آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 01/16/08
 پست بعدی: - 01/19/08

»» تصویرهای ِمخدوش

سیاه
سرخ
بهشت
دوزخ

طنین ِرُپ رُپه ی ِ طبلهای حماقت
در جمجمه های ِپوک ِجهل

کفتاران ِ فرتوت ِقداست
بر تیرهای ِتاریکی

جان ِساییده ی ِ انسان
و گلوی بریده ی ِ آزادی

حکایت ِبی سرانجامی ِما
و یاس ِ پیامبران ِ امید

سیاه
سرخ
بهشت
دوزخ

"هناسه"

پ.ن. همون که قبلا گفتم!

ئه‌سرين | January 17, 2008 08:19 PM | نظر (5)| هرچی
 
نظرات:
MarMzok : January 19, 2008 02:15 AM

با تقدیم مراتب به شدت غلیز احترام
این تبل‌ها چندان هم تو خالی نیستند
فقت گاهی اگه با شبهای امتحان مسادف شوند ، كمی ازار دهنده هستند
اما یاد اور خوبی هستند
كه كجاییم و چه می‌كنیم
هناسه=هه‌ناسه ایا ؟
---
ئه‌سرین: بله همونه


فاطمه : January 18, 2008 10:51 PM

ما برای خودمان گریه میکنیم عمو جان...
برای خفه شدنمان در روز مرگی
برای غرق شدنمان در لجن
تا گلو...

آن "گلو" را که بریدند
شریان "نور" بود
و جریان "آزادی"...

"رقیه" نبود که در خاک تفدیده میدوید
پا برهنه
زخمی..
"من و ما" بودیم،
که حیران ماندیم
و سر گردان...

"ما" را به اسارت بردند
نه "زینب" را...
که "آزادگی" را سر بریدند
در آن گودال...
"نجابت" را که نیزه زدند
در آن قتلگاه،
"شرافت" را که عریان و چاک چاک
زیر پا له میکردند
"ما" زاده میشدیم
بی سر
با دامان آلوده
داغ بردگی بر پیشانی...

ما را ندیدی "عمو" جان؟
لای این قرنهای سیاه
چگونه مضطر و بی قرار
هی بادیه بادیه میدویم،
وادی وادی هروله میکنیم،
برای جرعه ای آب؟

فرات قهرش آمد از آن روز که تو رفتی "عمو" جان...

برای تو گریه کنیم "عمو" جان؟
یا برای کودکان بی گهواره مان
و دخترکان ۳ ساله ی بی قرارمان
در این زمهریر بی کسی؟

دلت برایمان نمیسوزد "عمو"؟

تفاله های "آدمیت" است
که هی بیشتر جویده میشود،
میبینی؟


آذین : January 18, 2008 09:31 PM

حسین منزوی یه غزل داره، که بیت آخرش رو بسیار دوست میدارم.
میگه: شان تو رثا نیست عزای تو حماسه ست/ ای کاسته شان تو از این معرکه گیران..
می دونی ئه سرین خانم جان، یه وقتی، تا همین یکی دو سال پیش یعنی، این موقع ها که می شد، داد و بیداد می کردم که بابا، انگار یکی با انگشت ماه رو نشون بده و شما انگشتو نگاه کنین.
حتی اگه حسین رو یه نماد، یه اسطوره، یه نشونه بدونیم، نشونه ای از همه ی مظلومیت هایی که انسان و آزادی و هر چی خوبی یه تو این دنیا کشیدن و می کشن، صورت مساله ساده میشه. اگه معتقدن، اگه معتقدیم، وضعمون این نباید باشه. بابا خودشون هی میگن همه جا کربلاست، هر روز عاشوراست.
اما مسخ کار آسونیه نه؟ مصادره و مسخ مفاهیم. این میشه که صدای طبل و سنج گوشمونو پاره می کنه اما صدای ناله ی آدم ها رو نمی شنویم.
نمی دونم... شاید چون یه وقتی مسلمون بودم، شاد چون هنوز وصلم یه جورایی، شایدم خوش بین و ساده ام فقط، اما به روزی امیدوارم که اصل هر چیز خوبی، خودشو از زیر آوار خرافه ها و دروغ ها می کشه بیرون. اون وقت اونی که واسه دل "عباس ِ عاشق بچه ها" زار می زنه، شاید بفهمه که باید بره برای همون بچه ها زار بزنه، اگه، به "عباس" ی، یا چه می دونم فرانچسکوی قدیسی! چه اهمیتی دان اسم ها؟) معتقده.



محمدرضا : January 18, 2008 02:23 PM

تاسوعاست همه رفتن گِل مالی!


Shuan : January 17, 2008 10:49 PM

همون هناسه!