|
مامان گفت این لوله بخاری مشکل داره. گفتم شب رو بیایید بالا پیش من تا فردا لوله بخریم. هی غر زدن برو بذار بخوابیم. شیر گاز بخاری رو بستم باز پاشدن روشن کردند. منم راهمو کشیدم رفتم بالا بخوابم. هی هرچی فکر کردم دیدم کار دیگه! چند دقیقه است یهو دیدی یه چیزی شد! منم که اگه بخوابم همچین میخوابم که عمرا بتونم وسطش هی برم پایین بهشون سر بزنم! بالش و پتوم رو برداشتم رفتم پایین پیششون یه گوشه خوابیدم. گفتم اگه بلایی سرمون میاد اقلا سر همهمون میاد خلاص!
|