آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 05/22/08
 پست بعدی: - 05/25/08

»» و جاودانه شدند، بی‌نشان

ما بدهكاريم به آنها که ایستادند
به آنها که جان دادند و دم نزدند
ولی ادامه دادند

ما طلبکاریم
از آنها که باعث شدند
عزیزانمان نامی باشند گمنام
بر سر کوچه‌ها

پ.ن. حاتمی‌کیا سر مصاحبه تلویزیونی‌ در مورد سریال خاک سرخ با بغض تعریف می‌کرد شهر داشت سقوط می‌کرد و باید برمی‌گشتیم، دوربین به دست داشتم از آخرین صحنه‌های شهر فیلم می‌گرفتم و از بین جنازه‌ی بچه‌ها می‌دویدم که سوار قایق بشم، یک لحظه درست وقتی که یک پام تو قایق بود و یکی روی پل، از بین جنازه‌ها کسی پام رو گرفت. یه‌رزمنده‌ی زخمی که به زور دستش‌رو به پام رسونده بود، سرش رو بلند کرده بود و می‌خواست که با خودمون ببریمش... می‌گفت نه می‌شد وایساد و موند نه اون نگاه و خواهش می‌ذاشت بری... مجبور شده بود جا بذاردش و سوار قایق بشه، می‌گفت تمام این سالها درد جا گذاشتنش باهامه، اینکه چاره‌ای نداشتم... (نقل به مضمون)
پ.ن. امروز و آدمهاش روز و اتفاق کمی نیست، نمی‌دونم چرا سکوتش می‌کنید؟

ئه‌سرين | May 23, 2008 02:19 PM | نظر (16)| نه‌،قصه
 
نظرات:
آقا آرش : May 31, 2008 07:51 PM

ممکنه به بعضی ها بر بخوره اما همه ی هنر مندا همینن فقط حرف،نمایش و گفتن از چیز هایی که حتی به خواب هم ندیدن تا اتفاق به سمت واقعیت میره از ترس جونشون فرار می کنن چون به روحیات لطیفشون لطمه بخوره...!


وحید ب : May 29, 2008 06:40 PM

متاسفانه ما هنوز از بیان اونچه که اتقاف افتاده عاجزیم. سکوتمون بهتر از حرف زدنمون هستش .. حرف میزنیم ولی اشتباهی .. حرف میزنیم ولی برای منافع خودمون .. از شهدا میگیم ولی شهیدی که آسمونیه ، شهیدی که از ما نیست .. وقتی اونطرف جنگ همه آدمهای ضیعیفی هستن چه نیازی به قهرمان ایطرف جنگ هستش .. یادش بخیر با چه ذوقی میرفتیم موشکهایی رو که داشتن میومدن شهر ما رو خراب کنن رو ببنیم .. مادر محمد با ازدواج داداش محمد مخالفت کرد و داداشش هم قهر کرد و رفت جبهه شهید شد .. واقعیت جنگ همین ها بودن .. واقعیت ها رو باید گفت حتی اگر تلخ باشن ولی مطمئنا به دل میشنند .. بهتر از این حرف های سکوت وار ما هاست


محمد‌علی : May 25, 2008 07:35 PM

سلام
راستش همیشه آرزو می‌کنم که فشار دست اون بسیجی جوون رو روی پاهاش احساس کنه!! که فراموشی قتل‌گاه سینمای حاتمی کیاست.


بهاره : May 25, 2008 09:50 AM


جائی که عدالت نیست ، سکوت ها از سر خجالتند!


سحر : May 25, 2008 08:53 AM

سکوتش شاید به خاطر انتظاراتی است که داشتیم و برآورده نشد، اتفاقاتی که منتظرسون بودیم و نیفتاد.... ولی بزرگیش از خاطرمون نمیره.


پاپیروس : May 24, 2008 06:30 PM


چه خاطرات تلخی از اون سالها دارم

چقدر تلخ : (


ناتالی : May 24, 2008 03:34 PM

در بزرگي‌اش شكي نيست. سكوتم شايد به‌خاطر اين درده كه چرا همون جا تموم نشد؟ چرا ميون اين هياهو و بزرگداشت كسي نمي‌پرسه اگه همون جا تموم شده بود...


رها رسپینا : May 24, 2008 12:30 PM

منم معتقدم ما بدهکاریم اما سکوت مان را جواب باید از جایی گرفت که هر حرکتی و به اسم خودشون تعبیر می کنند و یادشون میره به نسل من که همزمان پدر و عموها و دایی و برادران و پدربزرگ هایش ایستادند بدهکارند و یادشون میره اینی که الان شدیم و هستیم و داریم اونی نیست که می خواستیم اما قدرت و شهوت خواستنش هر چیزی و تو دست اینا ابزار کرده برا همینه که سکئت می کنیم... خیلی به دلم نشست نوشته ات، لینکش کردم!


Mehdi : May 24, 2008 10:27 AM

خيلي سخته تو چنين شرايطي، اين فيلم "پاداش سكوت" دقيقا بر همين محور ساخته شده ...


آتبين : May 24, 2008 07:48 AM

سكوت نمي‌كنيم، سانسور مي‌شيم.


امیر : May 24, 2008 01:25 AM

آفرین خیلی نوشته قشنگی نوشته بودی...


mina : May 23, 2008 09:12 PM

ما ایمان پیدا می کنیم بارها در طول حیاتمان
و ایمانمان را هیچ، جلو دار نیست
ما ایمان که پیدا می کنیم دیگر شبها نمی خوابیم
جفت چشمانمان به دور دستها خیره می ماند ولبخندی گوشه لبمان جا خوش میکند ایمان که پیدا می کنیم
ما همین جور بیل می زنیم با ایمان خاک مرده را
و ایمانمان سخت قویتر میشود بیل که می زنیم زیر نور آفتاب روز ِ همان شبها که هیچ نخوابیده ایم


mina : May 23, 2008 09:04 PM

این من، آن او را همان گون که او آن او بود دوست می دارد، این او، اویی دگر است، اما این من آن او، آن نازنین او را تا ابدیت می ستاید!! این سطورت رو بارها لمس کردم عزیزم:x


: May 23, 2008 07:51 PM

یادمون که نرفته، خیلی‌هامون هم که از نزدیک لمس‌ش کردیم نمی‌تونیم یادمون بره. نه فقط امروز تمام اون روزهای اون سال‌ها. ولی قداستِ واقعیِ این دفاع‌ها هم زیر خروارها تزویر این زمونه‌مون دفن شده. گفتن‌های اینا آدم رو از هرجور دیگه‌ای گفتن هم بیزار می‌کنه.


مکین : May 23, 2008 07:44 PM

یادمون که نرفته، خیلی‌هامون هم که از نزدیک لمس‌ش کردیم نمی‌تونیم یادمون بره. نه فقط امروز تمام اون روزهای اون سال‌ها. ولی قداستِ واقعیِ این دفاع‌ها هم زیر خروارها تزویر این زمونه‌مون دفن شده. گفتن‌های اینا آدم رو از هرجور دیگه‌ای گفتن هم بیزار می‌کنه.


همفری بوگارت : May 23, 2008 06:39 PM

خدا میدونه چقدر حرص خوردم تو این چند روز که تلویزیون هی نشون داداه .چرا از کسایی که اون وسط فقط بری شهر بدون هیچ چشم داشتی ایستادند نیست.
اخه یکی به من بگه سال 59 بسیج تبریز کجا بود س÷اه اصفهان از کجا کلش ÷یدا شد تو خرمشهر.
یعنی همه جنگیدند برای این شهر الا خود بچه های خرمشهر.
خیلی بی انصاف هستند به خدا .