|
حالا وقتی دراز میکشم، موهایم پیچواپیچ و آشفته پخش میشوند روی بالش و دور شانهام. آینهی بالای سرم را نگاه میکنم و فکر میکنم امشب شب آخر است برای خوابیدن و بیدار شدن به آن بوسهی طلسمشکن.
صبح، از پس گرمایی که تا خیسی موها پیش رفته بیدار میشوم، با لبهایی خشک از تشنگی!
|