آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 06/23/08
 پست بعدی: - 06/24/08

»»

دروغ چرا؟ این روزهای آخر ترس داشت جلو و جلوتر میومد. جداً می‌ترسیدم که نکنه به خاطر وضع جسمی بچه‌ها از چیزی که باید بیشتر بهشون توجه کنیم که جنبه روانی خوبی نداشته باشه و ما هم زخمی بشیم روی روح‌شون، بعد می‌گفتم که اینا چیزی از دست دادن و همین توجه بیشتر می‌طلبه، بعد می‌گفتم که اینا با بچه‌های عادی فرقی ندارند و عادی باید رفتار کنیم، بعد می‌گفتم...
گمونم همین‌قدر که تونستیم کمی از اون اعتمادی که ازشون گرفتند رو بهشون برگردونیم صرف‌نظراز نتایج پزشکی آینده، بهترین نتیجه است برامون. همین‌قدرکه خانواده‌ها و بچه‌ها بهمون اعتماد کردند و شدیم خاله ئه‌سرین و خاله شهرزاد(دونقطه‌دی)، که یهو بی‌هوا موقع راه رفتن دست کوچولوشون رو بذارن تو دستت، که برات قصه‌ی امپراطور دریا تعریف کنن که "او دخترو" چقدر خوشگله، که تو ماشین بشینن دوطرفت و سرشون‌رو بذارن رو پات و آروم بخوابن...

اگه دوست دارید در جریان روال پزشکی این سه‌تا فسقلی‌ای که یکی-دو روز واسه معاینه مهمون ما بودند باشید، همه‌رو تو سایت نوشتیم

ئه‌سرين | June 24, 2008 12:30 AM || هرچی