آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: June 2008
 ماه بعدی: August 2008

آرشیو ماه: July 2008


»» Edge of Existence

دوست نديده اي داريم آنور اقیانوس. بعد از بار اولی که تلفنی حرف زده بودیم، به شوخی-جدی به هوویمان گفته بود این دختره مثل بولدوزر می‌مونه. نوع و مدل حرف زدنش آدمو له می‌کنه.(نقل به مضمون)

بعد از چندوقت پینک کادیلاک بوده‌گی، دیشب به وضوح دیدم انگار بولدوزره برگشته!!

لینک | ئه‌سرين | July 31, 2008 01:08 AM || هرچی
 
»» We’re traveling in time

موسیقی دوران بلوغم در دو-سه نوار کاست خلاصه می‌شد. یکی از آنها سلکشنی بود بر روی سونی آبی رنگ. مجموعه ای بی نظیر از چند اهنگ انگلیسی، آلمانی و فرانسوی برای آن روزهایم( و شاید الآن) که آرامم می‌کرد.
لذتی دارد بعد از سالها ناگهان آهنگهای دوران نوجوانی‌ت را بهت بدهند و ببینی هنوز همان تاثیر را دارند!

It's a Sin - Pet Shop Boys: آهنگ روزهای عاصی بلوغ
Happy Nation - Ace of Base : شاید اولین عاشقانه‌م، همراه با آن رقص عجیب من‌درآوردیم

لینک | ئه‌سرين | July 27, 2008 10:50 PM || هرچی
 
»» روزگاری، آری!

پاش ذْق ذْق کرده بود از جای تنگ و بهونه می‌کرد. گفتم بیا بشین رو پای من، تازه کنار پنجره هم هستم! یک دستم حلقه بود به دورش و یکی به شال ِ ولو از باد. ریز خندید که جلوی موهات شده عین پسرها که می‌زنن بالا! بعد شروع کرد از بازیهاش تعریف کردن و من که یکی درمیون از صدای بلند ضبط و بادی که می‌چرخید می‌شنیدم و یکی درمیون می‌گفتم خب ! نمی‌دونم کدوم آهنگ بود که شروع کرد ورجه وورجه کردن روی پام و منم شروع کردم باهاش خوندن و سر تکون دادن. همینجا بود که شروع شد، یواش میومد تزدیک صورتم و بعد می‌کشید عقب با ریتم آهنگ! دست دست می‌کرد انگار و این چندباری تکرار شد! خواستم ببوسمش که یعنی بوسیدن اینطوره!‌ولی وایسادم!‌ یکبار هم قبلا موقع خداحافظی گفتم بیا بوس بده و تف چسبونده بود روی صورتم! با شناختی که داشتم فکر کردم من اولین کسی هستم که مادر و خاله و دخترهای نسبی از این دست نیستم که خودش تصمیم به بوسیدن می‌گیره! که هم سن وهم‌قد بچه‌های هم‌بازیش نیستم، و این اولین تجربه‌ش خواهد بود. گذاشتم خودش امتحان کنه و تصمیم بگیره. خیلی وقتها باید سعی کنی آروم بشینی و فرصت ِشجاعت و تصمیم به انتخاب بدی. و من فقط به خوندنم ادامه دادم تا دیدم خندید...

فکر کردم چه بامزه‌ست اولین تجربه‌ی بوسیدن یک پسربچه چهارساله باشی و فکر کنی بعدها چه کسانی را خواهد بوسید؟!

لینک | ئه‌سرين | July 25, 2008 12:39 AM || هرچی
 
»»

چه خبر از اون آدمای بی نشون؟
که نیمه ی شبها
واسه دلشون
توی کوچه های شب می خوندن؟

پ.ن. ...

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2008 05:08 PM || هرچی
 
»» کلا

انگار اونور خيلي باحال‌تره كه همه اینجور هول هول دارن می‌رن! ده بیست سال دیگه اگه زنده بودیم، ما به آیندگان می‌خوایم بگیم کی‌ از اون موقع برامون مونده که حالا شما پیری‌هاش رو دارید می‌بینید و باید بودید و جوونیاش‌رو می‌دیدی که چه بود و ...؟ کدوم شاعر، نویسنده، بازیگر یا هر آدم سر به تن بیرز دیگه تا اون موقع برامون می مونه؟ این جوانمردانه نیست! اصلا!
انگار وقتشه جمع کنیم ما هم بریم اونور! اینور که تا به ما رسید آسمون تپید، بلکه تا گرمه اونور چیزی بهمون برسه!

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2008 04:58 PM || هرچی
 
»» Go big or Go home

تا قبل از این ازم که می‌پرسیدند شغلت چیه؟ می‌گفتم برنامه‌نویس ولی تنها کاری که نمی‌کنم، همینه!
امروز فقط می‌گم: مستندساز!

پ.ن. دونقطه‌دی

لینک | ئه‌سرين | July 16, 2008 12:54 AM || هرچی
 
»» مواظب خاطره‌هامون باشیم

حداقل پنج سال خاطره، خنده و بغض، تولد و عروسی، سکوت و کار و ساعتهای خنده و حرص خوردن‌های ناهار متاهلین... پنج سال یعنی چقدر بزرگ شدیم بچه ها! چقدر چیز بهم یاد دادید این مدت و چقدر زندگی ....مواظب همدیگه باشید و یادتون باشه که جای من سرناهار به مردها بخندید بلند! خوشبخت باشید و خوشحال.

...تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی !
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی !
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!

پ.ن. راستی راستی دارم می‌رم از اینجا!!
پ.ن. خدافظ گلاااااااااابیا!

امضا: ئه‌سرین-دانشجو تحصیلات تکمیلی پیام نور =))

لینک | ئه‌سرين | July 15, 2008 12:14 PM | نظر (10)| هرچی
 
»»

انگار هرچه تورا بيشتر مي‌شناسم، با خودم غریبه‌تر می‌شوم!

لینک | ئه‌سرين | July 13, 2008 11:02 PM || هرچی
 
»»

آرزوهای بزرگ ِدیشب یادم آورد: بهم گفته بودعین ِخود استللایی!

لینک | ئه‌سرين | July 12, 2008 09:32 AM || هرچی
 
»»

... من اما قرار بود تنها دو ساعت در ترمینال میدان هوایی­شان منتظر تعوبض پرواز بمانم که بر نتابیدند و ترس از هر نوعش گریبان­شان را گرفت و بشر و حق و حقوقش فراموششان شد. من به عنوان زن افغان حتما باید زیر چادری باشم و مورد لت و کوب و خشونت مثلا همسرم قرار بگیرم تا دل سنگ­شان را به رحم آورم و از من و زندگی­ام فیلم وعکس بگیرند و داعیه دفاع از حقوق بشر سر دهند. من نباید صاحب فکر و اندیشه باشم و بخواهم خودم و وطنم را به جهان بشناسانم؛ در آن صورت بشر نیستم و حق این را ندارم که دو ساعت در مملکت­شان روی صندلی میدان هوایی­شان بنشینم. من می­توانم به عنوان یک انسان به تمام قوانینی که من و حقوق و آزادی­های انسانی­ام را محدود می­کند، معترض باشم؛ خواه این قوانین را جامعه اروپایی وضع کند یا قانونگذاران وطنی.... [+]

پ.ن. همان وقتها بود که با برادرش حرف می‌زدم و با چه ذوقی خبر دعوت فستیوال را برایم تایپ می‌کرد و بعد کامنت شوهرش که به وضوح خوشحال بودند از این قضیه...

لینک | ئه‌سرين | July 12, 2008 08:55 AM || هرچی
 
»» سه قطره خون

و 18 ساله بودم، به بلوغ رسیده و ميراث دار ِ قانونی ِ آینده‌ی گذشتگانم

لینک | ئه‌سرين | July 8, 2008 11:59 AM || هرچی
 
»» چه می‌توان گفت به یک زن دور؟

یکی از روزهایی بود که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم می‌زدیم. یکی از آن معدود روزها که آن خیابان آنقدر از ما ساکت بود. یادم نیست چه‌مان بود ولی فکر کنم جایی از روزهای گذار بود... بحث‌ها هم فکر کنم به جایی حوالی درس و ادامه و اینها می‌کشید، یک‌چیزهایی برای تو مهم بود که برای من عجیب! همان وقت بود که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هام اضافه شد. تو می‌گفتی "قبول دارم" ولی باز مصر به حرفت بودی و من گم در خیابان.

امروز یکی از روزهایی است که یکی از این خیابانهای شرقی یا غربی دانشگاه را قدم نمی‌زنیم. یکی از آن‌همه روزها که آن خیابان آنقدر از ما خالی ماند. ... می‌دانم چه‌ت هست! همان وقتی‌ست که "خب! تهش؟!"ها به "خب!که چی؟!"هات اضافه شده. و درخیابان‌هایی که مال ما نیست گم شدی!

لینک | ئه‌سرين | July 8, 2008 09:44 AM || هرچی
 
»» همین پخش که می‌کنی آن نمی‌دانم نامش

بعد گفت: بیچاره آن که حس شنیداری عطرهاش قوی‌ست. که تجسم‌ لذتش به تکرار مشروط است. تا كي و كجا، کسی یا چیزی دوباره بسازدش؟!

لینک | ئه‌سرين | July 7, 2008 11:27 PM || هرچی
 
»»

دیشب بعد از اینکه برنامه صالح‌علا یهو قطع شد اس‌ام‌اس زد که:"اونوقت می‌گن بدبین شدی! ولی چرا تا کیانیان یهو از مستی‌ش تو خانه‌ای روی آب گفت و تا رحمانیان اسم شبنم طلوعی‌رو آورد برنامه قطع شد؟"

لینک | ئه‌سرين | July 6, 2008 11:56 PM || هرچی
 
»»

مثل وقتهایی که ناخنم گوشه می‌کند و به شالم می‌گیرد،
این‌روزها مدام به گوشه‌های خودم گیر می‌کنم!

لینک | ئه‌سرين | July 6, 2008 10:30 AM || نه‌،قصه
 
»» با طعم طالبی

پیش‌پیش حدس می‌زنم. مثل وقتهایی که حرف می‌زنم و جمله از دهانم خارج نشده جوابش را مرور می‌کنم. پوزخندی، کلمه‌ای، حرکت عصبی دستی، ژستی برای شروع کردن یک بحث طولانی یا نگاهی!
حدس‌هایم که به خطا می‌خورند فکر می‌کنم این خوب است یا بد؟ که تغییر کرده‌ای، بزرگ‌تر شده‌ای، دنیا به یک روال نمانده، ... یا حالا دیگر تو را نمی‌شناسم؟
روش سختی‌ست وقتی بخواهی با این معیارها ببینی روی کدام لبه ایستاده‌ای!

لینک | ئه‌سرين | July 4, 2008 02:03 AM || هرچی
 
»» حباب شیشه‌ای

راست گفت وقتی گفت "وبلاگ دنیای آدمهارو کوچیک کرده."
حالا چه از این نظر که تا سرت‌رو برگردونی تق بخوری به یکی که طرف آشنا دربیاد یا بشناسدت، چه از نظر وسعت دید!

پ.ن. هنوز هم نفهمیدیم که وبلاگمون‌رو زندگی می‌کنیم، یا زندگیمون‌رو وبلاگ؟!
پ.ن. عجب دنیای کوچیکیه آقا، عجب دنیای کوچیکیه!

لینک | ئه‌سرين | July 2, 2008 11:21 PM || هرچی
 
»»

فکرش‌رو کن: یکی از بزرگترین کشفیات بشر اینه که تو مرکز جهان نیستی!
این اصلا چیز کمی نیستا، حتی با بدیهی شدنش تو این عصر!

لینک | ئه‌سرين | July 2, 2008 11:00 AM || هرچی
 
»»

دنیا پر است از آدمهایی که دست‌دست می‌کنند به بیان آن کلام ناگفته و در آخر انگار که گربه‌ای باشند برای عق زدن موهای جمع شده در گلو، به خِرخِر می افتند ولی به هیچ‌ پایان می‌یابند.

لینک | ئه‌سرين | July 1, 2008 02:21 PM || هرچی