|
بند دور دستم رو میکشه و تق ولش میکنه این چیه؟
میخندم میگم دستبند!
یواش در گوشم میگه یه دستبند برات خریدم فقط مال خودته. میگه همون یه دونه، نه که خیال کنی گرون خریدم یا که اصلا ارزش مالی داشته باشهها، اتفاقا خیلی ارزون خریدمش ولی تنها کادویی که برای کسی خریدم همونه! یه کلاه واسه خودم اینم واسه تو. تا دیدمش گفتم این واسه توست، تو از اینا دوست داری.
بعد ِ اون همه سوغاتی ، یهگردنبند مروارید هم یواشکی میذاره کف دستم میگه یادگاری. گرفته بودم واسه خودم دوست دارم بدم تو!
دست میکشم رو سنگهای رنگی دستبند و زل میزنم به این پیرزن و پیرمرد که تو اون همه شلوغی روزهاشون منو اینجور یادشون بوده و هست. چه لذتی داره داشتنتون، چه غنیمتیه بودنتنون...
|