آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
موضوع: كافه

»»

- مارا: و پدران، رسم کهنه به فرزندان می‌آموختند و باور می‌داشتندش، چنان‌که همگان باور دارند آنچه را که پیاپی بشنوند. [همسرایان تکرار می‌کنند] و بارها و بارها واعظان گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران]عاشقیم همه‌ی فرزندان آدم را، به هر رنگ و به هر نژاد و به هر کیش. مهرمان جهان گستر است. همه برادریم به هم. [به تنهایی ادامه می‌دهد]و واعظان، دوزخ ِ نابرابری را دیدند، و روی برتافتند و گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران] سیطره‌ی پادشاهی ِ ما نه روی زمین است. حیات‌مان به زمین ماننده‌ی زایری‌ست و بس. جان به روتنی و شکیب زنده است. [به تنهایی ادامه می‌دهد] و در همان حال می‌ستاندند آخرین سکه‌های ناداران را. در میان گنجینه‌هاشان آرام می‌گرفتند، با شاهزادگان می‌خوردند و می‌نوشیدند و گرسنگان را می‌گفتند:[همراه با همسرایانی از بیماران] رنج ببرید، رنج ببرید، چنان‌که او رنج برد بر چلیپا، ازیرا که اراده‌ی خداوندی در میان است....
[مارا تنها ادامه می‌دهد]همگان باور دارند آنچه را که پیاپی بشنوند. پس بینوایان به‌جای نان، پرداختند به شمایل ِ‌ مسیح ِ‌ به میخ‌مصلوب ِ به ضرب ِ تازیانه خون‌آلود، و از بی‌پناهی ِ خویش با شمایل، سخن‌ها گفتند. و واعظان گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران. نجوای نیایش خواهران روحانی نیز شنیده می‌شود ]دست‌هاتان را به سوی بهشت بلند کنید، زانو بزنید. شکنجه‌گران‌تان را دعای خیر کنید زیرا دعا و مناجات، کلید دروازه‌ی بهشت است. [تنها ادامه می‌دهد] پس آن بیچارگان را به غفلت‌شان به زنجیر کشیدند به‌سانی که توانی نباشد از برای برخاستن و ستیز با فرمانفرمایانشان، که به دروغ حکومت‌شان را حقی خداداد می‌نامیدند و خداخواسته.
- همسرایان: آمین

شکنجه و قتل ِژان پل مارا به اجرای ِ ساکنان ِ تیمارستان ِ شارنتون به کارگردانی ِ مارکی‌دو ساد / پیتر وایس

لینک | ئه‌سرين | June 28, 2008 12:54 AM || كافه
 
»»

آقای نخست‌وزیر مشروب نمی‌خورد
آقای نخست‌وزیر دود نمی‌کشد
آقای نخست‌وزیر در خانه‌ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه‌ی حقیری هم ندارند

کاش گفته می‌شد
آقای نخست‌وزیر مست است
آقای نخست‌وزیر دودی است
اما حتی یک‌نفر فقیر میان مردم نیست
"برتولت برشت"

لینک | ئه‌سرين | June 19, 2008 10:38 PM || كافه
 
»»

"اذهان عمومی فراموشکاره!"

پرنده‌باز ِآلکاتراز/جان فرانکن‌هایمر

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2008 10:50 AM || كافه
 
»»

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت
" اینک من ،
بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده"
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه‌ی جاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگان برخاست
باران است ... هی ! باران
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
"شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد"
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا
ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید ؟
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آایا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
"سترون / اخوان"

لینک | ئه‌سرين | June 1, 2008 11:11 AM | نظر (0)| كافه
 
»»

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا ، چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان وان جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم...
"مولانا"

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2008 10:22 AM | نظر (3)| كافه
 
»» دایره زنگی

این دوروبر کی گفته بود که دایره زنگی اجاره‌نشینهای مدرن‌ شده است؟ راست گفته بود.
نه که ما یه یه‌ربع دیر رسیدیم باز، اول فیلم رو آخرش دیدیم. یعنی خیلی از اتفاقهایی که آخرهای فیلم می‌افتاد رو ما تازه تو یک‌ربع اول سانس بعد گره‌گشایی کردیم و ربطش رو فهمیدیم که چطور شد که اینطور شده بود و راستش این مدلی فیلم عالی شد! کاش فیلم به همین صورت هم ساخته شده بود اونوقت معرکه می‌شد، به قول رضا Mementoوار!

پ.ن. چیزکیک و پای سیب و اسموتی انبه و موز ِ سینما آزادی پیشنهاد می‌شود

لینک | ئه‌سرين | April 11, 2008 10:42 PM | نظر (2)| كافه
 
»» زن دوم

از همه بيشتر به خانم نيكي كريمي و آقاي فروتن تبريك مي‌گم که بالاخره بعد از سالها سعی و ممارست در ایفای نقش عاشقهای بدبخت و زار و خسته و آدمهای همیشه نالان تونستن این نقش‌هارو برای خودشون حفظ کنن! شاید بی‌ربط باشه ولی به‌نظرم اومد می‌خواستن سعی کنن که این ادامه‌ی شب یلدا می‌شد اگه ادامه‌ای می‌داشت.
خداییش فیلم از این مسخره‌تر نمی‌تونستن بسازند! لبته چرا!‌ یه نتیجه اخلاقی داشت و اونم اینکه اصولا شما هرغلطی دلت می‌خواد برو بکن فقط سعی کن قبلش یه عاشق دلخسته و سینه‌چاک که حتی بعداز ترک کردنت توروبخواد دست و پا کنی و بذاری تو آب‌نمک تا سرفرصت یه‌جوری برگرده و زندگی به خوبی و خوشی ادامه‌ پیدا کنه درکنارش تازه بچه‌ات رو هم بزرگ کنه! همچین تو کف همچین آقای باحالی مونده بودیم‌ها!
ما که رفتن و دیدنش رواصلا توصیه نمی‌کنیم ولی دیگه اگه خیلی مایل بودید، به شدت بهتون پیشنهاد می‌شه دیر برسید سر فیلم (حداقل نیم ساعت) چون چیزی که از دست نمی‌دین هیچ وسطش دلتون خنک می‌شه که چه خوب که کمتر می‌پرسید چرا تموم نمی‌شه؟ و بعد هم هووتون رو باخودتون ببرید که قطعا میان دیالوگهای باسمه‌ای و عشوه‌های الکی خانم‌های فیلم و پریشونی‌ آقایونش هم‌صحبتی با هوو و یاد ایامی کردن و تطبیق شخصیتهای فیلم با شخصیتهای زندگیتون بسی بهتان خواهد چسبید! دیگه از وسط فیلم یکی باید من و این هوو جانمون رو جمع می‌کرد بسکه می‌خندیدیم!

اونوقت چی‌چی این تعریف شد تو جشنواره؟ چه خوب که نرفتمش!!

پ.ن. کی می‌خوان دست از سر اشک ِ دم‌ ِ‌ مشک زنها و زن‌ دوم حامله دست بردارن اینا آخه؟
پ.ن. غرهام بیشتر از اینه ولی ارزش همینم نداره!

لینک | ئه‌سرين | April 10, 2008 12:00 AM | نظر (3)| كافه
 
»» نوشته‌ی رمزی

جان: به خودم گفتم شاید هی‌چی وجود نداشته باشه[مکث] فکر کردم اون‌جا هی‌چی نبوده. بعدش داشتم کتاب‌مو ورق می‌زدم. فکر کردم "شاید هیچ‌چی تو کتابم نیس." توش از ساختمونا نوشته بود. شاید هی‌چی تو ساختمونا نیس – شایدم روی کره‌ی زمین. کره‌مو که دیدی؟ دیدی کره‌مو؟
دانی: آره.
جان: شاید روی اونی که این از روش ساخته شده هم هیچ‌چی نباشه. نمی‌دونیم چی وجود داره. ما چه می‌دونیم اون چیزا اون‌جا هس یا نه.
دانی: من اون جاها بوده‌م. خیلی از اون جاها.
جان: یا تو ساختمونا، ‌ما که اون جاها نبودیم. یا تو تاریخ. تاریخ ِ خیلی چیزا. یا خیال.[مکث] من اون‌جا دراز کشیده بودم،‌شایدم چیزی به اسم خیال اصلا وجود نداشته باشه. کی می‌گه هس؟ یا انسان؟ ما همه‌مون یه خوابیم. کی می‌دونه ما هستیم؟ هیچکی نمی‌دونه. همه یه خوابیم. فقط داریم خواب می‌بینیم. یا چیزای دیگه – چیزای دیگه. چیزایی رو که می‌دونیم، چه‌جوری می‌دونیم؟ از کجا می‌دونیم؟ نمی‌دونیم چی واقعیته،‌فقط حرف‌شونو می‌زنیم.[مکث] از کجا می‌آریمشون؟ اون چیزا،‌برا همیشه همین‌جوری ادامه دارن؟[مکث] یا همین که به دنیا اومدیم. یا مرده‌هایی که ناله می‌کنن. یا این‌که – این‌که جهنمی هس. شایدم ما اون‌جاییم. شاید کسایی باشن که اون‌جا بوده‌ن. یا،‌یا این‌که چرا باید فکرشو بکنیم؟ این چیزیه که نمی‌دونم. شایدم همه‌چی حقیقت داره. شاید این‌که من این‌جا نشسته‌م حقیقت داره.

نوشته‌ی رمزی/ دیوید مامت/ امیر امجد

لینک | ئه‌سرين | March 23, 2008 02:49 PM | نظر (4)| كافه
 
»» برای حلبچه

مسافر به خانه نزدیک شد و
رنج سفر را از یاد برد
موج مرگ
به پیش وازش آمد
گام های شُل، زخم جگر
ساق پای شکسته
قوزک پاره پاره
برای مرگ
کُرنشی کرد!
هیچ چیز برجای نمانده بود
تنها «در» ی که به آوای باد
نفس تازه کرد
و دیواری که دهان باز کرده بود
تا بغضش را بیرون بریزد
می خواست بگرید
اما سکوت در چشمانش
لانه کرده بود
چشم گرداند و کفنی را آرزو کرد
«کاش کفنی لااقل!
کاش کفنی!»
و نیافت
مردگان
برهنه تر از باغ های زمستانی
به گردش ارواح
چشم دوخته بودند
و مَرد
خسته تر از بازوی سرنوشت
که تبر واقعه را بالا برده بود
به قامت خویش فرود آمد!
"معروف آقایی"

پ.ن. Never Forget Halabja

لینک | ئه‌سرين | March 17, 2008 10:14 PM | نظر (5)| كافه
 
»»

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است
ای مجلسيان راه خرابات کدام است؟
با چون تو حريفی به چنين جای، چنين وقت
گر باده خورم، خمر بهشتی نه حرام است
دردا که بپختيم در اين سوز نهانی
وآنرا خبر از آتش ما نيست که خام است

لینک | ئه‌سرين | March 15, 2008 09:45 AM | نظر (6)| كافه
 
»» تمام وسوسه‌های روی زمین

راستش رفقا در مورد گل درشت بودن شعارهای ملاقات بانوی سالخورده باهاتون موافق نیستم، یعنی در قیاس با افرا منظورمه. درست که رویدادهای افرا محتمل‌تر(بومی‌تر؟) بود ولی ملاقات... شعارهاش واقعا قابل تحمل‌تر بود، حتی در اوج‌ش در دیالوگهایی مثل مکالمه‌ی معلم مست و آلفرد ایل. مثلا جاییکه ایل تپانچه‌ای که شهردار برای خودکشی بهش داده‌رو به خودش برمی‌گردونه که "کاری که شما باید بکنید، من انجام نمی‌دم" رو با چنان ظرافتی بیان می‌کنه که تو حالیت ب