|
چند سال پیش در اولین قدمهام برای ورود جدی به جامعه، که محدودیتهام کمتر بود و وقتم بیشتر، ساعات کارم بعضی شبها که شلوغی جشنوارههای مختلفمون بود و خبر نویسی و پیدا کردن این هنرپیشه و اون نویسنده واسه یه قرار اجرا یا مصاحبه، یا که تا دیروقت میموندم برای شب نجومی و رصد، به دوازده شب هم میکشید و من هنوز درحال بدوبدو. اینجور وقتها که خیلی دیر میشد یکی از خونه میومد دنبالم ولی اگه زمستون بود و دور و بر نه شب، گاهی یکی از بچهها که خب مسلما پسر بود تا یک جایی از مسیر همراهم میشد که راهم خیلی هم خوشمسیر نبود! یادمه یکی از همین شبها که کسی همراهم بود، گفتمش که بیخود این همه خودت رو اذیت میکنی و راه خودت رو دور، من از نمیدونم چندم راهنمایی که هنوز خیلی از دخترها با مادرشون مدرسه میرن تک و تنها تو این شهر شلوغ رفت و آمد داشتم تا برسم به کلاس زبانی که خیلی هم نزدیکم نبود. خوب یادم هست که گفت مثل اینکه حواست نیست که تو دیگه اون دختر بچهی دوازده-سیزده سالهی دوران راهنماییت نیستی که با خیال راحت توی این شهر بچرخی و فکر کنی کسی هم نمیبیندت! اینو بفهم!
این جمله اونقدر رک و دردناک بود که البته همون شب فهمیدم، که حالا توی این شهر یا هرجای دیگه دیده میشم و این همیشه هم خوب نیست! و عجیب و دردناکتر اینکه چندروز یا هفته بعد تلختر از فهمیدن ِ اون شب، اتفاقی افتاد که خیلی خوب حالیم کرد که از یک دختربچه به آدم بزرگی تبدیل شدم که خیلیها به چشم جنس و خریدار بهش نگاه میکنند!
اون اتفاق بماند که چی بود که بحث به بیراهه نره و این یادداشت باشه اینجا پیش پرداخت برای یادداشت یا مجموعه یادداشتی که مدتهاست تصمیم گرفتم بنویسم و هی دستدست میکنم با این دلیل که چه سود؟ هرچند هنوز هم معتقدم ما صرفن همرا میخوانیم و یک گوش در و یک گوش دروازهایم! ولی امیدوارم که بعد از نوشتنشون اقلا خودم کمی با خیال راحتتری بین اطرافیانم بچرخم با این توضیح صادقانه.
|