آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: (17) In the way of Neverland - 02/ 6/08
 پست بعدی: - 02/ 7/08

»» سقز – خرداد هشتاد و پنج

من و چندتا از دخترها وسط راهرو ولو شدیم و داریم شام می‌خوریم. سالن بالا پر شده از مهمانهای زن و سالن پایین مردها، و مامانها با یک دیوار فاصله‌ی آشپزخونه از ما. صدای غرش میاد، مهیب مثل انفجار و بعد من حس می‌کنم جایی که نشسته‌ام کج شد و ظرف غذام شروع کردن به حرکت. زلزله!
صدای جیغ‌هاو دعا و بسم‌الله و ذکر و قهقه‌ی من به سستی این نخ باریکِ زندگی قاطی شده با ولوله‌ای که هرکی به فکر خودشه برای فرار. این وسط واضح‌ترین و بلندترین صدا، صدای مامان منه که وحشت زده داد می‌زنه "وای بچه‌هام!"*

من دلم می‌خواد سرمو بکوبم به دیوار!

*این بچه‌ها یعنی ما خرسِ گنده‌ها که همه همون‌ورا بودیم

ئه‌سرين | February 6, 2008 12:51 PM | نظر (13)| هرچی
 
نظرات:
علی : February 7, 2008 08:01 PM

یه بار زلزله رو تو عمرم حس کردم و به اندازه یک عمر هم ازش ترسیدم...


علی : February 7, 2008 08:00 PM

باید آدم هوای مادرشو داشته باشه، اینو به خاطر بسپار


نيلوفر : February 7, 2008 03:00 PM

نكوب چون باز مامانت نگران میشه ! :دی


حمید : February 7, 2008 01:44 PM

خرس !


مسعوده : February 7, 2008 09:04 AM

جا داره من این جا خاطه‌ای رو نقل کنم و اون برمی‌گرده به چند سال پیش وقتی بنده توی حمام بودم و داشتم از گرما لذت می‌بردم یهو شروع کرد به لرزیدن و من با خودم گفتم کدوم خری داره حمومو تکون میده آخه! دو نقطه خجالت


الی : February 7, 2008 05:49 AM

آخی ، مامانا بخدا خیلی گناه دارن. فکرش و بکن تو همچین لحظه ای ما اصلا به فکرشون هستیم؟؟


: February 7, 2008 02:34 AM

راهبه جان!بذار خودت مادر شی می فهمی که برای مادر، پسر پنجاه سالش هم بچه است!


D : February 6, 2008 08:10 PM

خدا رو شکر که تشریف فرما نشدین اون دنیا.


ندا.ح : February 6, 2008 07:58 PM

خوب بچه همیشه بچه ست از نظر اونا :( چتی اگه 70 سالش باشه :دی


ییلاق ذهن : February 6, 2008 05:48 PM

مامانه دیگه ،مامانا ذاتا همش نگرانن


phoenix : February 6, 2008 03:53 PM

خداییش مامان باحالی داری!!! :x
موقع نوشتن این یادداشت آی دیدنی بودیا!!!! :-))


آذين : February 6, 2008 03:06 PM

هي... از صب داشتم فكر مي كردم ديشب چي خواب ديدم.
يادم انداختي كه خواب ديدم زلزله اومده و چه ترس عجيبي داشت لحظه ي لرزيدنش..


مکین : February 6, 2008 02:45 PM

عینهو 8 خردادِ 83 (به گمونم) و زلزله‌ی قم و لرزیدنِ زیادِ کرج و نگرانی‌های مامانِ من واسه منِ خرسِ گنده!
منتها من حال می‌کنم ها هیچ هم دلم نمی‌خواس سرمو بکوبم به دیوار! D: