آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 02/27/08
 پست بعدی: ?Is anybody out there - 03/13/08

»» تمام وسوسه‌های روی زمین

راستش رفقا در مورد گل درشت بودن شعارهای ملاقات بانوی سالخورده باهاتون موافق نیستم، یعنی در قیاس با افرا منظورمه. درست که رویدادهای افرا محتمل‌تر(بومی‌تر؟) بود ولی ملاقات... شعارهاش واقعا قابل تحمل‌تر بود، حتی در اوج‌ش در دیالوگهایی مثل مکالمه‌ی معلم مست و آلفرد ایل. مثلا جاییکه ایل تپانچه‌ای که شهردار برای خودکشی بهش داده‌رو به خودش برمی‌گردونه که "کاری که شما باید بکنید، من انجام نمی‌دم" رو با چنان ظرافتی بیان می‌کنه که تو حالیت بشه یک‌جایی که احتمالا ما نمی‌بینیم یک وجدانی پیش‌بینی شده که بیاد یقه‌شون رو بگیره، همون وجدانی که معلم ازش به ایل می‌گه " بالاخره یک روزی یک بانویی هم به ملاقات ما میاد، اونوقت ما هم در جایی که الآن تو ایستادی وایمیسیم!"
گولن شهر همه‌ی مردم دنیا می‌تونه باشه که منتظر یک قطار نشستند تا یکی ترمز خطرش رو بکشه و اونجا پیاده بشه.
چند درصد ما ممکنه مثل اهالی شهر گولن رفتار نکنه؟ مثل تک‌تک‌شون؟ چند درصد ما اگه به ثروت و قدرت کلارا زاخانسیان برسه از انتقام گرفتن چشم‌پوشی می‌کنه؟ چند درصد ما آلفرد ایل نیست با اون گذشته و حال که از ملاقات بانویی در آینده نترسه؟

هیولاهای موحش بی‌شمارند
زلزله‌های سهمگین
آتشفشان‌ها، طوفان‌های دریایی
همین‌طور جنگ‌ها و زره‌پوش‌هایی که مزارع را ویران می‌کنند
ولی هیچ‌یک موحش‌تر از هیولای فقر نیست
چه
در فقر حوادث راه ندارند
و نوع بشر در آن مایوس و نا امید پیچیده می‌شود
و ردیف می‌کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب
روزهای خراب را پشت روزهای خراب

پ.ن. این هم واسه‌اونا که نمی‌دونن نمایشنامه چی بود.
پ.ن. چه لذتی داشت اون پک‌های سیگار ِ آخر ِ قبل از مرگ! عجب بازی معرکه‌ای داشت پیام دهکردی.
پ.ن. طفلک مامان من بعد از هر نمایش که می‌بینم چه می‌کشه بس‌که یا دارم ذوق می‌کنم یا غر می‌زنم !

ئه‌سرين | February 29, 2008 02:03 AM | نظر (35)| كافه
 
نظرات:
ندا : March 13, 2008 01:50 PM

هنوز نیستی؟ :(


فاطمه : March 13, 2008 09:28 AM

هاهاP:
حالا تو ننویس
من که رفتم گلایه تو پیش ایزد باری تعالی اینا کردم
حالا خود دانی بچهD:


فاطمه : March 13, 2008 02:03 AM

خوب هیچی دیگه کلا همه پشم...


سمن : March 12, 2008 11:50 PM

نه به اون وقتایی که از بس می نوشتی می کشتیمون، نه به اینکه حالا با این تیتر یه ماهه ات کشتیمون!!


مسعوده : March 12, 2008 08:56 AM

آدم یک حرفی می‌زند ئه‌سرین حالا شاید ربطی هم به حرفش نداشته باشدها ولی یک اتفاقی میفتد. بعد هی به خودش لعنت می‌فرستد که آن زر را نمی‌زدی نمی‌مردی که احمق!‌ حالا یعنی بیخودی من هی به خودم فحش می‌دهم هی!
بلاگشتان بی‌ ئه‌سرین یک چیزی کم داردها. حداقلش یک جفت دو نقطه دی که بپرند این طرف و آن طرف. دلمان که می‌گیرد از این همه نبودن. بعد یک هو دیدی همه‌مان افتادیم مردیم دل‌مان برای روزهایی که می‌توانستیم با هم باشیم سوخت‌ها.


فاطمه : March 11, 2008 09:13 PM

با زبون خوش بر میگردی سر خونه زندگیت یا باید به اهرمهای دیگه متوسل بشیم دختره هان؟p:


آوات : March 11, 2008 09:57 AM

خوبی؟


phoenix : March 11, 2008 12:19 AM

منم به رسم هنر پراکنی بقیه: کو می باشی آیا؟!
ولی جدا نمی دونم کو میباشی!


ندا.ح : March 10, 2008 07:34 PM

کجااااااااااائی؟


Sir Hermes Marana : March 10, 2008 07:00 PM

ما که می دانیم کجایید دخترم. از این بالا دیده می شوید. نکنید! زشت است. کمی قباحت دارد.


Dِ : March 10, 2008 07:00 PM

امیدوارم که حالت خوب باشه.


yasaman : March 9, 2008 06:11 PM

khoshhalam la aghal ye nafar mitoone ba film ha mesle zendegie roozmare bar khord kone.
movafagh bashi.


sun : March 9, 2008 07:53 AM

kushi?


pooneh : March 7, 2008 11:45 PM

kam kam daram be in kalameh "gol dorosht" hasasiat peyda mikonam


ئه سرین : March 7, 2008 10:14 PM

منم به سهم خودم :
ئه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین ، کـــــــــــــــــــوجائی ؟


ولی من که میدونم کجائی ... D:


ندا.ح : March 7, 2008 01:32 PM

سلام دوستم.. یه بازی دعوتت کردم که مطمئنم دوست داری بنویسیش ...
نامه ای به هزاره پنجاه و دوم ...
کجائی نمینویسی؟ نکنه داری فکر میکنی به کی رای بدی؟ :دی :))


محمدرضا : March 7, 2008 12:57 PM

سلام
نیستی!
منم بگم از بقیه عقب نیفتم!


خیاط : March 6, 2008 01:10 PM

کویی؟


فاطمه : March 6, 2008 12:20 PM

ئههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه سرین؟


مکین : March 6, 2008 02:44 AM

بسسسسه دیگه! ول کن این بانوی سال‌خورده رو! برگرد بیشین سر خونه زندگی‌ت آخه دختر!


فاطمه : March 5, 2008 01:08 PM

خوب یعنی چی اونوقت؟
شما یعنی الان کجا گم شدید اونوقت؟


fera : March 4, 2008 06:01 AM

گیج شدم. اگه نمی گفتی نمایشنامه فکر میکردم وبلاگت رو سپردی به کس دیگه.


فاطمه : March 4, 2008 01:09 AM

کجایی دختره؟


امین : March 3, 2008 06:43 PM

عالی بود. کار استاد سمندریان واقعا عالی بود. 3 ساعتی که آدم خسته نمی شد. و موسیقی همراه عالی. بازی پیام دهکردی واقعا عااالی بود و ...
کلا باهاتون موافقم. بخصوص با قسمت ذوق کردن! فکر کنم بیشترین میزان ذوق کردن من وقت تشویق انتهای نمایش بود!


ندا.ح : March 3, 2008 08:51 AM

میگما این پ.ن اولی نبود و تازه اضافه کردی؟؟؟؟ یا من خنگ شدم؟ !!


توسن : March 3, 2008 08:42 AM

و صد البته من هم با نظريات شما موافقم. بازي آقاي دهكردي هم كه عالي بود، بخصوص بخش سيگار! و چقدر اين جمله به طرز وحشتناكي صحت داره كه "ولي هيچيك موحش تر از هيولاي فق نيست" ؛ به طرز ترسناكي واقعيت داره.
راستي بابت آهنگ هم دستت درد نكنه.


azar : March 3, 2008 12:22 AM

سلام!
من به نوبه خودم همه حرف های شما را تایید می کنم :) خداییش بیضایی خیلی کلیشه شده. استفاده هایی که سمندریان از نشانه ها کرده اصلا با شعارهای کلیشه ای بیضایی قابل مقایسه نیست.
روزی بانوی سال خورده به ملاقات همه ما می آید.


فرمهر : March 2, 2008 11:50 PM

درود بر شما

اگر اجازه بديد، به شما لينك بدهم.

منتظر پاسختان هستم

شاد باشيد، ايدون


آوات : March 1, 2008 03:06 PM

پس بازی دهکردی همونی بود که تعريف می کردن ها؟ اين طفليل می ان تلويزيون داغونشون می کنن


دوست 20 : March 1, 2008 12:12 PM

یعنی همه ما داریم صبر می کنیم . صبر می کنم . باز هم تشکر . بدرود .


ندا.ح : March 1, 2008 08:48 AM

من که رسماً هیچی نوفهمیدم این پستت ... :دی ..


حمید : February 29, 2008 10:09 PM

عجب بازوان زیبایی ! تاحالا با این دست ها کسی رو خفه کرده اید ؟
بله ایشالله ئه سرین را !
اگر همین طور به عمو بیضایی گیر بدهد..


Dِ : February 29, 2008 08:36 PM

من همیشه از اینکه برم تاتر ببینم خجالت میکشیدم، همیشه حس میکردم که هر آن امکان داره که یکیشون بیاد و بگه که نوبت بازی توئه.

"ولی هیچ‌یک موحش‌تر از هیولای فقر نیست" همه اون چیزی که لازم بود بگه.


محمدرضا : February 29, 2008 01:15 PM

من مصاحبه ی دهکردی رو با اعتماد خوندم خودش از صحنه ی سیگار خیلی تعریف می کرد و حساسیتی که آقای سمندریان داشت اون روزا که تهران بودم فرصت نشد برم ببینمش


پسرک : February 29, 2008 08:00 AM

http://theearth.blogfa.com/post-37.aspx