|
من و چندتا از دخترها وسط راهرو ولو شدیم و داریم شام میخوریم. سالن بالا پر شده از مهمانهای زن و سالن پایین مردها، و مامانها با یک دیوار فاصلهی آشپزخونه از ما. صدای غرش میاد، مهیب مثل انفجار و بعد من حس میکنم جایی که نشستهام کج شد و ظرف غذام شروع کردن به حرکت. زلزله!
صدای جیغهاو دعا و بسمالله و ذکر و قهقهی من به سستی این نخ باریکِ زندگی قاطی شده با ولولهای که هرکی به فکر خودشه برای فرار. این وسط واضحترین و بلندترین صدا، صدای مامان منه که وحشت زده داد میزنه "وای بچههام!"*
من دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!
*این بچهها یعنی ما خرسِ گندهها که همه همونورا بودیم
|