آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: February 2008
 ماه بعدی: April 2008

آرشیو ماه: March 2008


»» ?Who took the cookie from the cookie jar

پسرک کمربندهام رو که چک کرد و در که اومد رو سرمون کاپیتان گفت خوبی؟ گفتم آره و کشیده شدیم روی زمین و بعد یواش یواش بلند شدیم، بالا بالا بالاتر! هنوز به کابل وصل بودیم و صدای موتور وینچ میومد. گفت الآن جدا می‌شیم و بعد یکهو تق، از کابل جدا شدیم و با سر گلایدر اومدیم پایین مثل سقوط و بعد دوباره اوج بود و پرواز. گفت نترسیدی؟ حالت تهوع نداری؟ گفتم نه و زل زدم به ارتفاع زیر پام که می‌چرخیدیم و می‌چرخید. گفتم چقدر این بالاییم؟ توضیح می‌داد که هرچقدر که باد همراهی کنه و من می‌شنیدم و نمی‌شنیدم. مست ارتفاع و پرواز بودم و سرگردونده بودم به جای خالی پرواز پرنده‌ای که از نزدیکش رد شده بودیم. گفت حاضری واسه فرود؟ گفتم کاپیتان یه سورت دیگه می‌خوام. گفت حالت بد نیست؟ گفتم نه، اگه ساکتم چون دارم لذت می‌برم! نشستیم که رو زمین گفت خانم پیاده نمی‌شن، یه دور دیگه و باز حرکت چرخهای وینچ روی سنگریز و بلند شدن و حس سقوط موقع جدا شدن و رهایی! انگار دور دوم دوست شده بودیم که داشت برام از کنترل‌ها و هدایت حرف می‌زد. پیاده که شدم، پیرمردی که کمی اونطرفتر نشسته بود و هرکی پیاده می‌شد نگاهش می‌کرد و می‌خندید که رنگت پریده‌ها، ترسیدی نگام کرد! تلوتلو زدم از تغییر فشار! از دور داد زد رنگت پریده‌ها و نزدیک که شدم گفت نه‌بابا! سرخ شدی، چشات چه برقی می‌زنه دختر!
من اما چشام بی‌دلیل انگار خیس بود، یک چیزی‌رو، خودمو، انگار اون بالا جا گذاشته بودم یا شاید هم پیدا کرده بودم. میون صدای شکافتن هوا و سکوت زمین.

پ.ن. لذت یادآوری ِ دوباره‌ی اون پرواز برسه به روح آرتور سی‌کلارک و چندتا دیگه از هم‌قطارهاش که دنیایی رو ساخته بودند برای دختر عاصی و سربه‌هوایی که همسن و سالهاش لذتهای دیگه‌ای رو داشتند و اون دلش نمی‌خواست و چسبیده بود به دنیای خودش و اون کتابها!

لینک | ئه‌سرين | March 24, 2008 10:49 AM | نظر (14)| هرچی
 
»» نوشته‌ی رمزی

جان: به خودم گفتم شاید هی‌چی وجود نداشته باشه[مکث] فکر کردم اون‌جا هی‌چی نبوده. بعدش داشتم کتاب‌مو ورق می‌زدم. فکر کردم "شاید هیچ‌چی تو کتابم نیس." توش از ساختمونا نوشته بود. شاید هی‌چی تو ساختمونا نیس – شایدم روی کره‌ی زمین. کره‌مو که دیدی؟ دیدی کره‌مو؟
دانی: آره.
جان: شاید روی اونی که این از روش ساخته شده هم هیچ‌چی نباشه. نمی‌دونیم چی وجود داره. ما چه می‌دونیم اون چیزا اون‌جا هس یا نه.
دانی: من اون جاها بوده‌م. خیلی از اون جاها.
جان: یا تو ساختمونا، ‌ما که اون جاها نبودیم. یا تو تاریخ. تاریخ ِ خیلی چیزا. یا خیال.[مکث] من اون‌جا دراز کشیده بودم،‌شایدم چیزی به اسم خیال اصلا وجود نداشته باشه. کی می‌گه هس؟ یا انسان؟ ما همه‌مون یه خوابیم. کی می‌دونه ما هستیم؟ هیچکی نمی‌دونه. همه یه خوابیم. فقط داریم خواب می‌بینیم. یا چیزای دیگه – چیزای دیگه. چیزایی رو که می‌دونیم، چه‌جوری می‌دونیم؟ از کجا می‌دونیم؟ نمی‌دونیم چی واقعیته،‌فقط حرف‌شونو می‌زنیم.[مکث] از کجا می‌آریمشون؟ اون چیزا،‌برا همیشه همین‌جوری ادامه دارن؟[مکث] یا همین که به دنیا اومدیم. یا مرده‌هایی که ناله می‌کنن. یا این‌که – این‌که جهنمی هس. شایدم ما اون‌جاییم. شاید کسایی باشن که اون‌جا بوده‌ن. یا،‌یا این‌که چرا باید فکرشو بکنیم؟ این چیزیه که نمی‌دونم. شایدم همه‌چی حقیقت داره. شاید این‌که من این‌جا نشسته‌م حقیقت داره.

نوشته‌ی رمزی/ دیوید مامت/ امیر امجد

لینک | ئه‌سرين | March 23, 2008 02:49 PM | نظر (4)| كافه
 
»» elfchen

می‌نگرد
زندانی تنها
از پشت پنجره
دوستان گریزپای گذشته‌اش را:
خاطرات!
"آتبین"

لینک | ئه‌سرين | March 23, 2008 01:05 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

شادیتونو عشقه

لینک | ئه‌سرين | March 20, 2008 03:36 PM | نظر (10)| هرچی
 
»» برای حلبچه

مسافر به خانه نزدیک شد و
رنج سفر را از یاد برد
موج مرگ
به پیش وازش آمد
گام های شُل، زخم جگر
ساق پای شکسته
قوزک پاره پاره
برای مرگ
کُرنشی کرد!
هیچ چیز برجای نمانده بود
تنها «در» ی که به آوای باد
نفس تازه کرد
و دیواری که دهان باز کرده بود
تا بغضش را بیرون بریزد
می خواست بگرید
اما سکوت در چشمانش
لانه کرده بود
چشم گرداند و کفنی را آرزو کرد
«کاش کفنی لااقل!
کاش کفنی!»
و نیافت
مردگان
برهنه تر از باغ های زمستانی
به گردش ارواح
چشم دوخته بودند
و مَرد
خسته تر از بازوی سرنوشت
که تبر واقعه را بالا برده بود
به قامت خویش فرود آمد!
"معروف آقایی"

پ.ن. Never Forget Halabja

لینک | ئه‌سرين | March 17, 2008 10:14 PM | نظر (5)| كافه
 
»»

گفته بود که زیادی مقاومی. اصلا مشکل همینجاست هرکی دوتا ضربه بخوره ولو می‌شه تو تا پنجمی ششمی دووم میاری! یک‌کم یاد بگیر همون ضربه‌های اول ولو بشی و الا بد میفتی!
می‌گه تو قوی هستی واسه همینه که الآن اینجاییم

همچین یه نمه دارم با داداش کایکو تو می‌تی‌کومون همذات پنداری می‌کنم یواش یواش. فقط قربون دستتون اون دستمال قدرت رو هم بدید دیگه گمونم حله!

لینک | ئه‌سرين | March 17, 2008 08:49 AM | نظر (7)| هرچی
 
»»

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است
ای مجلسيان راه خرابات کدام است؟
با چون تو حريفی به چنين جای، چنين وقت
گر باده خورم، خمر بهشتی نه حرام است
دردا که بپختيم در اين سوز نهانی
وآنرا خبر از آتش ما نيست که خام است

لینک | ئه‌سرين | March 15, 2008 09:45 AM | نظر (6)| كافه
 
»» ?Is anybody out there

می‌گه چرا؟
می‌گم واسه اینکه اگه فردا اونایی که رای دادم و انتخاب شدند و هیچ غلطی نکردند، بتونم با وجدان راحت بگم تف تو روشون! ضمنا مگه شماها که سری‌های پیش رای ندادین چه تخم دو زرده‌ای کردین که حالا دلم به اون خوش باشه بگم آره منم نه؟
ملت باحالی هستیم کلا، مدام پی‌گیری می‌کنیم که اوباما از هیلاری کلینتون جلوتره یا نه؟ هی می‌گیم کاش این رای بیاره اون نه!‌ من اگه بودم به اون رای می‌دادم این نه! اونوقت نوبت خودمون که می‌شه وقتی می‌تونیم کمی سختی رو کمتر کنیم می‌شینیم کنار باد به غبغب می‌ندازیم که من چون قبول ندارم اصلا رای هم نمی‌دم!‌
یکی نیست بگه قبول نداری بذار برو از این مملکت، حالا که نمی‌تونی یا نمی‌خوای اقلا اونجایی که داری زندگی می‌کنی رو تحمل‌پذیرتر کن.

سر فاطمی داشتم بسته تبلیغاتی رو باز می‌کردم که شکلات توش رو بخورم یه خانم مسنی جلوم رو گرفت که دخترم این عکس خاتمی ِ دستت؟ گفتم بعله چطور؟ گفت اگه خودت یکی دیگه داری یا نمی‌خواهیش می‌شه بدی‌ به من؟ گفتم بفرمایید کل بسته‌رو اصلا! گفت نه! اون یکی عکسش رو دارم، از این ندارم، عکسهاش رو جمع می‌کنم می‌ذارم بالای سرم. عکس رو گرفت و به پهنای صورت لبخند زد و رفت.
سر میدون ولیعصر دست دراز کردم که از یکی از بچه‌ها کارت بگیرم. وقتی کارت رو می‌داد گفت مرسی خانم! فکر کردم واقعا هم مظلومانه!
آهنگ تو گوشم شروع کرد: ?Is anybody out there

سلامتی سه کس: زندونی*، سرباز و بی‌کس
- می‌گم مکین پس حسابی اونجا بهتون خوش گذشته‌ها؟!
+ آره یه وقتاییش! اگه تو هم بودی کلی کیف می‌کردیم خداییش!

* آزاده

لینک | ئه‌سرين | March 13, 2008 10:33 PM | نظر (8)| هرچی