آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: January 2008
 ماه بعدی: March 2008

آرشیو ماه: February 2008


»» تمام وسوسه‌های روی زمین

راستش رفقا در مورد گل درشت بودن شعارهای ملاقات بانوی سالخورده باهاتون موافق نیستم، یعنی در قیاس با افرا منظورمه. درست که رویدادهای افرا محتمل‌تر(بومی‌تر؟) بود ولی ملاقات... شعارهاش واقعا قابل تحمل‌تر بود، حتی در اوج‌ش در دیالوگهایی مثل مکالمه‌ی معلم مست و آلفرد ایل. مثلا جاییکه ایل تپانچه‌ای که شهردار برای خودکشی بهش داده‌رو به خودش برمی‌گردونه که "کاری که شما باید بکنید، من انجام نمی‌دم" رو با چنان ظرافتی بیان می‌کنه که تو حالیت بشه یک‌جایی که احتمالا ما نمی‌بینیم یک وجدانی پیش‌بینی شده که بیاد یقه‌شون رو بگیره، همون وجدانی که معلم ازش به ایل می‌گه " بالاخره یک روزی یک بانویی هم به ملاقات ما میاد، اونوقت ما هم در جایی که الآن تو ایستادی وایمیسیم!"
گولن شهر همه‌ی مردم دنیا می‌تونه باشه که منتظر یک قطار نشستند تا یکی ترمز خطرش رو بکشه و اونجا پیاده بشه.
چند درصد ما ممکنه مثل اهالی شهر گولن رفتار نکنه؟ مثل تک‌تک‌شون؟ چند درصد ما اگه به ثروت و قدرت کلارا زاخانسیان برسه از انتقام گرفتن چشم‌پوشی می‌کنه؟ چند درصد ما آلفرد ایل نیست با اون گذشته و حال که از ملاقات بانویی در آینده نترسه؟

هیولاهای موحش بی‌شمارند
زلزله‌های سهمگین
آتشفشان‌ها، طوفان‌های دریایی
همین‌طور جنگ‌ها و زره‌پوش‌هایی که مزارع را ویران می‌کنند
ولی هیچ‌یک موحش‌تر از هیولای فقر نیست
چه
در فقر حوادث راه ندارند
و نوع بشر در آن مایوس و نا امید پیچیده می‌شود
و ردیف می‌کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب
روزهای خراب را پشت روزهای خراب

پ.ن. این هم واسه‌اونا که نمی‌دونن نمایشنامه چی بود.
پ.ن. چه لذتی داشت اون پک‌های سیگار ِ آخر ِ قبل از مرگ! عجب بازی معرکه‌ای داشت پیام دهکردی.
پ.ن. طفلک مامان من بعد از هر نمایش که می‌بینم چه می‌کشه بس‌که یا دارم ذوق می‌کنم یا غر می‌زنم !

لینک | ئه‌سرين | February 29, 2008 02:03 AM | نظر (35)| كافه
 
»»

بیشتر زندگیمون رو که نگاه کنی(با کمی اغماض)، همه‌مون خلاصه شدیم تو اون چهار شخصیت گرفتار در خندق فیلم کاظم معصومی. یادتونه که ها؟
"طبل بزرگ زیر پای چپ"
ناگزیر و ناگریز! فقط هرچندوقت یه‌بار نقش‌مون عوض می‌شه.

لینک | ئه‌سرين | February 27, 2008 01:14 PM | نظر (7)| هرچی
 
»»

جهان چه ديوار كوتاهيست
يا از اين سويش مي افتي
يا از آن سو
هيچ فرقي نمي كند
با زندگي مردگان هستي
يا مرگ زندگان

"مريم هوله"

لینک | ئه‌سرين | February 27, 2008 10:28 AM | نظر (1)| كافه
 
»»

اون‌روز به شهرزاد مي‌گفتم که این‌همه سال می‌گذره ولی ما بزرگ شدن خودمون رو خیلی متوجه نمی‌شیم!

آدم فکر می‌کنه حتما باید سالها بگذره تا تو عادت کنی و همه‌چی به چشمت عادی بیاد. حالا میِ‌بینم نه! مثل همین فرندز، حتی وقتی لایو نمی‌بینی تو زمان خودش، می‌شینی یه‌سریال ده ساله رو تو چند هفته می‌بینی باز هم خیلی حس نمی‌کنی این گذرزمان‌رو. تو می‌دونی سن آدمهاش داره زیاد می‌شه، تو می‌دونی ده سال طول کشیدن یعنی چی، تو می‌دونی – می‌بینی آدماش چاق می‌شن، لاغر می‌شن، زیر چشمشون پف می‌کنه، مدل موها و لباسهاشون عوض می‌شه و ... ولی بازهم خیلی حس نمی‌کنی بس‌که داری می‌بینیشون. تا یهو بنگ! یه فلش‌بک به عقب، به اون قسمتهای اول‌تر و بعد می‌بینی چقدر همه‌چی عوض شده...

لینک | ئه‌سرين | February 27, 2008 09:28 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

لینک | ئه‌سرين | February 27, 2008 12:29 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

اين دَرَك كه می‌گن کدوم وَره؟

لینک | ئه‌سرين | February 26, 2008 12:45 PM | نظر (8)| هرچی
 
»» (18) In the way of Neverland

لینک | ئه‌سرين | February 24, 2008 11:09 AM | نظر (6)| Neverland
 
»»

چه بدبختي از اين بزرگتر مي‌تونه باشه که یه دلقک یه‌روز از خواب بیدار شه و بعد ببینه حوصله‌ش سر می‌ره از خندوندن مردم؟

"از یادداشتهای بوی نا گرفته‌ی جلسومینای دلقک"

لینک | ئه‌سرين | February 23, 2008 12:59 PM | نظر (3)| قصه
 
»»

- بیا بطری بازی، بازی حقیقت. دونفری!
+ من پیشنهاد بهتری دارم: رولت روسی بیشتر حال می‌ده!

لینک | ئه‌سرين | February 23, 2008 12:51 AM | نظر (4)| قصه
 
»»

آخرین باری که رفیق این بیست و یک سال اخیرم رو دیدم چندماه پیش بود که اومده بود جلو در خونه تا کمی فحشم بده که چرا اینقدر دیر می‌بینمشون و عین یه آدم معمولی، مثل ما بود.
ماه دیگه بچه‌ی دومش دنیا میاد و من هنوز نمی‌تونم تصور کنم یه موجود تو بدن اون چطوری داره زندگی می‌کنه؟!

لینک | ئه‌سرين | February 22, 2008 02:29 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» Loser

ببین واقعا موضوع سرجنگ داشتن و تلافی و ... نیست. موضوع اینه که تو لحظه‌رو از دست دادی. فرصت جاری در اون لحظه‌رو. برگشتن به استیت قبلی نه تنها زمان و هزینه می‌بره که حتی گاهی دیگه غیرممکن ِ. همین!

پ.ن. خیلی از ما، خیلی وقتها واقعا اینو حالیمون نیست!

لینک | ئه‌سرين | February 21, 2008 11:45 PM | نظر (1)| هرچی
 
»»

ازدواج پس انداز است .
همان پول گنده ای است که می شود با آن هر کاری کرد . هر حالی برد ... اما اگر بخواهی محتاط باشی به پیری فکر می کنی و به روزی که دیگر نتوانی کار کنی و پس اندازش می کنی برای ایام ناتوانی .
در جیک جیک ِ مستان این روزها تنهایی جایی ندارد . تا بخواهی داوطلب پیدا می شود برای هر سفر ، هر مهمانی ، هر رقص ، هر هوای دو نفره ، هر بوسه ، هر بستر ... اما اگر توان ریسک نداری ... اگر می ترسی از تنهایی سالهای زمستان ... ازدواج همان پول گنده ای است که کیف امروزش را می بخشی به اطمینان فردا ی ناتوانی ... پس اندازی است برای فرار از تنهایی ...
*ــ/ مهم تر البته این است که او هم به ازدواج همینطور نگاه کند که تو نگاه می کنی ...
*=/ شاید هم ــ مطمئن نیستم ــ به جای ازدواج بشود گذاشت : وفاداری جنسی ...
"PMS"

پ.ن. دستت طلا دختر!
پ.ن. این همون ایجاد مالکیت ِ که حرفش رو می‌زدیم.

لینک | ئه‌سرين | February 21, 2008 11:09 PM | نظر (9)| هرچی
 
»»

فکر کنم اردیبهشت همین امسال بود و چند روز بعد از دیدن خون‌بازی که اینو به سمن گفتم:
هیچ دقت کردی که فیلمهای درحال اکران بنی اعتماد و حاتمی‌کیا(این دومی‌رو شک دارم) اصلا به صورت سی‌دی قاچاق بیرون نیومده؟ اونوقت این چجوریاست؟ واسه نفوذی که احتمالا دارند؟ واسه انتخاب چندتا سینمای خاص و مطمئن واسه اکران؟ واسه...

این قضیه سنتوری یادم انداخت اینو می‌خواستم بنویسم اینجا!

لینک | ئه‌سرين | February 20, 2008 10:40 PM | نظر (6)| هرچی
 
»» Human Ranking

من همواره عاشق اعتبار سیستم هایی مثل Ebay یا ویکی پدیا هستم. این سیستم ها به نوعی بهترین راه حل موجود برای جلب اعتماد و مباره با اسپم ها هستند. یکی از آرزوهای بزرگ شخصی من همواره این بوده است که یک سیستم اعتباری عمومی برای میزان قابل اعتماد بودن افراد وجود داشت که هر کسی می توانست بر روی آن اثر بگذارد و در تعیین قابل اعتماد بودن یک نفر نظر بدهد. دنیایی را تصور کنید که مردم بتوانند گوشی موبالیشان را به سمت شما بگیرند و به وسیله ی آن به شما امتیاز منفی یا مثبت بدهند. اگر شما به کسی کمک کوچکی کنید یک ستاره از جانب وی دریافت نمائید و اگر مثلا توقف کنید و به کسی که پنچر کرده کمک کنید تعداد زیادی ستاره بگیرد و وقتی به کسی صدمه زدید یا کلاه کسی را برداشتید امتیاز یا علامت منفی بگیرید. این در اصل چیزی مشابه PageRank است. ما همواره به دنبال نقد در مورد فیلم ها، سینما ها، کتاب ها، هتل ها و... هستیم. و به تعداد ستاره هایی که در یوتیوب به یک ویدئو یا در سایت های دیگر به سایر موارد داده می شود توجه می کنیم. چرا چنین چیزی برای جامعه انسانی نداشته باشیم؟
"وقتی یک مهندس ایرانی گوگل رویا پردازی می کند"

يه‌چيزي واسه رضا تو كامنتا نوشتم. الآنم بدون فكر خاصي و همينجوري دارم حرف مي‌زنم(حوصله فكر سخت ندارم). به نظرم این‌کار شدنیه. حداقل واسه محیط تست کوچک مثل کتابخونه، دانشگاه، مترو، فروشگاه‌های زنجیره‌ای و ... اینطوری که بشه به کارمندهای اونجا امتیاز داد. یا حتی سینمایی که فیلمی رو اکران می‌کنه در لحظه از طرف مردم بابت فیلم یا سالن امتیاز بگیره. بدون فکرهای سخت به نظرم کار زیاد سختی نیست واسه محیطی که اعضا معلوم و محدود باشند. خصوصا خارج از ایران که یه‌سری شهرها شبکه وایرلس در بعضی نقاط آزاد شتهر هم دارند. مثلا فعلا دیتابیس‌های کوچک برای آدمهای محدودی درست بشه تا بعد بین همه لینک برقرار شه و دنیایی باشه با یک دیتابیس کامل شامل رکوردهای اطلاعات انسانی!(اوه! چه پرایویسی‌ی نخواهیم داشت دیگه!)
ییهو یاد جو فیلم Minority Report و مشابه اون افتادم.

لینک | ئه‌سرين | February 20, 2008 09:33 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

می‌گه: "ما سوختیم قبل از اینکه حتی پشت خط بازی قرار بگیریم."

پ.ن. چرا من نمی‌زنم پا چش ِ تو؟!

لینک | ئه‌سرين | February 20, 2008 12:55 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

صدای نهنگ و وال رو شنیدید چطوریه؟ احتمالا تو این برنامه‌های مستند یا بعضی فیلم‌ها شنیدید.
یکی از زیباترین صداهایی ِ که تو عمرم شنیدم.

لینک | ئه‌سرين | February 19, 2008 08:46 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

دیدی یه‌وقتایی هی می‌بینی آدما تکرار می‌شن؟ دیگری و دیگری و دیگری ولی انگار همه دارن تکرار می‌شن تو یه‌سری رفتارها، اتفاقها،‌عکس‌العمل‌ها و هزارتا، های دیگه!
قضیه رو اعصابِ ولی گمونم این خود ما هستیم که تکرار می‌شیم و اونارو هم به تکرار می‌کشونیم و بعد فکر می‌کنیم اونان که دارن تکرار می‌شن.
کشف(!) خوشايندي نیست اینی که این چندوقته بهش رسیدم ولی گمونم درسته.

پ.ن. فقط اونا که این مرض‌رو دارن می‌فهمن چی می‌گم! اگه نفهمیدی زور نزن! برو خوش باش که سالمی!

لینک | ئه‌سرين | February 18, 2008 01:15 AM | نظر (13)| هرچی
 
»»

تقدیم؟
نه!
تزویر است،
هرچه تعارفی که بین ماست

پ.ن. با تشکر از نوزده‌سالگی خودم!

لینک | ئه‌سرين | February 17, 2008 10:44 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» تبليغ می‌کنیم

پویا و سارا رو باید دیده باشید و باهاشون گپ زده باشید یا بیرون رفته باشید تا بدونید چه موجودات دوست‌داشتنی و خلی هستند. از اون بچه‌هایی که آدم یه‌جاهایی یه‌کاری می‌کنه و بعد می‌گه الآن اگه این دوتا جوونور اینجا بودند چه بیشتر خوش می‌گذشت و چه‌ها که نمی‌کردیم.
اینارو گفتم که بفرستمتون سراغ کافه‌رادیو که دستی درش دارند و امیدواریم که بهتر و بهتر بشه کارشون.
درضمن شنیدیم که در شهر به بعضی دوستان هم پیشنهاداتی شده که فعلا ما لو نمی‌دیم.

پ.ن. پویا! تبلیغات هم قبول می‌کنیم خال‌جان! دونقطه‌دی

لینک | ئه‌سرين | February 17, 2008 09:58 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

مطمئنم اگر قرار به دوئل خدایان بود، مباهله‌ی تماشایی را میان خدای من و خدای تو شاهد بودیم

لینک | ئه‌سرين | February 16, 2008 11:39 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» سنتوری

ما سنتوری دانلود کردیم، همون روز هم دیدیم! الآنم راستش یه‌خورده شرمنده‌ام. بیشتر دلم خونک شد که پارسال تو جشنواره بد از کفم رفت ولی بالاخره دیدمش! تو وبلاگ معصومه ناصری خوندم که ظاهرا مثل همون برنامه‌ای که واسه نامجو دوستان ردیف کردند و شماره حساب گیر آوردند یه شماره حساب هم از مهرجویی گرفتن واسه پرداخت هزینه. گفتیم اطلاع‌رسانی کنیم اقلا اون یه‌خورده وجدان‌درد سر بی‌اجازه دیدنش کمتر بشه!
قول هم می‌دم اگه اکران شد برم سینما

عجب بازی‌ افتضاحی داشت گلشیفته! عجب فیلم-مستند خوبی شده بود اون تصاویر حاشیه‌نشینی!‌عجب زیرکانه بود اون صحنه‌های عکس‌گونه روی صدای علی‌سنتوری وقتی که داشت فکر می‌کرد هانیه با مرد جدید کجاها می‌ره و ...

لینک | ئه‌سرين | February 16, 2008 11:31 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

دیروز چه هوای چهار نفره‌ی معرکه‌ای بود، با اون برف نرمی که آخرش شروع شد

لینک | ئه‌سرين | February 16, 2008 10:54 PM | نظر (1)| هرچی
 
»»

یارو حتی باور نداشت که کشتار میدان ژاله اتفاق افتاده یا حتی ساواک واقعا چی بود و چه کرد، بعد اونوقت تو انتظار داری من وایسم براش از برادران رضایی و گلسرخی و ... بگم؟ برو بابا دلت خوشه!

بیست و نه - سی سال سعی برای انتقال گذشته به آیندگان و بعد همچین آدمی...

لینک | ئه‌سرين | February 16, 2008 11:10 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

همه‌چی خوب بود تا قبل از اینکه دختره زنگ بزنه. تقریبا ده روز گذشته بود و من هم تو این مدت با آرامش هرازگاهی میل‌باکس چک می‌کردم به هوای یه میلی که می‌دونستم حالا زوده رسیدنش حداقل تا ده روز دیگه. از چهار-پنج روز پیش که زنگ زد و گفت حتی ممکنه زودتر، روزی چندبار لاگین می‌کنم هربار با استرس! همه‌ش هم یه‌جورایی می‌دونم که کمتر از پونزده روز هیچ جوابی نخواهم داشت‌ها، ولی بازم....

آه ای یقین گم شده!

لینک | ئه‌سرين | February 16, 2008 09:37 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» خواب ِ صوتی

به قول محمد، خوابهام هم عین وبلاگم می‌مونه!
معجون معرکه‌ای بود از بالابان و گیتار الکتریک!

پ.ن. wow!

لینک | ئه‌سرين | February 14, 2008 06:01 PM | نظر (10)| هرچی
 
»»

برنا: آخه کی می‌دونه کی قراره بزندش؟

افرا / بهرام بیضایی

لینک | ئه‌سرين | February 13, 2008 10:55 AM | نظر (5)| كافه
 
»»

توی این فرندز به جای کافی‌شاپ می‌گن کافی‌هاوس
چقدر صمیمانه‌تر و دوستانه‌تر ِاین کافی‌هاوس!

لینک | ئه‌سرين | February 13, 2008 10:06 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

ايييييييي! الآن با اين لينك بازي وبلاگها رسیدم به یه وبلاگ که یه‌بار به یه پست خودم لینک داده بود، بعد همینجوری داشتم توش می‌چرخیدم ببینم کلا چجوریاست دیدم اوه! به یه‌جا دیگه هم لینک داده بوده یه‌وقتی که بنده خودم می‌نوشتمش!!
تا قبل این اتفاق من هی می‌ترسیدم سرکلاسی، موقع ثبت نامی تو خیابونی جایی، یکی اسمم رو صدا کنه بعد ملت بگن ئه!‌ این! (توهم معروفی نزدم ولی با این اسم و آدرس تابلو بعید نیست دیگه!) الآن دیگه رسما می‌ترسم یکی از اون شونصد وبلاگ معلوم بشه منم، همون دوزار آبرویی(؟!) که هرکی منو ندیده و به حساب اینجا فکر می‌کنه چه بچه آرومی هستم هم می‌ره!!
از اینا گذشته فقط فکرش‌رو کن یکی از این هزارتا وبلاگی که می‌خونید ممکنه من باشم با یه اسم دیگه، نثر دیگه،‌عقائد دیگه،... مثلا! دونقطه‌دی

پ.ن. رضا باز گیر ندی!
پ.ن. یه‌سری پستهای قدیم رو به تاریخ جدید منتشر می‌کنم، بعد دوباره برمی‌گردونم به تاریخ خودش! اگه خواستین کامنت بدین و از خودتون کامنت قدیمی دیدین بابت اینه! گفتن نداشت البته خیلی!

لینک | ئه‌سرين | February 13, 2008 09:42 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

بگذاريد و بگذريد
ببينيد و دل مبنديد
چشم بياندازيد و دل مبازيد
كه دير يا زود
بايد گذاشت و گذشت...

امام علی(؟)

لینک | ئه‌سرين | February 13, 2008 08:47 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» از بابلتون تا بیبلتون پونزده مایله!

سی‌دی بی اسم و نشون که باز می‌شه پر می‌شم ازعکس. دستمون رو شاتر بوده و لحظه به لحظه عکس گرفتیم از هم. من دارم می‌خندم، ‌افتادم توی آب،‌ گل هندونه چنگ زدم، لم دادیم بیخیال دنیا، ژست گرفتیم،‌ کادو باز می‌کنیم، اخم کردیم الکی، رو گرفتیم با شال و روسری، من دارم می‌خورم و شما می‌خندید، نشستیم کف زمین و سنگ،‌ آب می‌پاشیم، از درخت بالا رفتم، از پنجره ماشین آویزونم که از ماشین پسرا فیلم بگیرم، بحث می‌کنیم جدی و مسخره...
چقدر خوب‌تر بودند انگار اون روزها، چقدر خوب بودیم، واقعی ِ‌واقعی! من چقدر بچه‌تر بودم انگار! به عکسهای الانم شبیه نیستم انگار. این عکسهای جدید انگار یکهو بزرگ شدم! خنده‌هام،‌ خنده‌هامون،‌ قهقهه‌هامون راحت‌تر بود انگار،‌ نبود؟ تو اون عکسها اینطور بودیم یا هنوزهستیم؟ مشکل از موهای من ِ که این سری از همیشه بلندتر شده و هرکدوم یه‌ور نیست عین دختربچه‌ها که نگاهمو بگیره یا یه‌چیزی واقعا تو نگاهمون اضافه شده؟
سمن بچه‌هارو جمع کن بریم یه‌جایی که آب باشه، که من بیخیال سرما دراز بکشم کف رودخونه بلکه این آب بشوره هرچی روم هست و بعد به یه گله آفتاب پناه ببرم از لرزیدن حتی وسط تابستون! دلم برای خودمون تنگ شده. برای اون سرخوشی و الکی خوش بودنمون. برای اینکه من وبا بگیرم و نذارید دست به سیخ و جوجه بزنم،‌ برای اینکه با یه بطری آب مست کنم،‌ برای ... بریم یه‌جا که سقف و دیوار نداشته باشه. دلم تنگ خودم شده یا خودمون؟

سال بدی بود امسال، ‌بد و سخت،‌ خیلی سخت! کاش همه بدیش تو این یک‌ماه باقی‌مونده تموم‌شه و بره که دیگه برنگرده

لینک | ئه‌سرين | February 13, 2008 01:53 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» عاشقانه

بعد از تو ديگه واسه هيشكي لاويز نخريدم!

پ.ن. =))

لینک | ئه‌سرين | February 12, 2008 08:55 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

ما به طرز احمقانه‌ای دوست‌داشتنی بودیم.

لینک | ئه‌سرين | February 12, 2008 02:10 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

به فرموده :
منم خیلی عادت ندارم کتابهارو نصفه ول کنم،‌ به هرحال یه روز دوباره می‌شینم سرشون. حتی اگه یه‌چیز ضایعی مثل این کتابهای عاشقانه باشه!‌ مرض ِ گمونم!
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری: وسطاش هی حوصله‌ام سر می‌ره! یه بار که به بی‌کتابی خوردم می‌شینم سرش!
سفر به انتهای شب: کتاب مال خودم نبود، هول هولی داشتم می‌خوندم که بعد از عید پس بدم. بعد که به حساب گرو کشی موند دستم و الآن دو سال باید شده باشه، هی می‌گم حالا که دستمه می‌خونم دیگه. یک سومش مونده بودها،‌ حالا باید باز از اول بخونم.
خاطرات سیلویا پلات: تا نصفش هم خوندما ولی اذیتم کرد. با خاطره خونی مشکل دارم، انگار داری دفتر خاطرات مردم رو می‌خونی. آدم فکر می کنه داره فضولی می کنه تو زندگیشون حتی اگه خودشون چاپش کرده باشن. اینو شاید البته نخونم دیگه! درضمن الهام قرار می‌پیچونی به درک! پاشو بیا کتابت رو بگیر سه ساله دستم مونده!
تشیع علوی و صفوی: هر سه- چهار باری که مجبوری یا خودخواسته نشستم که بخونم اذیتم کرده. شعار و تفاوت دیدگاه و ایدئولوژی و این حرفها مثلا.
این بیست تا کتابی که امسال بچه ها واسه تولدم خریدند: نه که همه‌شون رو دوست دارم، الآن دارم هی وسط یکی می‌رم سراغ اون یکی!(ثابت کردم جنبه کتاب زیاد نخونده یهو داشتن رو ندارم نه؟) ولی تو این یکی دوماه گمونم تموم می‌شن و نمی‌مونه!
فیزیک هالیدی: داستان داره این که در یک پست نمی‌گنجه!!
انجمن شاعران مرده: وسطاش فکر کردم فیلمش بهتر بوده ولش کردم!
درخت انجیر معابد: این یکی همراه با عذاب وجدان ِ! سال هشتاد جلسات نقد داشتیم با حضور نویسندگان خود کتابها یا چندتا از اساتید و .. از طرف فرهنگسرا بودجه داشتیم کتابهارو می‌خریدیم به بچه ها می‌دادیم که بخونن و بعد هم جلسات نقد راه می‌نداختیم. این چون دوجلدی بود و گرونتر تعداد محدودی خریدیم و فقط به بچه‌هایی که مطمئن بودیم درست حسابی می‌خونن دادیم. خودم هم یکی برداشتم طبعا! ‌به صفحه پنجاه نرسیده گذاشتمش کنار! اونقدر عذاب وجدان داشتم که حتی می‌خواستم سر جلسه نقد هم نرم که البته خورد به انتخاب واحد دانشگاه و کلا نرسیدم. هرچند کل اون روز و برنامه اختتامیه‌ جشنواره‌ای که قرار بود خودم مجریش باشم رو هم از دست دادم! الانم جلد اول یا دوم کتاب رو یکی ازم بلند کرده!
قرآن: یه بار سعی کردم اقلا ترجمه‌ فارسیش رو بخونم واسه اطلاعات خودم که همون جزءهای اول بیخیال شدم!‌ می‌دونم ضایع است که حتی یکبار هم نخوندمش!(از نظر اعتقادی مذهبی نمی‌گم!)
به قول اون وبلاگ که یادم نیست؛ .... و .... و .....: شرمنده اسمشون رو نمی‌تونم بگم! یکیشون کمتر از یک سومش موند ولی دیگه تکراری بود حرفهاش بیخیال شدم!
در جستجوی زمان از دست رفته: نخیر!‌نه تنها این کتاب رو ندارم و نخوندم که حتی تو کتاب فروشی هم به جلدش دست نزدم و نخواهم دست زد و خوند و خرید و ... فقط دیدم هی همه ازش اسم بردن گفتم منم اعلام انزجار کنم! همون یه دونه کتاب دوباتن راجع بهش رو دارم به نظرم کافیه!

همین دیگه فعلا. چندتا دیگه هم باید باشه که دیگه یادم نیست. هرکی هم که اینجارو می‌خونه و دوست داشت دعوتی من، بنویسه!

لینک | ئه‌سرين | February 11, 2008 03:23 PM | نظر (6)| هرچی
 
»»

نوشته:"مثل وقتی که یک پله را جا می‌گذاری و یکهو زیر پات خالی می‌شود"

هنوز براش ننوشتم.

لینک | ئه‌سرين | February 10, 2008 12:02 PM | نظر (9)| هرچی
 
»»

اين حافظه آخرش منو يا به نابودی می‌کشونه يا به عرش مي‌بره!
از هر دو وَرش هم که حساب کنی!
فعلا هم که واسه خودم معلقم این میون!

لینک | ئه‌سرين | February 10, 2008 11:53 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» انسانی

الآن دقیقا همونجام که ببینم تمام اون حرفهایی که تا حالا زدم اعتقاد بوده یا زِر ِ مفت!

لینک | ئه‌سرين | February 8, 2008 06:34 PM | نظر (7)| هرچی
 
»»

با این همه کم‌کمَک، روز از پی روز، بهار پشت زمستان و پاییز پشت تابستان، ریزه‌ریزه و خرده‌خرده گذشت و رفت،‌تمام شد، رفت پایین، منظورم این است که از غم و غصه‌ی آدم همیشه یک خرده، یک وزنه‌ای به قول معروف، ته دل باقی می‌ماند. اما می‌رود آن پایین‌ها.
"مادام بوواری"

پ.ن. خب اگه دوست دارید این پست مال شما. به شرطی که حالیت بشه!

لینک | ئه‌سرين | February 7, 2008 11:52 PM | نظر (7)| كافه
 
»» سقز – خرداد هشتاد و پنج

من و چندتا از دخترها وسط راهرو ولو شدیم و داریم شام می‌خوریم. سالن بالا پر شده از مهمانهای زن و سالن پایین مردها، و مامانها با یک دیوار فاصله‌ی آشپزخونه از ما. صدای غرش میاد، مهیب مثل انفجار و بعد من حس می‌کنم جایی که نشسته‌ام کج شد و ظرف غذام شروع کردن به حرکت. زلزله!
صدای جیغ‌هاو دعا و بسم‌الله و ذکر و قهقه‌ی من به سستی این نخ باریکِ زندگی قاطی شده با ولوله‌ای که هرکی به فکر خودشه برای فرار. این وسط واضح‌ترین و بلندترین صدا، صدای مامان منه که وحشت زده داد می‌زنه "وای بچه‌هام!"*

من دلم می‌خواد سرمو بکوبم به دیوار!

*این بچه‌ها یعنی ما خرسِ گنده‌ها که همه همون‌ورا بودیم

لینک | ئه‌سرين | February 6, 2008 12:51 PM | نظر (13)| هرچی
 
»» (17) In the way of Neverland

گمشده

لینک | ئه‌سرين | February 6, 2008 10:01 AM | نظر (6)| Neverland
 
»»

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردانیست* ،
که همچنان که تو را می بوسند ،
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
"فروغ"

پ.ن. یه پست بلندبالا نوشته بودم‌ها! این شعر که یادم اومد، دیگه دلم نخواست بذارمش اینجا. فروغ تموم کرده کلام رو!
* مردميست درسته! اما چون دقيقا با همين كلمه ربطش به پ.ن. معلوم مي شه همينجوري اشتباه ميذارم بمونه! با تشكر از رضا و D
هاها!