<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Asreen</title>
      <link>http://www.asreen.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 25 Jul 2008 00:39:35 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>روزگاری، آری!</title>
         <description><![CDATA[<p>پاش ذْق ذْق کرده بود از جای تنگ و بهونه می‌کرد. گفتم بیا بشین رو پای من، تازه کنار پنجره هم هستم! یک دستم حلقه بود به دورش و یکی به شال ِ ولو از باد. ریز خندید که جلوی موهات شده عین پسرها که می‌زنن بالا! بعد شروع کرد از بازیهاش تعریف کردن و من که یکی درمیون از صدای بلند ضبط و بادی که می‌چرخید می‌شنیدم و یکی درمیون می‌گفتم خب ! نمی‌دونم کدوم آهنگ بود که شروع کرد ورجه وورجه کردن روی پام و منم شروع کردم باهاش خوندن و سر تکون دادن. همینجا بود که شروع شد، یواش میومد تزدیک صورتم و بعد می‌کشید عقب با ریتم آهنگ! دست دست می‌کرد انگار و این چندباری تکرار شد! خواستم ببوسمش که یعنی بوسیدن اینطوره!‌ولی وایسادم!‌ یکبار هم قبلا موقع خداحافظی گفتم بیا بوس بده و تف چسبونده بود روی صورتم! با شناختی که داشتم فکر کردم من اولین کسی هستم که مادر و خاله و دخترهای نسبی از این دست نیستم که خودش تصمیم به بوسیدن می‌گیره! که هم سن وهم‌قد بچه‌های هم‌بازیش نیستم، و این اولین تجربه‌ش خواهد بود. گذاشتم خودش امتحان کنه و تصمیم بگیره. خیلی وقتها باید سعی کنی آروم بشینی  و فرصت ِشجاعت و تصمیم به انتخاب بدی. و من فقط به خوندنم ادامه دادم تا دیدم خندید...</p>

<p>فکر کردم چه بامزه‌ست اولین تجربه‌ی بوسیدن یک پسربچه چهارساله باشی و فکر کنی بعدها چه کسانی را خواهد بوسید؟!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_102.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_102.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Fri, 25 Jul 2008 00:39:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>چه خبر از اون آدمای بی نشون؟<br />
که نیمه ی شبها<br />
واسه دلشون<br />
توی کوچه های شب می خوندن؟</p>

<p>پ.ن. <a href="http://www.roozonline.com/archives/2008/07/post_8397.php">...</a></p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_99.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_99.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Mon, 21 Jul 2008 17:08:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کلا</title>
         <description><![CDATA[<p>انگار اونور خيلي باحال‌تره كه همه اینجور هول هول دارن می‌رن! ده بیست سال دیگه اگه زنده بودیم، ما به آیندگان می‌خوایم بگیم کی‌ از اون موقع برامون مونده که حالا شما پیری‌هاش رو دارید می‌بینید و باید بودید و جوونیاش‌رو می‌دیدی که چه بود و ...؟ کدوم شاعر، نویسنده، بازیگر یا هر آدم سر به تن بیرز دیگه تا اون موقع برامون می مونه؟ این جوانمردانه نیست! اصلا!<br />
انگار وقتشه جمع کنیم ما هم بریم اونور! اینور که تا به ما رسید آسمون تپید، بلکه تا گرمه اونور چیزی بهمون برسه!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_93.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_93.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Mon, 21 Jul 2008 16:58:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Go big or Go home</title>
         <description><![CDATA[<p>تا قبل از این ازم که می‌پرسیدند شغلت چیه؟ می‌گفتم برنامه‌نویس ولی تنها کاری که نمی‌کنم، همینه!<br />
امروز فقط می‌گم: مستندساز!</p>

<p>پ.ن. دونقطه‌دی<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/go_big_or_go_home.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/go_big_or_go_home.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Wed, 16 Jul 2008 00:54:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مواظب خاطره‌هامون باشیم</title>
         <description><![CDATA[<p>حداقل پنج سال خاطره، خنده و بغض، تولد و عروسی، سکوت و کار و ساعتهای خنده و حرص خوردن‌های ناهار متاهلین... پنج سال یعنی چقدر بزرگ شدیم بچه ها! چقدر چیز بهم یاد دادید این مدت و چقدر زندگی ....مواظب همدیگه باشید و یادتون باشه که جای من سرناهار به مردها بخندید بلند! خوشبخت باشید و خوشحال.</p>

<p>...تو به آرامی آغاز به مردن میکنی<br />
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی !<br />
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی !<br />
اگر ورای رویاها نروی،<br />
اگر به خودت اجازه ندهی<br />
که حداقل یکبار در تمام زندگیت<br />
ورای مصلحت اندیشی بروی....<br />
امروز زندگی را آغاز کن!<br />
امروز مخاطره کن!<br />
امروز کاری بکن!<br />
نگذار که به آرامی بمیری...<br />
شادی را فراموش نکن!</p>

<p>پ.ن. راستی راستی دارم می‌رم از اینجا!!<br />
پ.ن. خدافظ گلاااااااااابیا!</p>

<p>امضا: ئه‌سرین-دانشجو تحصیلات تکمیلی پیام نور =))</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_98.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_98.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Tue, 15 Jul 2008 12:14:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>انگار هرچه تورا بيشتر مي‌شناسم، با خودم غریبه‌تر می‌شوم!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_66.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_66.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Sun, 13 Jul 2008 23:02:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>آرزوهای بزرگ ِدیشب یادم آورد: بهم گفته بودعین ِخود استللایی!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_58.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_58.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Sat, 12 Jul 2008 09:32:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>... من اما قرار بود تنها دو ساعت در ترمینال میدان هوایی­شان منتظر تعوبض پرواز بمانم که بر نتابیدند و ترس از هر نوعش گریبان­شان را گرفت و بشر و حق و حقوقش فراموششان شد. من به عنوان زن افغان حتما باید زیر چادری باشم و مورد لت و کوب و خشونت مثلا همسرم  قرار بگیرم تا دل سنگ­شان را به رحم آورم و از من و زندگی­ام فیلم وعکس بگیرند و داعیه دفاع از حقوق بشر سر دهند. من نباید صاحب فکر و اندیشه باشم و بخواهم خودم و وطنم را به جهان بشناسانم؛ در آن صورت بشر نیستم و حق این را ندارم که دو ساعت در مملکت­شان روی صندلی میدان هوایی­شان بنشینم. من می­توانم به عنوان یک انسان به تمام قوانینی که من و حقوق و آزادی­های انسانی­ام را محدود می­کند، معترض باشم؛ خواه این قوانین را جامعه اروپایی وضع کند یا قانونگذاران وطنی.... [<a href="http://rabeaa.blogfa.com/post-4.aspx">+</a>]</p>

<p>پ.ن. همان وقتها بود که با برادرش حرف می‌زدم و با چه ذوقی خبر دعوت فستیوال را برایم تایپ می‌کرد و بعد <a href="http://www.asreen.com/2008/04/post_1027.php#comment-3995">کامنت </a>شوهرش که به وضوح خوشحال بودند از این قضیه...</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_57.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_57.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Sat, 12 Jul 2008 08:55:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سه قطره خون</title>
         <description><![CDATA[<p>و 18 ساله بودم، به بلوغ رسیده و ميراث دار ِ  قانونی ِ آینده‌ی گذشتگانم</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_56.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_56.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Tue, 08 Jul 2008 11:59:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چه می‌توان گفت به یک زن دور؟</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی از روزهایی بود که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم می‌زدیم. یکی از آن معدود روزها که آن خیابان آنقدر از ما ساکت بود. یادم نیست چه‌مان بود ولی فکر کنم جایی از روزهای گذار بود... بحث‌ها هم فکر کنم به جایی حوالی درس و ادامه و اینها می‌کشید، یک‌چیزهایی برای تو مهم بود که برای من عجیب! همان وقت بود که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هام اضافه شد. تو می‌گفتی "قبول دارم" ولی باز مصر به حرفت بودی و من گم در خیابان. </p>

<p>امروز یکی از روزهایی است که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم نمی‌زنیم. یکی از آن‌همه روزها که آن خیابان آنقدر از ما خالی ماند. ... می‌دانم چه‌ت هست! همان وقتی‌ست که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هات اضافه شده. و درخیابان‌هایی که مال ما نیست گم شدی!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_55.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_55.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Tue, 08 Jul 2008 09:44:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همین پخش که می‌کنی آن نمی‌دانم نامش</title>
         <description><![CDATA[<p>بعد گفت: بیچاره آن که حس شنیداری عطرهاش قوی‌ست. که تجسم‌ لذتش به تکرار مشروط است. تا كي و كجا، کسی یا چیزی دوباره بسازدش؟!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_53.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_53.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Mon, 07 Jul 2008 23:27:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دیشب بعد از اینکه برنامه صالح‌علا یهو قطع شد اس‌ام‌اس زد که:"اونوقت می‌گن بدبین شدی! ولی چرا تا کیانیان یهو از مستی‌ش تو خانه‌ای روی آب گفت و تا رحمانیان اسم شبنم طلوعی‌رو آورد برنامه قطع شد؟"</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_49.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_49.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Sun, 06 Jul 2008 23:56:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>مثل وقتهایی که ناخنم گوشه می‌کند و به شالم می‌گیرد،<br />
این‌روزها مدام به گوشه‌های خودم گیر می‌کنم!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_47.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_47.php</guid>
         <category>نه‌،قصه</category>
         <pubDate>Sun, 06 Jul 2008 10:30:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با طعم طالبی</title>
         <description><![CDATA[<p>پیش‌پیش حدس می‌زنم. مثل وقتهایی که حرف می‌زنم و جمله از دهانم خارج نشده جوابش را مرور می‌کنم. پوزخندی، کلمه‌ای، حرکت عصبی دستی، ژستی برای شروع کردن یک بحث طولانی یا نگاهی!<br />
حدس‌هایم که به خطا می‌خورند فکر می‌کنم این خوب است یا بد؟ که تغییر کرده‌ای، بزرگ‌تر شده‌ای، دنیا به یک روال نمانده، ... یا حالا دیگر تو را نمی‌شناسم؟<br />
روش سختی‌ست وقتی بخواهی با این معیارها ببینی روی کدام لبه ایستاده‌ای!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_1079.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_1079.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 02:03:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حباب شیشه‌ای</title>
         <description><![CDATA[<p>راست گفت وقتی گفت "وبلاگ دنیای آدمهارو کوچیک کرده."<br />
حالا چه از این نظر که تا سرت‌رو برگردونی تق بخوری به یکی که طرف آشنا دربیاد یا بشناسدت، چه از نظر وسعت دید!</p>

<p>پ.ن. هنوز هم نفهمیدیم که وبلاگمون‌رو زندگی می‌کنیم، یا زندگیمون‌رو وبلاگ؟!<br />
پ.ن. عجب دنیای کوچیکیه آقا، عجب دنیای کوچیکیه!</p>]]></description>
         <link>http://www.asreen.com/2008/07/post_1078.php</link>
         <guid>http://www.asreen.com/2008/07/post_1078.php</guid>
         <category>هرچی</category>
         <pubDate>Wed, 02 Jul 2008 23:21:47 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
