آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: April 2008
 ماه بعدی: June 2008

آرشیو ماه: May 2008


»»

می‌گه: از زنهایی که می‌دونن تو بازی دارن چکار می‌کنن باید ترسید. تو همیشه اینقدر ترسناکی؟

لینک | ئه‌سرين | May 31, 2008 10:22 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

وقتهایی هم هست
که مدادت روی وبلاگ نمی‌نویسد

لینک | ئه‌سرين | May 30, 2008 02:10 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

این عکس را می‌بینم و یادم می‌افتد به تو که می‌گفتی این مجسمه‌ی میان شهر همیشه مرا به یادت انداخته انگار که منم!
نیستی و حالا این مجسمه همیشه مرا به یادت می‌اندازد.

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2008 02:52 PM | نظر (9)| هرچی
 
»»

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا ، چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان وان جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم...
"مولانا"

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2008 10:22 AM | نظر (3)| كافه
 
»»

می‌دونم که هستند دوستانی که به اینجا سر می‌زنند و سیدضیاء قاسمی و محبوبه ابراهیمی رو می‌شناسند و آشنا هستند و ... که یک‌سال و چندماهی از رفتن‌شون از ایران به افغانستان و خداحافظی من باهاشون در لحظه‌های آخر قبل از حرکت قطار می‌گذره. این رو باید احتمالا خیلی قبل‌تر می‌گفتم که جا ماندم، به هرحال اگر می‌خواهید سراغی از این خانواده‌ی دوست داشتنی بگیرید یمگان یکی از راه‌هاست. اگر پیغامی هم بود که باید زودتر به دست‌شون می‌رسید و راهی نبود، خب من هستم بگید یک راه میان‌بر بسیار سریع بلدم که البته عمرا بهتون یاد بدم، اختصاصی‌ست. دونقطه‌دی

پ.ن. و این شعر سیدضیاء را بخوانید

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2008 09:24 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

منم تایید و تاکید می‌کنم:
از کلیسای ما برید بیرون!

پ.ن. آدم احساس عدم امنیت می‌کنه دیگه!

لینک | ئه‌سرين | May 25, 2008 02:02 PM | نظر (6)| هرچی
 
»» و جاودانه شدند، بی‌نشان

ما بدهكاريم به آنها که ایستادند
به آنها که جان دادند و دم نزدند
ولی ادامه دادند

ما طلبکاریم
از آنها که باعث شدند
عزیزانمان نامی باشند گمنام
بر سر کوچه‌ها

پ.ن. حاتمی‌کیا سر مصاحبه تلویزیونی‌ در مورد سریال خاک سرخ با بغض تعریف می‌کرد شهر داشت سقوط می‌کرد و باید برمی‌گشتیم، دوربین به دست داشتم از آخرین صحنه‌های شهر فیلم می‌گرفتم و از بین جنازه‌ی بچه‌ها می‌دویدم که سوار قایق بشم، یک لحظه درست وقتی که یک پام تو قایق بود و یکی روی پل، از بین جنازه‌ها کسی پام رو گرفت. یه‌رزمنده‌ی زخمی که به زور دستش‌رو به پام رسونده بود، سرش رو بلند کرده بود و می‌خواست که با خودمون ببریمش... می‌گفت نه می‌شد وایساد و موند نه اون نگاه و خواهش می‌ذاشت بری... مجبور شده بود جا بذاردش و سوار قایق بشه، می‌گفت تمام این سالها درد جا گذاشتنش باهامه، اینکه چاره‌ای نداشتم... (نقل به مضمون)
پ.ن. امروز و آدمهاش روز و اتفاق کمی نیست، نمی‌دونم چرا سکوتش می‌کنید؟

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2008 02:19 PM | نظر (16)| نه‌،قصه
 
»»

می‌گه: چرا؟
و من هیچ جواب قانع کننده‌ای ندارم جز این‌که: تو هیچ وقت نخواستي باغ ِ توی حیاط خلوت رو ببيني!

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2008 11:30 PM | نظر (1)| هرچی
 
»»

چه سنگینی غریبی دارد این کلمه؛ حرمان

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2008 05:23 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» معرفی سایت برای کمک و پی‌گیری کارهای مربوط به بچه‌ها

برای کمک به بچه‌های مرودشت و برای پی‌گیری وضعیت‌شون به این سایت مراجعه کنید که داره سعی می‌کنه اخبار تازه از وضعیت بچه‌ها و چگونگی درمان و کمک‌هاتون‌رو به صورت مدون و به‌روز، یک‌جا جمع کنه و به اطلاع همه برسونه.
لطفا برای دریافت شماره حساب یا کسب اطلاع از چگونگی کارهای انجام شده به همون سایت مراجعه کنید که هم وبلاگ ما به شلوغ‌کاریها و آشفته‌گویی‌های خودمون برگرده و هم شما هی بین سایتها و وبلاگها سرگردان نباشید و هم بچه‌ها اطلاعات درستی از نحوه همکاری‌های شما داشته باشند.

با تشکر از همکاری‌ و کمک‌هاتون
ئه‌سرین

لینک | ئه‌سرين | May 21, 2008 10:58 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» درباره کمک به بچه‌ها

لطفا برای کمک و پی‌گیری به سایت Irancharity مراجعه کنید.
به دلایلی ترجیح دادیم شماره حسابهارو از حالت علنی خارج کنیم. بچه های داخل و خارج از کشور که می‌خوان کمک نقدی کنند به Contact@irancharity.ir بزنن تا شماره حساب‌هارو بگیرن!

همین اول بگم که بسیار ممنونیم که اینقدر حمایت و اطلاع رسانی کردید، قطعا اعتماد کردن بسیاری از شما به مایی که نمی‌شناسید کار ساده‌ای نیست ولی دوستان ِ من هیچ اثباتی بر نیک‌نیت بودنشون ندارند جز همین اعتباری که از اعتماد مجازستان به دست آوردند و سابقه‌ی کارهایی که انجام دادند.
اما در رابطه با کارهایی که پیش رفته: بچه‌های داخل ایران که از اول شماره حساب بود. بچه‌های خارج از کشور، لطفا باز کمی صبر کنند تا دوشماره حساب دوستان ما قطعی بشه و اعلام کنیم(گویا اونور تعطیلات طولانی بوده و از این حرفها!). صرفنظر از کمکهای مادی قطعا به کمکهای پزشکی و مشاوره هم نیاز خواهیم داشت. مشخصات چندتا جراح و دکتر و متخصص برای مشاوره و احتمالا معاینه بچه‌ها به دستمون رسیده. اگر از بین جراحان و متخصصان کسی هست که اینجارو بخونه و تمایل داشته باشه که به بهبود بچه‌ها و احیانا معاینه و روند درمان کمک کنه لطفا اطلاع بده که بیشتر از هرچیز به کمکهای این قشر نیاز داریم که هزینه‌ی خیلی زیادی هم ازمون نگیره یا کلا پولی نگیره! به نظرم درحال حاضر هر پزشکی که فکر می‌کنه مي‌تونه کمک باشه بهمون اطلاع بده هم خوبه حالا چه پزشک عمومی چه داخلی و یا تخصصهای دیگه!
کامنت گذاشته بودید راجع به سایتها و وبلاگهای دیگه که اونها هم دارن به صورت موازی فعالیت‌رو دنبال می‌کنند و آیا ما خبر داریم و ... راستش نه، تا زمانیکه لینکهارو برای منم فرستادید. موضوع اینه که این حرکت خودجوش و جداگانه‌است و هیچ گروه و نهاد و سازمانی مسئولش نیست و طبعا باعث می‌شه افراد زیادی مایل به کمک کردن باشند و در قالب تیم‌ها یا افراد مختلف فعالیت کنند. اینکه تمام این کارها و اقدامات به کمک کردن به این بچه‌ها منتهی بشه هدف همه ماست حالا چه ما چه دوستان دیگه که خب البته همو نمی‌شناسیم، حالا انتخاب با شماست و اعتمادهم. شاید حتی بشه همه افراد رو یک‌جا جمع کرد در قالب یک گروه!
و امیدواریم به زودی بتونیم خبر مستند و تازه از بچه‌ها بهتون بدیم که راحت‌تر بتونید تصمیم بگیرید. ما دنبالشیم و یک‌ سایت هم هست که تمام اطلاعات و نیازها و هرچه که اتفاق بیفته رو به اونجا منتقل خواهیم کرد که هم مدون باشه و هم پی‌گیری شما راحت‌تر.
و در آخر اینکه بچه‌هایی که آدرس تماس گذاشتند برای همکاری، حتما باهاشون تماس می‌گیریم و متشکریم.

لینک | ئه‌سرين | May 20, 2008 11:09 PM | نظر (2)| هرچی
 
»»

بارون که اونقدر تند شروع شد اس‌ام‌اس زدم اسکنر رو بردار بریم زیر بارون پیاده‌روی!
جواب داد: بریم استادیوم؟
اونقدر یکهو و قاطع و کوتاه بود این سوال‌ت که یه‌لحظه یادم رفت اصلا، که من مجاز به استادیوم رفتن نیستم!

پ.ن. قشنگ ذوق کردم‌ها!

لینک | ئه‌سرين | May 15, 2008 02:09 AM | نظر (7)| هرچی
 
»»

یه وقتایی کار یدی از نون شب هم واجب‌تره!

لینک | ئه‌سرين | May 12, 2008 11:59 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

خوب بمون
نه به‌خاطر من، نه به‌خاطر ما
به‌خاطر همین اندک آرامش نسبی
به‌خاطر چشمی که نمی‌پره
به‌خاطر دلی که مدام شور نمی‌زنه
به‌خاطر شبهایی که بالش یعنی آرامش، نه صدا خفه‌کن
به‌خاطر بزرگ شدن فاصله‌ی دیوار که در هر رفت و برگشت دیرتر بخوری بهش
به‌خاطر اون خنکی سیال میان این همه حجم آتشین
به خاطر خودت و چرا كه نه؟ اصلا براي ما
بمون، خوب بمون

لینک | ئه‌سرين | May 9, 2008 10:55 PM | نظر (7)| نه‌،قصه
 
»» یه‌نفر بیشتر نیستیم!

من از همین تریبون از همه کسانی که اینجارو می‌خونن و هنوز منو ندیدن و فکر می‌کنن با چه آدم ملایمی روبرو خواهند شد و بعد نمی‌شن و یا اونا که من ِ شلوغ و سربه‌هوا و وحشی‌رو می‌شناسن و بعد اینجارو می‌خونن و با یه آدم کاملا متفاوت روبرو می‌شن عذر می‌خوام بابت این تناقض ِ به اندازه یه سیاهچاله عمیق!
الآن یکی از دغدغه‌های من اینه که آبرو خودمو باید حفظ کنم یا وبلاگمو؟! دونقطه‌دی

لینک | ئه‌سرين | May 9, 2008 01:30 PM | نظر (7)| هرچی
 
»»

يك دم، فقط يك دم، حس مي‌كني كه در اين دنيا تنهايي و براي هميشه تنها باقي خواهي ماند.

لینک | ئه‌سرين | May 7, 2008 01:19 PM | نظر (7)| هرچی
 
»»

شمایی که راجع به قطعیت و مطلق بودن اینقدر مطمئن حرف می‌زنید و حکم می‌دید، تاحالا راجع به "حدود" چیزی شنیدید؟

لینک | ئه‌سرين | May 6, 2008 02:06 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

نمی دونم کی براش آف گذاشته بودم که روبراهی؟
چندشب پریشب ها نصف شبی که تازه چراغ این دور و بر رو خاموش کرده بودم و چشمام رفته بود که بخوابه، موبایله لرزید بی شماره! تا گفتم بله یکی داد زد که ببین ما و امثال ما هیچوقت نمی تونیم مثل یه آدم عادی اینوریا رفتار کنیم. حالیته؟ حتی تو دوست داشتنمون هم یه جای کارمون لنگ می زنه! حتی تو اون اوج لذت و خواستن!
بعد تازه یادش افتاد که هه هه! راستی سلام این جواب اون آف‌لاینت بود.

لینک | ئه‌سرين | May 6, 2008 10:07 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» آنگاه درد، جان را می‌پروراند

نمی‌دونم ما زندگی نکردیم یا شما؟
وقتی می‌شینید تعریف می‌کنید از سختیها و مشکلها و ترسها که خیلی‌هاشون برا من عجیبند و خنده‌دار، با خودم فکر می‌کنم الآن خوبه که من اینجوری اینجام یا نه؟ اینی که من الآن هستم، اینی که جبر زمان و موقعیت و شرایط زندگی ازم/مون ساخت خوبه یا بد؟ اگه خوبه اینا چیه هرازگاهی دلمو چنگ می‌ندازه؟ که یه‌چیزی یه‌جایی باید می‌بود، باید باشه که نبود و نیست! اگه شما درستید پس من/ما چی هستیم؟
ما خیلی کرگدن مآبانه بزرگ شدیم یا شما زیادی سوسول؟

لینک | ئه‌سرين | May 5, 2008 03:00 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» عميد ِ 2008

سياست ِ زنانه = با دست پس بزن، با پا پيش بكش!

لینک | ئه‌سرين | May 5, 2008 01:58 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

زنده‌ام انگار، چون هنوز تو ابرها شکلهای تازه پیدا می‌شه.

لینک | ئه‌سرين | May 4, 2008 11:34 AM | نظر (7)| هرچی