|
میگه گفتم تا قبل از تو هم من داشتم زندگی میکردم به راحتی! چرا حالا فکر میکنی نمیتونم؟
میگه گفتم من قبل از تو هم خودم تنهای تو این شهر به قول تو خطرناک داشتم رفت و آمد میکردم! حالا چرا باید وایسم تا تو منو برسونی؟ چرا باید سرکار نرم چون تو خوشت نمیاد کنار خیابون وایسم واسه ماشین سوار شدن؟ چرا باید هی آژانس بگیرم و پیاده با اتوبوس و سواری نرم؟
میگه گفتم من قبل از تو همهش کارم تئاتر بود و سینما و کتاب و زندگی! حالا چرا فقط خلاصه شدم تو خونهی تو؟
میگه گفتم اون پولی که تو میگی داری باهاش منو میچرخونی خودم دارم درمیارم! این وسط اگه چیزی باید نگه داره محبته نه پولت که خودم دارمش و قبلا هم داشتم!
با ذوق گفت من یهساعت نیستم میرم بعد از مدتها تو کتابفروشیهای انقلاب گم شم!
گفت دلم میخواد تو خیابون بین آدما راه برم، دلم واسه پیاده رفتنا و از این اتوبوس به اون اتوبس سوار شدن تنگ شده.
گفت یه جوری شده که دیگه خودمم یواش یواش میترسم سوار تاکسی اینا بشم برای اینور اونور رفتن!
گفتم تو چرا ازدواج کردی؟ گفت من از تنهایی میترسم!نمیخوام که تنها بمونم
میگه ازدواج خیلی مزیتها داره! ولی به چیزهایی که از دست میدی اصلا نمیصرفه! خصوصا اگه زندگیت خوبه!
پ.ن. اولش قهقهه میزدیم، همهمون! آخراش آمپر همهمون زده بود بالا!
|