آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: بهمن! - 01/21/08
 پست بعدی: (16) In the way of Neverland - 01/22/08

»» زن بودن، مانند من بودن! (صِفرُم)

چند سال پیش در اولین قدمهام برای ورود جدی به جامعه، که محدودیت‌هام کمتر بود و وقتم بیشتر، ساعات کارم بعضی شبها که شلوغی جشنواره‌های مختلف‌مون بود و خبر نویسی و پیدا کردن این هنرپیشه و اون نویسنده واسه یه قرار اجرا یا مصاحبه، یا که تا دیروقت می‌موندم برای شب نجومی و رصد، به دوازده شب هم می‌کشید و من هنوز درحال بدوبدو. اینجور وقتها که خیلی دیر می‌شد یکی از خونه میومد دنبالم ولی اگه زمستون بود و دور و بر نه شب، گاهی یکی از بچه‌ها که خب مسلما پسر بود تا یک جایی از مسیر همراهم می‌شد که راهم خیلی هم خوش‌مسیر نبود! یادمه یکی از همین شبها که کسی همراهم بود، گفتمش که بی‌خود این همه خودت رو اذیت می‌کنی و راه خودت رو دور، من از نمی‌دونم چندم راهنمایی که هنوز خیلی از دخترها با مادرشون مدرسه می‌رن تک و تنها تو این شهر شلوغ رفت و آمد داشتم تا برسم به کلاس زبانی که خیلی هم نزدیکم نبود. خوب یادم هست که گفت مثل اینکه حواست نیست که تو دیگه اون دختر بچه‌ی دوازده-سیزده ساله‌ی دوران راهنمایی‌ت نیستی که با خیال راحت توی این شهر بچرخی و فکر کنی کسی هم نمی‌بیندت! اینو بفهم!
این جمله اونقدر رک و دردناک بود که البته همون شب فهمیدم، که حالا توی این شهر یا هرجای دیگه دیده می‌شم و این همیشه هم خوب نیست! و عجیب و دردناک‌تر اینکه چندروز یا هفته بعد تلختر از فهمیدن ِ اون شب، اتفاقی افتاد که خیلی خوب حالیم کرد که از یک دختربچه به آدم بزرگی تبدیل شدم که خیلیها به چشم جنس و خریدار بهش نگاه می‌کنند!

اون اتفاق بماند که چی بود که بحث به بیراهه نره و این یادداشت باشه اینجا پیش پرداخت برای یادداشت یا مجموعه یادداشتی که مدتهاست تصمیم گرفتم بنویسم و هی دست‌دست می‌کنم با این دلیل که چه سود؟ هرچند هنوز هم معتقدم ما صرفن هم‌را می‌خوانیم و یک گوش در و یک گوش دروازه‌ایم! ولی امیدوارم که بعد از نوشتن‌شون اقلا خودم کمی با خیال راحت‌تری بین اطرافیانم بچرخم با این توضیح صادقانه.

ئه‌سرين | January 22, 2008 01:44 AM | نظر (7)| هرچی
 
نظرات:
آوات : January 23, 2008 02:20 PM

خدايشش کو پُل شريف من صد بار خوندم اين پُستتو، مگه تو پستای ديگت نوشته باشی


آوات : January 22, 2008 02:07 PM

می گم کجای نوشته ت نوشتی پُل شريف رو برداشتن؟ به هيوا بگم ما کلی خاطره داریم از اون پله


آوات : January 22, 2008 02:06 PM

آره آره بنويس حتماً


D : January 22, 2008 12:24 PM

یادمه یه روز داشتم میرفتم خونه (اون وقتا یه جایی نزدیک تهران بودم به اسم شهرک پردیس) خلوت بود مثل همیشه و خب دوتا دختر داشتن قدم میزدن و من تقریبا فاصله م 70 متری میشد. یه پسر هم داشت به اونا نزدیک میشد و خب طبق معمول شروع کرد به حرف زدن و من هم با لبخند پیرمردانه ای داشتم با خودم میگفتم که " آدم این جوونا رو میبینه حظ م......" که یهو دعوا شد.... من باورم نشد، پسره دقیقا رفتاری رو کرد که توی رینگ بوکس شاید ببینید، تا من اومدم بفهمم چه خبره و بدوم طرفشون انقدر با مشت کوبید تو سر و صورت و دماغ دختره که بیهوش شد افتاد و خواهرش هم بی نصیب نموند و چند تا خورد و پسره در رفت و خب از جیغ و دادشون چند نفر دیگه هم جمع شدن ولی متاسفانه وقتی رسیدیم خیلی دیر شده بود و اصلا قابل باور نبود که چطور یه پسر انقدر بی پروا یه دختر رو خونین و مالین کرده بود و فرار کرد سر اینکه نخواسته بود ازش شماره قبول کنه... خواهرش هم داشت با گریه و زاری میگفت که آسم داره و به دادش برسین و اسپریش رو در آورده بود و داشت تو دهنش اسپری میکرد، بالاخره به هوش اومد و پلیس (پلیس که چه عرض کنم یه سرباز و استوار که دو نفری سوار یه موتور بودن ) رسید و هیچی، حتی جرات نداشتن که دختره رو از زمین بلند کنن و داد میزدن که یه خانوم بیاد کمک اینجا و ... واقعا من اگه اونقد مشت میخوردم شاید مرده بودم، حیف که هیچ کسی نرسید که پسره رو بگیره، ولی بد جوری این اتفاق تو خاطرم موند که خلاصه هر جای قضیه رو میگیری یه جاییش لنگه... خیلی وقتا به بدتر از این هم ختم میشه که جای گفتنش نیست.

بعد از اون موضوع به تمامی فرشته های فک و فامیل و آشنا و غیره و ذلک شدیدا توصیه میکنم که به محض اینکه شماره ای، چیزی تعارف شد با کمال میل قبول فرموده و موضوع را به بعد از تماس تلفنی خیالی حواله دهید و موضوع رو فیصله بدین چون نمیشه پیش بینی کرد . خداییش من هیچوقت فکر نمیکردم که همچین چیزی ببینم.


سهیل : January 22, 2008 11:18 AM

سلام ووقت بخیر.راستش توی وبلاگ پونه خانم خیلی اسم شما را دیدم و خیلی وقتها کامنتهای شما را خوانده ام ولی یک چیزی نمیدونم چی مثل جرات ، یا توان ، یا . . . تو همین مایه ها نمیذاشت که بیام اینجا تا اینکه توی چند پست قبلی پونه خانم لینک شما را در میان نوشته هایش قرار داده بود(درمورد عاشورا و اینها بود)که پام به اینجا باز شد. حالا هم سرفرصت مناسب تر اومدم و مطالبتون را خواندم. جالب بود برایم . اینگونه نوشته ها را دوست دارم. راستی راستی اون پل جلوی شریف را برداشته اند. یادش بخیر. ولی در مورد مسافرت من مسافرت با اتوبوس را دوست دارم. ادم توی تنهایی خودش بیشتر میتونه باشه تا توی قطار.گرچه قطار خوبی های بیشتری داره.و در مورد این مطلبت اخرتون همیشه همینطوریه. انسان خودش رشد میکنه تغییر می کنه ولی خیلی از این رشدها و تغییرات برای خودش ملموس نیست.تااینکه یک تلنگری یک اتفاقی اونو به خودش میاره. اتفاقاتی طبیعی مثل دانشجو شدن ، سرکار رفتن ، تشکیل خانواده دادن ، و مهمتر از همه فرزند دار شدن و . . . و بعضی حوادث غیر طبیعی . به هرحال در هرکدام از اینگونه اتفاقات مهم اینه که انسان بتونه موقعیت خودش را بیشتر و بیشتر پیدا کنه .
میزبان هر روز شماباحافظ :سهیل


فاطمه : January 22, 2008 11:02 AM

چه خوب ميكني
تو شروع كن
ما هم ادامه ميديم
كاش خواننده ي صرف هم نباشيم


نازلی : January 22, 2008 09:08 AM

می حمایتمت.