آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: May 2008
 ماه بعدی: July 2008

آرشیو ماه: June 2008


»»

از همه سخت‌ترش اینه‌که باید مرد باشی تا اون آخر که حریفت جام‌رو می‌بره بالا و بعدش ذوق می‌کنن و می‌پرن بالا پایین وایسی تو زمین. یعنی حتی اون جلو رفتن و دست دادن و تبریک گفتنه اینقدر سخت نیست که این مردونه وایسادن و دیدن!

پ.ن. نمی‌شد حالا این "یوآخیم لو"ش رو یواشکی برنده اعلام می‌کردن؟

لینک | ئه‌سرين | June 30, 2008 08:36 AM || هرچی
 
»»

وقتی هی هی دلت به حال خودت می‌سوزه یعنی داری می‌شَلی!

لینک | ئه‌سرين | June 29, 2008 03:28 PM || هرچی
 
»» برای خون و ماتیک

سرخي لبهات، تنها، بهانه‌اي بود براي به حاشيه كشاندن رنگ گونه‌هات.

پ.ن. تایتل از شاملو

لینک | ئه‌سرين | June 28, 2008 10:05 PM || هرچی
 
»»

- مارا: و پدران، رسم کهنه به فرزندان می‌آموختند و باور می‌داشتندش، چنان‌که همگان باور دارند آنچه را که پیاپی بشنوند. [همسرایان تکرار می‌کنند] و بارها و بارها واعظان گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران]عاشقیم همه‌ی فرزندان آدم را، به هر رنگ و به هر نژاد و به هر کیش. مهرمان جهان گستر است. همه برادریم به هم. [به تنهایی ادامه می‌دهد]و واعظان، دوزخ ِ نابرابری را دیدند، و روی برتافتند و گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران] سیطره‌ی پادشاهی ِ ما نه روی زمین است. حیات‌مان به زمین ماننده‌ی زایری‌ست و بس. جان به روتنی و شکیب زنده است. [به تنهایی ادامه می‌دهد] و در همان حال می‌ستاندند آخرین سکه‌های ناداران را. در میان گنجینه‌هاشان آرام می‌گرفتند، با شاهزادگان می‌خوردند و می‌نوشیدند و گرسنگان را می‌گفتند:[همراه با همسرایانی از بیماران] رنج ببرید، رنج ببرید، چنان‌که او رنج برد بر چلیپا، ازیرا که اراده‌ی خداوندی در میان است....
[مارا تنها ادامه می‌دهد]همگان باور دارند آنچه را که پیاپی بشنوند. پس بینوایان به‌جای نان، پرداختند به شمایل ِ‌ مسیح ِ‌ به میخ‌مصلوب ِ به ضرب ِ تازیانه خون‌آلود، و از بی‌پناهی ِ خویش با شمایل، سخن‌ها گفتند. و واعظان گفتند: [همراه با همسرایانی از بیماران. نجوای نیایش خواهران روحانی نیز شنیده می‌شود ]دست‌هاتان را به سوی بهشت بلند کنید، زانو بزنید. شکنجه‌گران‌تان را دعای خیر کنید زیرا دعا و مناجات، کلید دروازه‌ی بهشت است. [تنها ادامه می‌دهد] پس آن بیچارگان را به غفلت‌شان به زنجیر کشیدند به‌سانی که توانی نباشد از برای برخاستن و ستیز با فرمانفرمایانشان، که به دروغ حکومت‌شان را حقی خداداد می‌نامیدند و خداخواسته.
- همسرایان: آمین

شکنجه و قتل ِژان پل مارا به اجرای ِ ساکنان ِ تیمارستان ِ شارنتون به کارگردانی ِ مارکی‌دو ساد / پیتر وایس

لینک | ئه‌سرين | June 28, 2008 12:54 AM || كافه
 
»» حیرانی

دف و رْمبیدن ِ دل و ...

دفدفدفِ تنور تنم را بِدف
...دفدفددف
دفدفددفددف
ارواحِ سنگ گشته ی اجداد خواب را بیدار کن!
سیمرغ جان!
بیداد کن!
دفدفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددفددفدف...
دفدفدفست
دفدفدفست که میکوبد
من ساحلم
امواج
دفدفدفست که میکوبد
خاکم
سمِ ستور
دفدفدفست که میکوبد...

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2008 10:19 PM || هرچی
 
»» براي آن روز و شب

گیلاسهاشان را بلند کردند به سلامتی امروز که خاطره‌شان شود. یکی که انگار از همه هوشیارتر بود خواند:
"چه روزگاری داشتیم،‌ چه روزای شادی داشتیم"
و ضرب گرفت با بشکن:
"مثل دو تا پرستو
پر مي زديم دوتايي
با قلباي پُر اميد
بي خبر از جدايي"
مستان قهقهه زدند و دم گرفتند، کسی حتی نشسته تنی جنباند. تا همصدا رسیدند به همان اول:
"چه روزگاری داشتیم،‌ چه روزای شادی داشتیم"
و انگار یکی بغض جمع را به هق‌هقی ترکاند

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2008 06:20 PM || هرچی
 
»»

در راستای پست پایین پیغام داده که: " تو خود ِ خود ِ اتفاقی! اونم از نوع باترفلای افکتی‌ش!"

پ.ن. آدم از خودش می‌ترسه خب!

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2008 01:23 AM || هرچی
 
»»

بیست و هفت سال است نمرده‌ام تا شاید، شاید اتفاقی را جایی بیندازم.

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2008 11:30 PM || هرچی
 
»»

،نمی‌شناسیَم
نمی‌شناسمت،
و همین عبور ساده‌ی کلمات را ممکن می‌کند.

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2008 12:01 PM || هرچی
 
»»

دیروز تو اداره ما جشن روز زن بود و دعوت از هرچی آدم بود واسه سخنرانی و ... یکی‌شون خانم دکتر رهبر نماینده مجلس بود(که البته من از اون وقت هرچی فکر می‌کنم چیزی از ایشون یادم نمیاد و نمی‌دونم از کجا کاندید بوده و ... حوصله سرچ هم ندارم!). ایشون بعد از اعلام چندتا کاری که در دستور کار مجلس قرار گرفته بود واسه زنها (مثل ارث رسیدن به زن از زمین و ملک و ...)، گفتند مهمترین و اصلی‌ترین کاری که دارن انجام می‌دن در مجلس اینه‌که چون خانمها علاوه بر کار منزل کار خونه هم دارند و آقا شایدشاید و بیاد یه منتی بذاره سر خانمش و بخواد کمک کنه و خسته می‌شه و در ارج نهادن به اقدام زنها در، دراجتماع بودن و همپای مردها کار کردن، ساعات کاری خانمهارو با پرداخت حقوق کامل، نصف روز اعلام کنیم(البته اختیاری) و جمعیت از شوق کف زد!

هی دل‌دل کردم تقاضای دو دقیقه وقت صحبت کنم، نکردم!!!! خواستم بگم آیا سازمانی که نیروی مردش همون حقوق یا کمی بیشتر رو بابت کل روز کار کردن می‌گیره حاضره درصد بالایی از نیروهاش رو برای نصف روز نداشته باشه؟ آیا فکر نمی‌کنید اصولا مگه مغز خر خورده مدیری که بخواد این‌کار رو کنه؟ آیا این خیز برداشتن برای تعدیل نیروی انسانی (از نوع زن) بعد از یه دوره قبول کردن مدیران به نصف روز کار کردن‌ و حرکتی هماهنگ در یواش یواش خانه‌نشین کردن زنها نیست؟ چه تضمینی می‌دین که بعدا عذر این افراد ِ شاغل ِ نیمه‌روز خواسته نشه؟ با تضمین کدوم قرارداد رسمی این‌کار انجام می‌شه وقتی هنوز نیروهای تمام وقت اشتغالشون به مویی بنده؟ خانمهای محترمی که کف زدید فکر اینارو کردید؟ اگر قرار به ارج گذاشتن و توجه به زن بود، با این سطح تحصیل و دانش و جمعیت شاغل زنها، لطفا قبلش بفرماید چند درصد از مشاغل و سمت‌های مهم در سطح دولت، سازمانها و کلا کشور در اختیار زنهاست؟

پ.ن. در مراسم تجليل از زنان نخبه و ايثارگر كشور:رئیس جمهور در بخش ديگري از سخنان خود از ارائه لايحه دولت به مجلس درباره كاهش زمان حضور زنان و مادران شاغل در دستگاه هاي دولتي خبر داد و گفت: دولت در تلاش است تا لايحه اي به مجلس ارائه دهد كه براساس آن زمان فعاليت مادراني كه در نهادهاي دولتي مشغول به كار هستند كمتر شود به طوري كه مقدار زماني كه مادران در خانه كار مي كنند نيز جزو وظايف اداري آنها محسوب شود. (لینک نمی‌دم چون حوصله دردسر ندارم)
پ.ن. چهت یادآوری: سخنرانیهای این یکی-دوسال در باب عدم لزوم کارکردن زن در بیرون از خانه و توجه به اولین وظیفه یعنی خانه‌داری، شوهرداری و بچه‌زائی- طرح جنسیتی کردن پذیرش دانشجو و سهمیه‌بندی کردن

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2008 01:48 AM || هرچی
 
»» صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست؟!

دو سرباز اسراییل رو گروهی که مقامات اسراییلی تروریست می دونن، ربود و اسراییل، لبنان رو سی و سه روز آتیش زد.
شونزده سرباز ایرونی رو گروهی که مقامات ایرونی تروریست می دونن، ربود و ظاهرا دوتا رو هم کشت، فقط جیگر خانواده گروگانها آتیش گرفته... نه یه فرمانده بی کفایت بخاطر این رسوایی استعفا کرده و نه توبیخ شده، نه حاضرند با گروگانگیرها صحبت کنند، نه حالی از خانواده سربازها می پرسن. همه می دونیم سربازی که اعزام می شه به زیر پونز نقشه، بی پارتی ترین آشخور ایرانه. برای یه لحظه هم که شده، دلهره این سربازهای اسیر و خانواده درمانده شونو حس کنید. [+] و خبر مرتبط

برادر كوچك من الآن سربازه. سر آموزشي افتاد یکی از شهرستان‌های دور و مامان من دوماه كارش گريه و ناراحتي بود و آخر هم كارش كشيد به بيمارستان. نمي گم كارش درست بود و حرص نخورديم ولي اين وضع مادر من بود كه مي دونست كار برادرم درست شده و باقی سربازی رو میاد تهران.
این خبر گریه داره به خدا، اصلا خانواده‌ها هیچ، چه دردی دارند می‌کشند اون شانزده نفر از این انتظار نوبت مرگ!
و هیچ کس توی این دنیای خراب شده نیست که اینارو نجات بده؟!

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2008 12:38 AM || هرچی
 
»»

نقش بگذار روزهارا
به نشانه‌های آبی و قرمز
تا رسیدن به تاریخهای پاسخ‌دار،
سند تداوم نسل مردانت

منتظر باش، تحمل کن
تا اثبات کنی آنچه بودنت می‌خوانند
و تمام کنی آنچه خدایانت
به سببش پاداشت می‌دهند روزی

و فراموش کن
دفترت را از میان بادها برداری
تا حتی ورق بخورد به هر حرکت گوشه‌ی دامنت
در هروله‌ی میان آغوش و آشپزخانه

لینک | ئه‌سرين | June 24, 2008 02:55 PM || نه‌،قصه
 
»»

دروغ چرا؟ این روزهای آخر ترس داشت جلو و جلوتر میومد. جداً می‌ترسیدم که نکنه به خاطر وضع جسمی بچه‌ها از چیزی که باید بیشتر بهشون توجه کنیم که جنبه روانی خوبی نداشته باشه و ما هم زخمی بشیم روی روح‌شون، بعد می‌گفتم که اینا چیزی از دست دادن و همین توجه بیشتر می‌طلبه، بعد می‌گفتم که اینا با بچه‌های عادی فرقی ندارند و عادی باید رفتار کنیم، بعد می‌گفتم...
گمونم همین‌قدر که تونستیم کمی از اون اعتمادی که ازشون گرفتند رو بهشون برگردونیم صرف‌نظراز نتایج پزشکی آینده، بهترین نتیجه است برامون. همین‌قدرکه خانواده‌ها و بچه‌ها بهمون اعتماد کردند و شدیم خاله ئه‌سرین و خاله شهرزاد(دونقطه‌دی)، که یهو بی‌هوا موقع راه رفتن دست کوچولوشون رو بذارن تو دستت، که برات قصه‌ی امپراطور دریا تعریف کنن که "او دخترو" چقدر خوشگله، که تو ماشین بشینن دوطرفت و سرشون‌رو بذارن رو پات و آروم بخوابن...

اگه دوست دارید در جریان روال پزشکی این سه‌تا فسقلی‌ای که یکی-دو روز واسه معاینه مهمون ما بودند باشید، همه‌رو تو سایت نوشتیم

لینک | ئه‌سرين | June 24, 2008 12:30 AM || هرچی
 
»»

خاطره به انگشت ششم می‌ماند. بریدنش یک‌جور درد دارد، نگه‌داشتنش یک‌جور!

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2008 11:57 PM || نه‌،قصه
 
»»

همیشه چیزی جایی منتظرت است که نباید آنجا باشد!

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2008 11:23 PM || هرچی
 
»»

مصاحبه‌ی کاری ِ اینجانب:
- اگر قرار باشه ازدواج کنی و همسرت بخواد که کار نکنی یا ساعات کاریت رو کمتر کنی، قرار باشه بین کار و ازدواج یکی رو انتخاب کنی،‌ کدوم؟
+ من اصولا به ازدواج اعتقاد ندارم!
بعد از شوکی که از جوابم وارد شد و بعد از آروم شدن جو:
- نه حالا فرض کنیم یهو پیش اومد! اگه گفت ساعات کاریت رو کمتر کنی؟ اضافه کار نمونی و ...
قشنگ یه لکچر 5 دقیقه‌ای رفتم براشون از شناسایی رفتاری آدمها و احتمال بروز درخواست‌هایی مبنی بر "سرکار نرو دیگه"، "از همکارات خوشم نمیاد" و ... بعد دیدم خیلی تابلو شد و زیادی رک جواب دادم اضافه کردم که البته اگه وسط زندگی باشم خب تعهد دارم نسبت به طرف مقابل و زندگی مشترک یعنی فلان و بهمان و الخ! (آیکون معروف ِ‌مورد استفاده در اینجور موارد)

پ.ن. من شخصا به خودم افتخار می‌کنم، به شدت!

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2008 08:36 PM || هرچی
 
»»

تنها ايراد كتابهاي كاغذي:
اينا چرا "كنترل + اف" ندارن؟

لینک | ئه‌سرين | June 21, 2008 10:49 PM || هرچی
 
»»

"...ما کودکستان را ساختیم تا اگر در آینده پای کودکی ناخواسته به زندان باز شد، لحطه های شاد کودکی اش تباه نشودکودکستان روزهای خاکستری زندان را زیبا کرده بود برای شان ، اما باز زندان هرچند زیبا زندان بود و آزادی هر چند صعب ، آزادی.
حالا نمی دانم پلوشه نه ساله با زیبایی افسانه ای اش چه سرنوشتی پیدا می کند و خالد احمد یازده ساله با نبوغ فوق العاده اش...
زندان خراب شد و کودکستان هم. حالا بچه ها آزادند و نمی دانم آیا این آزادی را دارند تا در کوچه های خاکی ، زیر آسمان آبی با همسالان شان بازی کنند ؟ " زندان زنان قندهار - محبوبه ابراهیمی

لینک | ئه‌سرين | June 21, 2008 01:25 AM || هرچی
 
»»

آقای نخست‌وزیر مشروب نمی‌خورد
آقای نخست‌وزیر دود نمی‌کشد
آقای نخست‌وزیر در خانه‌ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه‌ی حقیری هم ندارند

کاش گفته می‌شد
آقای نخست‌وزیر مست است
آقای نخست‌وزیر دودی است
اما حتی یک‌نفر فقیر میان مردم نیست
"برتولت برشت"

لینک | ئه‌سرين | June 19, 2008 10:38 PM || كافه
 
»»

غربت ما ديگه سر مي‌رسه
به آخر مي‌رسه
مي‌ريم به خونه

لینک | ئه‌سرين | June 17, 2008 10:26 AM || هرچی
 
»»

"اذهان عمومی فراموشکاره!"

پرنده‌باز ِآلکاتراز/جان فرانکن‌هایمر

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2008 10:50 AM || كافه
 
»» بود که قرعه دولت به‌نام ما افتد؟

براي تو كه نمي‌دانم كجاي حكمت الهي گير افتاده‌اي به اينچنين! براي تو كه بلد نيستم آن طور كه بايد به روزت، كاري كنم! تشكري، تبريكي،‌ هديه اي حتي و تو هميشه به دلت است!

من اشتباه بوده‌ام! ما اشتباه بوده‌ايم، حضوري به ناگزير و ناگريز. می‌بينم و لب مي‌گزم اين همه سال و تمام دردهاي از پس خنده و بغضي كه هرلحظه نگرانم كه مي‌تركاندت آخر! كجاي اين دنيا كسي مي‌تواند ادعا كند يك روز به نامت كفاف اين همه روز و سال را مي‌دهد؟ تازه انتظار هم داشت مني كه رسم روز نگه داشتن و تعارفات معمول را نمي‌دانم و تو حسرت به دلت مي‌ماند، شاهكاري بسازم و من هرچه مي‌كنم ياد نمي‌گيرم! خيلي سال پيش مي‌ايستادم و فرياد مي‌زدم من اشتباه بوده‌ام در اين حجم، و اشتباه سياه سفيد نيست، پررنگ و تيز است ميان ملايم‌ها! اما حالا فقط زير لب تكرار مي‌كنم و چشم مي‌بيندم كه نبينم تن داده‌اي به اين اشتباه و تكرار و تكرارش! چشم مي‌دوزم به آدمها و فكر مي‌كنم تورا چنين مي‌بايست شایسته، و من سربه‌هوا گيج مي‌خورم بين حرف‌هايي كه مي‌زنم و چهره‌ي تو که انگار از سرزمين ديگري مي‌شنويَم، كه خوشايندت نيست و انگار كه آه مي‌كشي كه چرا نه مثل همه؟ چرا اين همه خارج از جمع؟ و من فكر مي‌كنم يك جاي خلقت بايد بتوان يقه‌ي كسي را گرفت كه چرا؟ به چه حقي؟
من آداب روزها را تمي دانم آن طور كه بايد و هست. با نمي دانم چقدر ديرتر-زودتر، روزت مبارك و لعنت به اين حضور كه تا ابدالدهر اين روز را به زور به نامت كرد و تو گرفتار شدي!

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2008 12:04 AM || نه‌،قصه
 
»»

دین‌ها زائیده‌ی عشق به دیگری ِ مقتدر داشتن و میل به جاودانگی است
و مذاهب فرزندان ناخلف آنها

لینک | ئه‌سرين | June 15, 2008 11:17 AM || هرچی
 
»»

مي‌گه با این موهایی که واسه خودت ساختی شدی عین این فیلمهای قدیمی. ولی اگه زیر چشماتو سیاه کنی می‌شی مثل این فرشته‌ها که خبط کردن تبعید شدن به زمین!

پ.ن. اینا فحش بود یا چی؟

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2008 11:09 PM || هرچی
 
»» Stanford prison experiment

The Stanford prison experiment was a study of the psychological effects of becoming a prisoner or prison guard. The experiment was conducted in 1971 by a team of researchers led by psychologist Philip Zimbardo at Stanford University. Twenty-four undergraduates were selected out of 70 to play the roles of both guards and prisoners and live in a mock prison in the basement of the Stanford psychology building...Prisoners and guards rapidly adapted to their roles, stepping beyond the boundaries of what had been predicted and leading to dangerous and psychologically damaging situations. One-third of the guards were judged to have exhibited "genuine" sadistic tendencies, while many prisoners were emotionally traumatized and two had to be removed from the experiment early. Finally, Zimbardo terminated the experiment because he realized that his experiment was unethical...

پ.ن. Milgram experiment
پ.ن. با تشکر از ایشون و البته غول جان

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2008 02:22 PM || هرچی
 
»»

نزدیک‌نر هیچ‌چیز نیست. هیچ‌چیز دیده نمی‌شود، جز بوی عطرها که متجاوزند!

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2008 11:21 AM || نه‌،قصه
 
»» نوستول

رود گولیت- مارکو فون‌باستن- دنیس برگ‌کمپ - پاتریک کلویورت - فرانک دی‌بوئر
رودی فولر- لوتار ماتئوس- اندی مولر- بیرهوف
کارل پوبورسکی
دونادونی - دینوزوف- دل‌پیرو- مالدینی - تولدو-
اریک کانتونا
گل نوستول: گل مولر به انگلستان تو ویمبلی - جام ملتهای 96 ؟

پ.ن. گیر ندین، نصف شبی همینا یادم اومد!

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2008 01:23 AM || هرچی
 
»»

یک دو سه امتحان می‌کنیم:
خلــــــــــــــــــــــــــــــاص! تا اطلاع ثانوی

پ.ن. پرو‌ژه بعدی: پکوندن وبلاگ!
پ.ن. ایمیل هنوز این بغل هست!

لینک | ئه‌سرين | June 13, 2008 11:40 PM || هرچی
 
»»

ما هیچکدام خوب نیستیم
نه تو،‌ که این‌همه بد نقش آدمهای خوب را بازی می‌کنی
نه من، که این همه خوب نقش آدمهای بد

لینک | ئه‌سرين | June 13, 2008 02:14 AM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» Was that lonely woman

می‌گه گفتم تا قبل از تو هم من داشتم زندگی می‌کردم به راحتی! چرا حالا فکر می‌کنی نمی‌تونم؟
می‌گه گفتم من قبل از تو هم خودم تنهای تو این شهر به قول تو خطرناک داشتم رفت و آمد می‌کردم! حالا چرا باید وایسم تا تو منو برسونی؟ چرا باید سرکار نرم چون تو خوشت نمیاد کنار خیابون وایسم واسه ماشین سوار شدن؟ چرا باید هی آژانس بگیرم و پیاده با اتوبوس و سواری نرم؟
می‌گه گفتم من قبل از تو همه‌ش کارم تئاتر بود و سینما و کتاب و زندگی! حالا چرا فقط خلاصه شدم تو خونه‌ی تو؟
می‌گه گفتم اون پولی که تو می‌گی داری باهاش منو می‌چرخونی خودم دارم درمیارم! این وسط اگه چیزی باید نگه داره محبته نه پولت که خودم دارمش و قبلا هم داشتم!

با ذوق گفت من یه‌ساعت نیستم می‌رم بعد از مدتها تو کتاب‌فروشیهای انقلاب گم شم!
گفت دلم می‌خواد تو خیابون بین آدما راه برم، دلم واسه پیاده رفتنا و از این اتوبوس به اون اتوبس سوار شدن تنگ شده.
گفت یه جوری شده که دیگه خودمم یواش یواش می‌ترسم سوار تاکسی اینا بشم برای اینور اونور رفتن!

گفتم تو چرا ازدواج کردی؟ گفت من از تنهایی می‌ترسم!‌نمی‌خوام که تنها بمونم

می‌گه ازدواج خیلی مزیتها داره! ولی به چیزهایی که از دست می‌دی اصلا نمی‌صرفه! خصوصا اگه زندگیت خوبه!

پ.ن. اولش قهقهه می‌زدیم، همه‌مون! آخراش آمپر همه‌مون زده بود بالا!

لینک | ئه‌سرين | June 13, 2008 01:09 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» نابوده به کام خویش، نابوده شدیم

حالا وقتی دراز می‌کشم، موهایم پیچ‌واپیچ و آشفته پخش می‌شوند روی بالش و دور شانه‌ام. آینه‌ی بالای سرم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم امشب شب آخر است برای خوابیدن و بیدار شدن به آن بوسه‌‌ی طلسم‌شکن.

صبح، از پس گرمایی که تا خیسی موها پیش رفته بیدار می‌شوم، با لبهایی خشک از تشنگی!

لینک | ئه‌سرين | June 10, 2008 12:23 AM | نظر (3)| قصه
 
»»

The Orange Broadband Prize for Fiction is one of the United Kingdom's most prestigious literary prizes[citation needed], awarded annually for the best original full-length novel by a female author of any nationality, written in English and published in the UK in the preceding year.

پ.ن. که چی بشه؟ اينا ديگه از اون ور بوم افتادنه! حالا هي خودتو بكش بگو برابري!

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2008 06:55 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» So close no matter how far

بودن یا نبودن چه اهمیتی دارد وقتی حتی به صدایی آشنا در پس‌زمینه‌، میخ می‌شوم به صندلی و طعم باران می‌سْرد زیر زبانم؟

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2008 12:00 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» Euro2008

آي مي‌ذوقم وقتی میزبان می‌بازه. تازه این‌بار که دوتاشون هم باختن!

لینک | ئه‌سرين | June 8, 2008 11:23 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» (20) In the way of Neverland

قبلنا اينجا راه داشت
حالا بند!

لینک | ئه‌سرين | June 7, 2008 01:06 AM | نظر (3)| Neverland
 
»» و من چه‌قدر از همه‌ي چيزهاي خوب خوشم مي‌آيد

بند دور دستم رو می‌کشه و تق ولش می‌کنه این چیه؟
می‌خندم می‌گم دستبند!
یواش در گوشم می‌گه یه دستبند برات خریدم فقط مال خودته. می‌گه همون یه دونه، نه که خیال کنی گرون خریدم یا که اصلا ارزش مالی داشته باشه‌ها، اتفاقا خیلی ارزون خریدمش ولی تنها کادویی که برای کسی خریدم همونه! یه کلاه واسه خودم اینم واسه تو. تا دیدمش گفتم این واسه توست، تو از اینا دوست داری.
بعد ِ اون همه سوغاتی ، یه‌گردنبند مروارید هم یواشکی می‌ذاره کف دستم می‌گه یادگاری. گرفته بودم واسه خودم دوست دارم بدم تو!

دست می‌کشم رو سنگهای رنگی دستبند و زل می‌زنم به این پیرزن و پیرمرد که تو اون همه شلوغی روزهاشون منو اینجور یادشون بوده و هست. چه لذتی داره داشتنتون، چه غنیمتیه بودنتنون...

لینک | ئه‌سرين | June 3, 2008 11:33 PM | نظر (6)| هرچی
 
»»

بی‌شرفه هرکی از بی‌حافظه‌گی طرف مقابلش استفاده کنه!

پ.ن. بی‌شرف البته فحش قابل نوشتن‌ست والا که...!

لینک | ئه‌سرين | June 2, 2008 04:37 PM | نظر (9)| هرچی
 
»»

مرا گویی کجایی؟
کجایی؟
کجایی؟

من چه دانم؟
من چه دانم؟
من چه دانم؟

لینک | ئه‌سرين | June 1, 2008 02:46 PM | نظر (8)| هرچی
 
»»

سر جنون سلامت

لینک | ئه‌سرين | June 1, 2008 01:22 PM | نظر (2)| هرچی
 
»»

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت
" اینک من ،
بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده"
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه‌ی جاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگان برخاست
باران است ... هی ! باران
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
"شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد"
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا
ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید ؟
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آایا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
"سترون / اخوان"

لینک | ئه‌سرين | June 1, 2008 11:11 AM | نظر (0)| كافه