|
جان: به خودم گفتم شاید هیچی وجود نداشته باشه[مکث] فکر کردم اونجا هیچی نبوده. بعدش داشتم کتابمو ورق میزدم. فکر کردم "شاید هیچچی تو کتابم نیس." توش از ساختمونا نوشته بود. شاید هیچی تو ساختمونا نیس – شایدم روی کرهی زمین. کرهمو که دیدی؟ دیدی کرهمو؟
دانی: آره.
جان: شاید روی اونی که این از روش ساخته شده هم هیچچی نباشه. نمیدونیم چی وجود داره. ما چه میدونیم اون چیزا اونجا هس یا نه.
دانی: من اون جاها بودهم. خیلی از اون جاها.
جان: یا تو ساختمونا، ما که اون جاها نبودیم. یا تو تاریخ. تاریخ ِ خیلی چیزا. یا خیال.[مکث] من اونجا دراز کشیده بودم،شایدم چیزی به اسم خیال اصلا وجود نداشته باشه. کی میگه هس؟ یا انسان؟ ما همهمون یه خوابیم. کی میدونه ما هستیم؟ هیچکی نمیدونه. همه یه خوابیم. فقط داریم خواب میبینیم. یا چیزای دیگه – چیزای دیگه. چیزایی رو که میدونیم، چهجوری میدونیم؟ از کجا میدونیم؟ نمیدونیم چی واقعیته،فقط حرفشونو میزنیم.[مکث] از کجا میآریمشون؟ اون چیزا،برا همیشه همینجوری ادامه دارن؟[مکث] یا همین که به دنیا اومدیم. یا مردههایی که ناله میکنن. یا اینکه – اینکه جهنمی هس. شایدم ما اونجاییم. شاید کسایی باشن که اونجا بودهن. یا،یا اینکه چرا باید فکرشو بکنیم؟ این چیزیه که نمیدونم. شایدم همهچی حقیقت داره. شاید اینکه من اینجا نشستهم حقیقت داره.
نوشتهی رمزی/ دیوید مامت/ امیر امجد
|