آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: هویجوری! - 01/20/08
 پست بعدی: - 01/20/08

»» مازوخیسم تا کجا؟

می‌گفت: بعد از کلی بالا پایین کردن با خودم آخرش پاشدم رفتم پست بسته و کادوهارو پست کنم که گفتند دیر اومدی مسئولش رفته. فقط نمی‌دونم چرا یهو الکی بغض کردم. حالا از اولش هم دو دل بودم که اصلا اینارو بفرستم یا نه ها! انگار حالا که تصمیم گرفته بودم دلم نمی‌خواست انجام نشه. وایساده بودم به اون مرد اصرار می‌کردم که آقا می‌شه حالا یه جوری اینارو قبول کنید؟ بنده خدا نمی فهمید که این همه اصرار من واسه چیه وقتی فردا هم روز خداست؟ هی می‌گفت به فرض که من گرفتم فرقی نمی‌کنه که تو زود و دیر رسیدنش! با بسته‌های فردا می‌ره. دیگه نمی‌دونست که من از خودم نگرانم که شب بیاد و من باز هزارباره بشینم به جدل با خودم که بفرستم یا نه؟
رسیدم که خونه بسته رو گشذاتم یه‌جا که جلو دیدم نباشه تا شب. شب که شد انگار خون‌آشام بیدار شده باشه منم رفتم سر وقت بسته!‌ گذاشتم جلو روم. دونه دونه چیدم و بعد تمام یادداشتهارو شروع کردم به خوندن. خط زدم، اضافه کردم و باز همونارو هم خط زدم و آخرش مثل چهار برگه‌ی قبل پاره کردم ریختم دور!‌ گفتم اصلا بدون یادداشت. حتما که نباید یادداشتی ور دلش باشه؟! نشستم چشم دوختم به کادوپیچ‌های کوچ و درشت. هی بفرستم - نفرستم کردم. بعد دونه دونه زرورق دورشون رو باز کردم گذاشتم دهنم؛ شکلاتی- ترش - گس- نعنایی- گردویی- قهوه تلخ - هندونه‌ای - اسمارتیزی- بادومی شکلاتی - آدامسی...

این قصه اول و آخر ندارد و شباهتش با فرد یا افرادی خاص تکذیب نمی‌شود!

ئه‌سرين | January 20, 2008 01:00 PM | نظر (3)| قصه
 
نظرات:
MarMzok : January 21, 2008 04:03 AM

شنیده‌ بودیم مازوخیسم درد هم دارد !
باور نكردیم !
گفتیم از اهل دلی بپرسیم !


D : January 20, 2008 08:33 PM

این همون هدیه ایی بود که قرار بود با خط خوش بنویسی.


مکین : January 20, 2008 01:44 PM

آهان! حالا ممکنه احساس کنم که وقتم تلف نشده D: