|
گیلاسهاشان را بلند کردند به سلامتی امروز که خاطرهشان شود. یکی که انگار از همه هوشیارتر بود خواند:
"چه روزگاری داشتیم، چه روزای شادی داشتیم"
و ضرب گرفت با بشکن:
"مثل دو تا پرستو
پر مي زديم دوتايي
با قلباي پُر اميد
بي خبر از جدايي"
مستان قهقهه زدند و دم گرفتند، کسی حتی نشسته تنی جنباند. تا همصدا رسیدند به همان اول:
"چه روزگاری داشتیم، چه روزای شادی داشتیم"
و انگار یکی بغض جمع را به هقهقی ترکاند
|