آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: Summer Wine - 04/ 8/08
 پست بعدی: زن دوم - 04/10/08

»» (19) In the way of Neverland

از جايش بلند مي‌شود، برای بار چندم، گرد و خاک روی لباسهایش را می‌تکاند. آرام‌تر از پیش چندقدم به جلو برمی‌دارد. دوباره دست می‌کشد بر دیوار شیشه‌ای میان راه. دست‌کشان بر شیشه چندمتر به چپ و راست می‌رود! برای چندمین بار به چند نقطه بر روی زمین که گود شده و تپه‌های کوچک کنارشان نگاه می‌کند، متفکر. به آسمان چشم می‌دوزد، به دور و بر نگاه می‌کند انگار در جستجوی کسی. زیرلب چیزی را زمزمه می‌کند. دست راستش را مشت می‌کند.
- من وسط ترومن شو ‌ام!
ناگهان داد می‌زند، فریاد می‌زند، نعره می‌کشد! بالا و پایین می‌پرد، برای هواپیمای خیالی ِ بالای سرش دست تکان می‌دهد، انگار کسی پیدایش کند‍.
- هی! الو! کی اونجاست؟ منو می‌بینی؟ الو؟ هی! اونجایی؟
آرام می‌شود، می‌نشیند، تکیه به دیوار شیشه‌ای حائل داده! زیر لب با خودش حرف می‌زند:
- این دیگه چه مسخره‌بازیه؟
برمی‌گردد به پشت‌سر نگاه می‌کند. هیچ خبری آن‌سو نیست. ادامه‌ی همین راه بی‌هیچ خبری، پرنده‌ای، گیاهی، آدمی، ساختمانی یا هر نشانه‌ی اضافه!
دست به جیب ِسینه می‌کشد دنبال چیزی، زیر لب غر می‌زند از چیزی که باید و نیست. برمی‌خیزد، پشت به دیوار شیشه‌ای، دستها در جیبها:
- لعنتی، خب حالا این یعنی چی؟ آخر دنیا؟

ئه‌سرين | April 9, 2008 12:12 AM | نظر (4)| Neverland
 
نظرات:
هوس مبهم : April 10, 2008 10:31 AM

این قصه سر راز داره مثل اینکه. سرش تا اون سر دنیا هم رفته !!


دخترک کولی : April 9, 2008 01:59 PM

ببین اسمش قدسی سرمست بود.من خودم یادمه بچه بودم .تپل بود.عینک داشت.لبخند داشت.ادب داشت.یه سرین عمه ینا میگن نوشته هاش فوق العاده بود خودم چندتاشو دارم.
حس کردم توی دیگه.
اصلا من همینطوریم تو مترو میبینی حس میکنم خانوم روبرویییم یه بار مامانم بوده هی بهش لبخند میزنم. یا خانم حبیبی رو حس میکنم اگه من چند سال زود تر به دنیا میومودم یا اون دیر تر باز نشست میشد دبیر ادبیاتم بود.
تو هم حس کردم یه جورایی قدسی سرمستی که عمه ینا گمش کردن.


شاه رخ : April 9, 2008 01:02 PM

پس اخر دنیا اینجوریه


phoenix : April 9, 2008 12:49 AM

این فیلم رو هیچ وقت ندیدم. اما بس که تعریفش رو از این ور اون ور، چه اتفاقی و چه غیر اتفاقی، شنیدم فیلم رو حفظ شدم! داستان جالبی با این فیلم دارم!