آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: سه قطره خون - 07/ 8/08
 پست بعدی: - 07/12/08

»»

... من اما قرار بود تنها دو ساعت در ترمینال میدان هوایی­شان منتظر تعوبض پرواز بمانم که بر نتابیدند و ترس از هر نوعش گریبان­شان را گرفت و بشر و حق و حقوقش فراموششان شد. من به عنوان زن افغان حتما باید زیر چادری باشم و مورد لت و کوب و خشونت مثلا همسرم قرار بگیرم تا دل سنگ­شان را به رحم آورم و از من و زندگی­ام فیلم وعکس بگیرند و داعیه دفاع از حقوق بشر سر دهند. من نباید صاحب فکر و اندیشه باشم و بخواهم خودم و وطنم را به جهان بشناسانم؛ در آن صورت بشر نیستم و حق این را ندارم که دو ساعت در مملکت­شان روی صندلی میدان هوایی­شان بنشینم. من می­توانم به عنوان یک انسان به تمام قوانینی که من و حقوق و آزادی­های انسانی­ام را محدود می­کند، معترض باشم؛ خواه این قوانین را جامعه اروپایی وضع کند یا قانونگذاران وطنی.... [+]

پ.ن. همان وقتها بود که با برادرش حرف می‌زدم و با چه ذوقی خبر دعوت فستیوال را برایم تایپ می‌کرد و بعد کامنت شوهرش که به وضوح خوشحال بودند از این قضیه...

ئه‌سرين | July 12, 2008 08:55 AM || هرچی