|
از جايش بلند ميشود، برای بار چندم، گرد و خاک روی لباسهایش را میتکاند. آرامتر از پیش چندقدم به جلو برمیدارد. دوباره دست میکشد بر دیوار شیشهای میان راه. دستکشان بر شیشه چندمتر به چپ و راست میرود! برای چندمین بار به چند نقطه بر روی زمین که گود شده و تپههای کوچک کنارشان نگاه میکند، متفکر. به آسمان چشم میدوزد، به دور و بر نگاه میکند انگار در جستجوی کسی. زیرلب چیزی را زمزمه میکند. دست راستش را مشت میکند.
- من وسط ترومن شو ام!
ناگهان داد میزند، فریاد میزند، نعره میکشد! بالا و پایین میپرد، برای هواپیمای خیالی ِ بالای سرش دست تکان میدهد، انگار کسی پیدایش کند.
- هی! الو! کی اونجاست؟ منو میبینی؟ الو؟ هی! اونجایی؟
آرام میشود، مینشیند، تکیه به دیوار شیشهای حائل داده! زیر لب با خودش حرف میزند:
- این دیگه چه مسخرهبازیه؟
برمیگردد به پشتسر نگاه میکند. هیچ خبری آنسو نیست. ادامهی همین راه بیهیچ خبری، پرندهای، گیاهی، آدمی، ساختمانی یا هر نشانهی اضافه!
دست به جیب ِسینه میکشد دنبال چیزی، زیر لب غر میزند از چیزی که باید و نیست. برمیخیزد، پشت به دیوار شیشهای، دستها در جیبها:
- لعنتی، خب حالا این یعنی چی؟ آخر دنیا؟
|