|
دروغ چرا؟ این روزهای آخر ترس داشت جلو و جلوتر میومد. جداً میترسیدم که نکنه به خاطر وضع جسمی بچهها از چیزی که باید بیشتر بهشون توجه کنیم که جنبه روانی خوبی نداشته باشه و ما هم زخمی بشیم روی روحشون، بعد میگفتم که اینا چیزی از دست دادن و همین توجه بیشتر میطلبه، بعد میگفتم که اینا با بچههای عادی فرقی ندارند و عادی باید رفتار کنیم، بعد میگفتم...
گمونم همینقدر که تونستیم کمی از اون اعتمادی که ازشون گرفتند رو بهشون برگردونیم صرفنظراز نتایج پزشکی آینده، بهترین نتیجه است برامون. همینقدرکه خانوادهها و بچهها بهمون اعتماد کردند و شدیم خاله ئهسرین و خاله شهرزاد(دونقطهدی)، که یهو بیهوا موقع راه رفتن دست کوچولوشون رو بذارن تو دستت، که برات قصهی امپراطور دریا تعریف کنن که "او دخترو" چقدر خوشگله، که تو ماشین بشینن دوطرفت و سرشونرو بذارن رو پات و آروم بخوابن...
اگه دوست دارید در جریان روال پزشکی این سهتا فسقلیای که یکی-دو روز واسه معاینه مهمون ما بودند باشید، همهرو تو سایت نوشتیم
|