|
پاش ذْق ذْق کرده بود از جای تنگ و بهونه میکرد. گفتم بیا بشین رو پای من، تازه کنار پنجره هم هستم! یک دستم حلقه بود به دورش و یکی به شال ِ ولو از باد. ریز خندید که جلوی موهات شده عین پسرها که میزنن بالا! بعد شروع کرد از بازیهاش تعریف کردن و من که یکی درمیون از صدای بلند ضبط و بادی که میچرخید میشنیدم و یکی درمیون میگفتم خب ! نمیدونم کدوم آهنگ بود که شروع کرد ورجه وورجه کردن روی پام و منم شروع کردم باهاش خوندن و سر تکون دادن. همینجا بود که شروع شد، یواش میومد تزدیک صورتم و بعد میکشید عقب با ریتم آهنگ! دست دست میکرد انگار و این چندباری تکرار شد! خواستم ببوسمش که یعنی بوسیدن اینطوره!ولی وایسادم! یکبار هم قبلا موقع خداحافظی گفتم بیا بوس بده و تف چسبونده بود روی صورتم! با شناختی که داشتم فکر کردم من اولین کسی هستم که مادر و خاله و دخترهای نسبی از این دست نیستم که خودش تصمیم به بوسیدن میگیره! که هم سن وهمقد بچههای همبازیش نیستم، و این اولین تجربهش خواهد بود. گذاشتم خودش امتحان کنه و تصمیم بگیره. خیلی وقتها باید سعی کنی آروم بشینی و فرصت ِشجاعت و تصمیم به انتخاب بدی. و من فقط به خوندنم ادامه دادم تا دیدم خندید...
فکر کردم چه بامزهست اولین تجربهی بوسیدن یک پسربچه چهارساله باشی و فکر کنی بعدها چه کسانی را خواهد بوسید؟!
|