|
بعله خب! و آدمهایی هم هستند که تصویر یک دوراناند. کم هم نیستند از این دست آدمها. با یکی صمیمی میشی، هی برو بیا، بگرد، حتی اونقدر صمیمی شو که جلوش اعترفاتی کنی و... بعد که دورتر بایستی و زمانی که باید بگذره، بگذره می بینی که اون آدم فقط مال همون وقت و همون دوران بوده. همین میشه که وقتی بر میگردی عقب رو نگاه میکنی میبینی لحظهها و روزهات به اسم بعضی آدمها شده، اصلا با اونا یادت میاد ولی خب فقط به نام مونده! بعضی از اون آدما میمونن تو همون روزها. نمیتونی با خودت بکشونی بیاری جلوتر. نه که نتونیها، ولی نمیشه. میشه مثل همون فیلمی که دیدی، به اوج بردهتت بعد حالا نه دقیقا بعد از تموم شدن فیلم ولی یهخورده بعدش دیگه از "اوج بلند بودنش" برات اومده پایین. این آدما هم اینجورن. گاهی حتی میگی آره؟ من چطوری اون روزا با این سر کردم واقعا؟ یا نه اصلا، یه کلیت از لحظههای لذتبخش و خوب یادت میاد ولی دیگه جزء به جزء نیست. اینطوری نیست که مثلا وقتی از اون آدم و کارهایی که با هم کردین تعریف کنی به هیجان بیای طوری که دست کمی از اون لحظههای واقعی نداشته باشه! اینجوری اون آدم میره تو دسته همون گیراهای میرا!
هوم! الآن باید اضافه کنم که آره خب! بعضیها هم الکی میرن تو قالب میرایی! یعنی انگار استندبای باشن بیشتر. میگذره، آدمه دیگه به اون شدتی که بود نیست یا اصلا کلا نیست. ولی این ربطی به میراییش نداره. اونقدر رابطهت با اون آدم قوام اومده و به حالت استیبل رسیده که حتی اگه برای کلی وقت هم نباشه، باز وقتی یه جایی یه وقتی باهاش بشینی به گپ و اعتراف میبینی نه تنها تو این مدت هیچ خدشهای بهش وارد نشده که اصلا انگار بهتر هم شده و بعد تازه بابت این همه وقتی که گذشته و تو و اون آدم با همون کیفیت و حتی بیشتر هم هستید، یه لبخند و لذت هم برات میاره. اونقدر که بعدا بگی هی! من با این آدمه اینقدر ساله که دوستمها!
|