|
براي تو كه نميدانم كجاي حكمت الهي گير افتادهاي به اينچنين! براي تو كه بلد نيستم آن طور كه بايد به روزت، كاري كنم! تشكري، تبريكي، هديه اي حتي و تو هميشه به دلت است!
من اشتباه بودهام! ما اشتباه بودهايم، حضوري به ناگزير و ناگريز. میبينم و لب ميگزم اين همه سال و تمام دردهاي از پس خنده و بغضي كه هرلحظه نگرانم كه ميتركاندت آخر! كجاي اين دنيا كسي ميتواند ادعا كند يك روز به نامت كفاف اين همه روز و سال را ميدهد؟ تازه انتظار هم داشت مني كه رسم روز نگه داشتن و تعارفات معمول را نميدانم و تو حسرت به دلت ميماند، شاهكاري بسازم و من هرچه ميكنم ياد نميگيرم! خيلي سال پيش ميايستادم و فرياد ميزدم من اشتباه بودهام در اين حجم، و اشتباه سياه سفيد نيست، پررنگ و تيز است ميان ملايمها! اما حالا فقط زير لب تكرار ميكنم و چشم ميبيندم كه نبينم تن دادهاي به اين اشتباه و تكرار و تكرارش! چشم ميدوزم به آدمها و فكر ميكنم تورا چنين ميبايست شایسته، و من سربههوا گيج ميخورم بين حرفهايي كه ميزنم و چهرهي تو که انگار از سرزمين ديگري ميشنويَم، كه خوشايندت نيست و انگار كه آه ميكشي كه چرا نه مثل همه؟ چرا اين همه خارج از جمع؟ و من فكر ميكنم يك جاي خلقت بايد بتوان يقهي كسي را گرفت كه چرا؟ به چه حقي؟
من آداب روزها را تمي دانم آن طور كه بايد و هست. با نمي دانم چقدر ديرتر-زودتر، روزت مبارك و لعنت به اين حضور كه تا ابدالدهر اين روز را به زور به نامت كرد و تو گرفتار شدي!
|