صفحه
ی اصلی
پست
قبلی: - 01/ 8/08
پست
بعدی: - 01/ 9/08
|
»»
|
|
آن روز در آن لحظهای که آن مردک، آزموده، خطابهاش را میخواند، به یک آیه از قرآن رسید. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود مثل اینکه خواب است. آزموده به این آیه قرآن رسید و خواست رد شود، مصدق همینطور که سرش روی نیمکت بود گفت: آقا من نفهمیدم. تکرار بفرمایید. مرتیکه نمیخواست دوباره بخواند.
مصدق سرش را بلند کرد- فوقالعاده بود واقعا- داد زد: شما میخواهید تقاضای اعدام من را بکنید،من هم این را که خواندید نفهمیدم، برایم معنی بکنید. او هم گفت: این آیه قرآن بود. مصدق گفت: آیه قرآن بود، شما که میگویید من مسلمان نیستم باید ترجمه کنید که چه هست. مرتیکه نمیخواست ترجمه کند. سواد نداشت. این خطابه را گویا ارسنجانی یا ابراهیم خواجه نوری برایش نوشته بود. رئیس دادگاه ناچار تنفس داد. بعد از چند دقیقه دوباره دادگاه تشکیل شد و آزموده از چند سطر پایینتر از آنجایی که خوانده بود، شروع به خواندن کرد. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود. وقتی دوباره به آن آیه قرآن رسید مصدق سوال را تکرار نکرد. آزموده باز آیه را خواند. مصدق بیاینکه سرش را بلند کند،گفت:"نطقت را بخوان آقا. من هم در وقت تنفس رفتم معنیاش را پرسیدم." فوقالعاده بود.
"شهروند امروز/شماره 32/ضد خاطرات/ ابراهیم گلستان؛ یک گفتوگو"
|
|
|
ئهسرين |
January 9, 2008 02:09 AM |
نظر (10)|
هرچی
|
|
|
نظرات:
محمدرضا :
January 10, 2008 12:47 AM
ابراهیم گلستان فوق العاده ست مصاحبه ش خیلی قشنگ بود...
این تیکه ش هم که دیگه...
کشته مرده ی همچین آدمایی م به قول خودت رسماً عاشقش...
دونقطه دیدی مچتو گرفتم!
khalili :
January 9, 2008 07:14 PM
سلام
اینجا یک تصویر زمستانی
khalili :
January 9, 2008 07:14 PM
سلام
اینجا یک تصویر زمستانی
ناتالی :
January 9, 2008 03:51 PM
اگه كار كنه من بايد دنبال راه حل بگردم براي تقديم مراتب سپاس از نوع زياد زياد :)
بنفشه :
January 9, 2008 03:24 PM
بخشی که از مصدق گفته بود خوب بود.اما از گلشیری و هدایت و غیره..خوب نبود.. اصلن
شوپه :
January 9, 2008 02:54 PM
شماره ی 32 یعنی کدوم شماره؟ عکس جلدش کیه؟
خیاط :
January 9, 2008 02:35 PM
من همین یه قسمت رو نخونده بودم که الان مجبورم کردی بخونم!
D :
January 9, 2008 02:20 PM
فکر کنم که برای بعضی ها اکران شخصی وبلاگ داری والا چه دلیلی داره که من نفهمم این پستت معنیش چیه؟؟؟
--
امروز دوتا دیگه وبلاگ خوندم و نفه میدم چی نوشتن به نظرم تا به خنگ بودنم ایمان نیاوردم بهتره بخابم!!!!
فاطمه :
January 9, 2008 01:23 PM
اول:5 ساعت با گلستان بودن...فوق العاده بود
دوم:من عاشق این زوجهای مرتب پت و متم اونم از نوع الهام-ئه سرین
سوم:میگما بیا بالا غیرتا یکیمون داوطلبانه بریم رله ی موج و مخابرات بخونیم اون یاروی متواری بالایی رو پیدا کنیم،دیر میشه ها...اونوقت اگه من شخصا تفنگ انداختم دستامو گذاشتم رو سرم گفتم الموت ل... نیایی اینجا هی فحش بدی بهم ؛خائن به خون اجدادی بزدل وطن فروش این حرفها...یادت باشه من اخطار کردم بهت...
البته بماند که من یه وقتایی گمون میکنم جنگ مدتهاست تموم شده...اون بالا همه رفتن تعطیلات،خل و چلایی مث من و تو موندیم اینجا داریم الکی هی خودمونو به آب و آتیش میزنیم...ملتم هی تخمه میشکنن به دیوونه بازی های ما هرهر میخندن
چی بگم والا آبجی...
الهام :
January 9, 2008 02:36 AM
اه! من همين امشب داشتم می خوندمش بعد این قدر این تیکه ش خوب بود، صبر کردم اهالی منزل بیان بعد براشون خوندمش!
بی خود نیست پت و متیم دیگه دختر! یادت هم باشه که جهان مجموعه ای است از زوج مرتب های پت و مت!
|