مي كند كه تلاش چندباره ام براي كشف اينكه در هر لحظه كجاي اتاق ميتواند باشد هم بي نتيجه مانده است.
يكبار زمين اتاق را با موانعي از زرورق هاي صدادار ِ شكلات، ‌كاغذهاي خش خشي و هرچيز صدادار ديگر طعمه گذاري كردم تا بلكه در حين اين خزش، بدنش به چيزي بگيرد و من با چشمان بسته حداقل متوجه شوم كه الآن در كدام قسمت از اتاق است،‌اما نشد.
براي كشف حضور ناگهاني و بدون نشانه اش هم نقشه كشيدم اما اثر نكرد. شيشه ادكلنم را از قصد جلوي ديدش گذاشتم تا بلكه براي تست هم شده ازش استفاده كتد اما نكرد. يك پاكت سيگار Marlboro (كه بوي تندش حالم را به هم مي زند) جلوي ديدش گذاشتم اما فقط به برداشتن و نگاه كردن و گذاشتن كوتاه آمده به گمانم.
حجم گرم اين روزها بيشتر پيدايش مي شود(شايد چون من هم زياد مي خوابم) و تنها پيشرفت من در كشفش، شنيدن صداي دم و بازدم اش است كه آنهم شك دارم كه واقعا شنيده ام يا ذهنم براي راحتي خودش آن را ساخته.

حجم گرم(حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايد اين بهترين اسم برايش باشد) را نمي دانم (درواقع اين فكر بعيد است برايش ) ولي من گاهي از حضور غريبه ي پوست چرمي ِ‌گرمي كه در اتاقم براي خودش مي خزد دچار اضطراب يا شايد هم ترس مي شوم.

چند روزي است كه فكرم درگير اين است كه اصلا اين حضور از كي بوده است؟

پ.ن. با تشکر از لیلا برای تذکر به جاش:)

لینک | ئه‌سرين | February 12, 2007 03:19 AM | نظر (8)| قصه
 
»» فانتین

سه
شب ها کابوس می بینم. ایستاده ام گوشه ای و دونفر یکی بی صورت با صدای مبهم و دور و دیگری بی صورت و بی صدا مدام جلوی چشمم هستند. آنکه صورت ندارد و صدا دارد موهای آنکه صورت ندارد و صدا، پیچانده دور دستش و  می کشد به دنبال خودش. همان که صورت و صدا ندارد انگار هوا را چنگ می زند، دست دراز می کند به رو به رو- نه به سمت من- انگار که بخواهد چیزی را محکم بچسبد و انگار صورت بی چهره اش نقش فریاد دارد. من به جایش می گویم آخ! تمام تصاویر بعدی چیزی در همین مایه هاست. و صحنه ی آخر که آنکه صدا دارد و صورت ندارد افتاده است زمین انگار چشمهای نداشته اش چسبیده اند به طاق و آنکه هیچکدام را نداشت چمباتمه زده است گوشه ی اتاق.

دو
بیدار می شوم که آب بخورم، موهایم خیس از عرق چسبیده به گردنم که دستم در هوا چنگ می زند چیزی را که نیست و به عقب می افتم. موهایم زیر شانه و سرش گیر کرده و آرام خوابیده!

یک
صبح، پیش از آنکه حرفی زده شود مات زل می زند به موهای ناشیانه بریده شده ام روی زمین!

صفر
 گفته بودمش دیوونه موهاتو چرا اینجوری کردی؟ حیفت نیومد به اون خوشگلی؟ ... نشسته بود و زار زده بود...

لینک | ئه‌سرين | January 31, 2007 11:24 AM | نظر (10)| قصه