|
میگفت: بعد از کلی بالا پایین کردن با خودم آخرش پاشدم رفتم پست بسته و کادوهارو پست کنم که گفتند دیر اومدی مسئولش رفته. فقط نمیدونم چرا یهو الکی بغض کردم. حالا از اولش هم دو دل بودم که اصلا اینارو بفرستم یا نه ها! انگار حالا که تصمیم گرفته بودم دلم نمیخواست انجام نشه. وایساده بودم به اون مرد اصرار میکردم که آقا میشه حالا یه جوری اینارو قبول کنید؟ بنده خدا نمی فهمید که این همه اصرار من واسه چیه وقتی فردا هم روز خداست؟ هی میگفت به فرض که من گرفتم فرقی نمیکنه که تو زود و دیر رسیدنش! با بستههای فردا میره. دیگه نمیدونست که من از خودم نگرانم که شب بیاد و من باز هزارباره بشینم به جدل با خودم که بفرستم یا نه؟
رسیدم که خونه بسته رو گشذاتم یهجا که جلو دیدم نباشه تا شب. شب که شد انگار خونآشام بیدار شده باشه منم رفتم سر وقت بسته! گذاشتم جلو روم. دونه دونه چیدم و بعد تمام یادداشتهارو شروع کردم به خوندن. خط زدم، اضافه کردم و باز همونارو هم خط زدم و آخرش مثل چهار برگهی قبل پاره کردم ریختم دور! گفتم اصلا بدون یادداشت. حتما که نباید یادداشتی ور دلش باشه؟! نشستم چشم دوختم به کادوپیچهای کوچ و درشت. هی بفرستم - نفرستم کردم. بعد دونه دونه زرورق دورشون رو باز کردم گذاشتم دهنم؛ شکلاتی- ترش - گس- نعنایی- گردویی- قهوه تلخ - هندونهای - اسمارتیزی- بادومی شکلاتی - آدامسی...
این قصه اول و آخر ندارد و شباهتش با فرد یا افرادی خاص تکذیب نمیشود!
|