آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: همین پخش که می‌کنی آن نمی‌دانم نامش - 07/ 7/08
 پست بعدی: سه قطره خون - 07/ 8/08

»» چه می‌توان گفت به یک زن دور؟

یکی از روزهایی بود که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم می‌زدیم. یکی از آن معدود روزها که آن خیابان آنقدر از ما ساکت بود. یادم نیست چه‌مان بود ولی فکر کنم جایی از روزهای گذار بود... بحث‌ها هم فکر کنم به جایی حوالی درس و ادامه و اینها می‌کشید، یک‌چیزهایی برای تو مهم بود که برای من عجیب! همان وقت بود که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هام اضافه شد. تو می‌گفتی "قبول دارم" ولی باز مصر به حرفت بودی و من گم در خیابان.

امروز یکی از روزهایی است که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم نمی‌زنیم. یکی از آن‌همه روزها که آن خیابان آنقدر از ما خالی ماند. ... می‌دانم چه‌ت هست! همان وقتی‌ست که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هات اضافه شده. و درخیابان‌هایی که مال ما نیست گم شدی!

ئه‌سرين | July 8, 2008 09:44 AM || هرچی