|
یکی از روزهایی بود که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم میزدیم. یکی از آن معدود روزها که آن خیابان آنقدر از ما ساکت بود. یادم نیست چهمان بود ولی فکر کنم جایی از روزهای گذار بود... بحثها هم فکر کنم به جایی حوالی درس و ادامه و اینها میکشید، یکچیزهایی برای تو مهم بود که برای من عجیب! همان وقت بود که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هام اضافه شد. تو میگفتی "قبول دارم" ولی باز مصر به حرفت بودی و من گم در خیابان.
امروز یکی از روزهایی است که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم نمیزنیم. یکی از آنهمه روزها که آن خیابان آنقدر از ما خالی ماند. ... میدانم چهت هست! همان وقتیست که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هات اضافه شده. و درخیابانهایی که مال ما نیست گم شدی!
|