آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: December 2007
 ماه بعدی: February 2008

آرشیو ماه: January 2008


»»

و تو
همین یکی دو روز آینده
باید بروی
که یکی دو هفته‌ی بعد بمیری
و مصادف شوی با جشن‌های هرساله
و من هربار
هزار باره
پشت شیشه‌ی ندیده بایستم‌ات
مات و خیره و ندیده
برگردم
حوالی ِصبح ِانقلاب شود
فرودگاه و بهشت زهرا گل‌باران
و ما با تو از راه برسیم
میان تل خاک و برف
و ثبتت کنیم بر سنگی روی زمین
تا همیشه‌ی تاریخ
تا آخر دنیا

لینک | ئه‌سرين | January 30, 2008 12:05 AM | نظر (13)| نه‌،قصه
 
»» نمایش افرا یا زنان برابر زنان

این یادداشت حتما باید با موزیک بک‌گراند صدای من و این جمله همراه باشد:"آذر دوسِت داریم! آذر دوسِت داریم!"

حقیقتش من واقعا سعی کردم اون چهارتا وبلاگی که خوندم و از اجرای افرا راضی نبودند رو فراموش کنم و با نگاه بد قبلی نرم سر نمایش و نقد دیگه‌ای هم اصلا نخونم(اون موقع که می‌خواستیم بریم و بلیط گیر نیاریم! بعدشم که واسه اینکه دپ نزنم کلا نخوندم!). خب واقعا هم تونستم ولی هی از یه جایی شروع کردم به تایید همون چهارتا وبلاگ! یه چیزی که خیلی اذیتم کرد این بود که جدا مخاطب رو دست کم گرفته بود. نه تنها ضعیف که حتی بد بود. واقعا بد بود. خصوصا آخر اجرا که خود مثلا نویسنده اونقدر مضحک وارد اجرا می‌شه با اون مانیفست بیضایی‌ای که ارائه می‌کنه! من نمی‌دونم شاید واقعا من اشتباه می‌کنم ولی واقعا ترجیح می‌دادم اون حرفها رو خود بیضایی بیاد وایسه جلومون به عنوان کارگردان نمایش بگه نه اینطور! یا حتی تو همون دفترچه‌ای که آخر اجرا می‌دادن، می‌نوشت. به قول آذر حتما باید پای نمایشش امضا می‌کرد "بیضایی"؟ فکر کنم اینقدر درک داشتیم که نمایش چه کسی رو رفتیم، دیگه نمی‌خواست به زور بکنن تو چشممون!
اینم من با شک می‌گم ولی گمونم دوستان تایید کنند که استاد بدجور تو دهه شصت و همون حوالی مونده! همین نمایش یکیش! دکور، دیالوگها(؟)، فضای داستان حتی!(آوات می‌گه شاید منظور داشته. کنایه‌ای، حرفی...)
راستش به نظرم بازی برومند هم اونقدری که هی همه بزرگش کردند عالی نبود. خوب بود ، از همه سر بود بازیش ولی عالی نه! بهرام شاه‌محمدلوش حیف شده بود. سهیلا رضوی و افشین هاشمی رو بیشتر دوست داشتم و اون پسرک، محمدرضا زاد سرور که خیلی خوب بود.
با این همه انصافا چه لذتی داشت وقتی خود بیضایی اومد رو صحنه و ملت براش دست زدند.
آها! خداییش هنوزم می‌گم برای دیدن تئاتر باید اون ردیف جلو ولو شد کف زمین نه حتی رو صندلی بشینی! و چقدر اون سالنهای کوچک تئاتر شهر تئاترهای قوی‌تر و لذت‌بخش‌تری داره!

درضمن رفقایی که قرار بود براشون بلیط بگیرم و تموم شد و اینا... منو نکشید! نپیچوندمتون جون خودم!

پ.ن. خدا این رفقای مطبوعاتی رو سلامت بدارد و مارا هم هی به یادشان بیندازد با خودشان ببرند. آی کیفی داد بلیط مجانی مهمان! (حالا مجانی هم نشد، نشد فقط اینجور وقتا مارو هم یه جوری ببرن!) یکی مارو برا جشنواره دریابه لطفا!
پ.ن. اگه اینارو نمی‌نوشتم لال می‌شدم! باید یه‌جوری می‌گفتم که رفتم دیگه. پز و این حرفا!!
پ.ن. سلام آقای لاغر – خانم ندا – آقای ترن هوایی – خانم آذرستان و حاج آقا! دونقطه‌دی
پ.ن. آذر دوسِت داریم! آذر دوسِت داریم!......

لینک | ئه‌سرين | January 29, 2008 01:04 PM | نظر (12)| كافه
 
»» Getting Back In Touch

آخرای Midnight Express رو یادته؟ اونجا که زنه با یه آلبوم عکس میاد ملاقات و آلبوم رو از پشت شیشه ورق می‌زنه؟ عکس‌العمل مرد ‌رو یادته؟
نمی‌دونم چرا این تقلاها منو یاد اون صحنه‌ها می‌ندازه!

لینک | ئه‌سرين | January 29, 2008 12:14 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

من سردم است
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

حتی با این!

لینک | ئه‌سرين | January 28, 2008 10:51 AM | نظر (8)| كافه
 
»»

"اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد"
به ساده‌ترین و عامیانه‌ترین بیان داشته راجع به منطق فازی حرف می‌زده‌ها!

به بیان دیگه تو دوره خودمون هم اینایی که حکم رجم صادر می‌کنن، حتی فکر نمی کنن ممکنه یه مریم مجدلیه دیگه پیداشه!

لینک | ئه‌سرين | January 28, 2008 12:17 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» گیرای میرا

بعله خب! و آدمهایی هم هستند که تصویر یک دوران‌اند. کم هم نیستند از این دست آدمها. با یکی صمیمی می‌شی، هی برو بیا، بگرد، حتی اونقدر صمیمی شو که جلوش اعترفاتی کنی و... بعد که دورتر بایستی و زمانی که باید بگذره، بگذره می بینی که اون آدم فقط مال همون وقت و همون دوران بوده. همین می‌شه که وقتی بر می‌گردی عقب رو نگاه می‌کنی می‌بینی لحظه‌ها و روزهات به اسم بعضی آدمها شده، اصلا با اونا یادت میاد ولی خب فقط به نام مونده! بعضی از اون آدما می‌مونن تو همون روزها. نمی‌تونی با خودت بکشونی بیاری جلوتر. نه که نتونی‌ها،‌ ولی نمی‌شه. می‌شه مثل همون فیلمی که دیدی، به اوج برده‌تت بعد حالا نه دقیقا بعد از تموم شدن فیلم ولی یه‌خورده بعدش دیگه از "اوج بلند بودنش" برات اومده پایین. این آدما هم اینجورن. گاهی حتی می‌گی آره؟ من چطوری اون روزا با این سر کردم واقعا؟ یا نه اصلا، یه کلیت از لحظه‌های لذت‌بخش و خوب یادت میاد ولی دیگه جزء به جزء نیست. اینطوری نیست که مثلا وقتی از اون آدم و کارهایی که با هم کردین تعریف کنی به هیجان بیای طوری که دست کمی از اون لحظه‌های واقعی نداشته باشه! اینجوری اون آدم می‌ره تو دسته همون گیراهای میرا!
هوم! الآن باید اضافه کنم که آره خب! بعضیها هم الکی میرن تو قالب میرایی! یعنی انگار استندبای باشن بیشتر. می‌گذره، آدمه دیگه به اون شدتی که بود نیست یا اصلا کلا نیست. ولی این ربطی به میرایی‌ش نداره. اونقدر رابطه‌ت با اون آدم قوام اومده و به حالت استیبل رسیده که حتی اگه برای کلی وقت هم نباشه، باز وقتی یه جایی یه وقتی باهاش بشینی به گپ و اعتراف می‌بینی نه تنها تو این مدت هیچ خدشه‌ای بهش وارد نشده که اصلا انگار بهتر هم شده و بعد تازه بابت این همه وقتی که گذشته و تو و اون آدم با همون کیفیت و حتی بیشتر هم هستید، یه لبخند و لذت هم برات میاره. اونقدر که بعدا بگی هی! من با این آدمه اینقدر ساله که دوستم‌ها!

لینک | ئه‌سرين | January 27, 2008 10:10 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

تو چرا اینقدر بد و با سرعت داری تو ذهن من می‌شکنی؟ می‌ترسم یهو یه وقتی برسه به‌کل ازت خوشم نیاد!!!

لینک | ئه‌سرين | January 27, 2008 09:18 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» 6 بهمن

یه‌بار به Q گفتم من همونقدر که این روز تولدمون رو دوست دارم به همون اندازه هم ازش بیزارم و بدم میاد. یادمه اونم تایید کرد.
توان تحمل سنگینی این روز رو مدیون ِ بودن خیلی از شما هستم. هرکدومتون به یک روش، به یک راه.
ممنونم.

لینک | ئه‌سرين | January 26, 2008 02:38 PM | نظر (13)| هرچی
 
»»

"جیب خالی و آرزوهای بزرگ"
ای تف به این کف دست که چرکش کمه!
کسی راه بورژوا شدن رو بلد نیست؟ بدون اینکه خودم رو به نام یکی بزنم تو شناسنامه‌ش؟

لینک | ئه‌سرين | January 24, 2008 06:22 PM | نظر (19)| هرچی
 
»»

مامان گفت این لوله بخاری مشکل داره. گفتم شب رو بیایید بالا پیش من تا فردا لوله بخریم. هی غر زدن برو بذار بخوابیم. شیر گاز بخاری رو بستم باز پاشدن روشن‌ کردند. منم راهمو کشیدم رفتم بالا بخوابم. هی هرچی فکر کردم دیدم کار دیگه! چند دقیقه است یهو دیدی یه چیزی شد! منم که اگه بخوابم همچین می‌خوابم که عمرا بتونم وسطش هی برم پایین بهشون سر بزنم! بالش و پتوم رو برداشتم رفتم پایین پیششون یه گوشه خوابیدم. گفتم اگه بلایی سرمون میاد اقلا سر همه‌مون میاد خلاص!

لینک | ئه‌سرين | January 23, 2008 02:21 PM | نظر (9)| هرچی
 
»»

- چه‌طوری یه وبلاگ رو به افتضاح بکشونیم؟
+ همین‌طوریکه من الآن دارم می‌کشونم!

لینک | ئه‌سرين | January 23, 2008 09:12 AM | نظر (8)| هرچی
 
»»

بگو زمین بچرخد
به دور خود
به دور خورشید
بگو زمان نایستد
بالا رود
پله‌پله
از بلندای هستی.

بگو زمین و زمان بچرخد
رها شود، بپیچد!

ما،
تاریخ را
به نام خود سند زده‌ایم
همین حوالی،
میان قابهای خنده
میان همهمه‌ی بودن
میان گریه و خنده
میان سلام و خداحافظ.

ما تاریخ را به نام خود سند زده‌ایم
همین دیروز
همین فردا.

ما،
اوج خنده‌ها
و لذتهامان را
به نام خود
به نام دوستی
سند زده‌ایم.

"سوم بهمن هزار و سیصد و هشتاد شش خورشیدی"

پ.ن. برای پونه

لینک | ئه‌سرين | January 22, 2008 11:52 PM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»» (16) In the way of Neverland

- از کدوم طرف؟
+ هرکدوم که شد
- تا کجا؟
+ تا وقتی که این راه برسه به آخر بریم تو اون یکی راه
- بعدش؟
+ بیخیال بابا!‌ا ینقدر سوال جواب نداره که! راه بیفت

لینک | ئه‌سرين | January 22, 2008 08:59 AM | نظر (6)| Neverland
 
»» زن بودن، مانند من بودن! (صِفرُم)

چند سال پیش در اولین قدمهام برای ورود جدی به جامعه، که محدودیت‌هام کمتر بود و وقتم بیشتر، ساعات کارم بعضی شبها که شلوغی جشنواره‌های مختلف‌مون بود و خبر نویسی و پیدا کردن این هنرپیشه و اون نویسنده واسه یه قرار اجرا یا مصاحبه، یا که تا دیروقت می‌موندم برای شب نجومی و رصد، به دوازده شب هم می‌کشید و من هنوز درحال بدوبدو. اینجور وقتها که خیلی دیر می‌شد یکی از خونه میومد دنبالم ولی اگه زمستون بود و دور و بر نه شب، گاهی یکی از بچه‌ها که خب مسلما پسر بود تا یک جایی از مسیر همراهم می‌شد که راهم خیلی هم خوش‌مسیر نبود! یادمه یکی از همین شبها که کسی همراهم بود، گفتمش که بی‌خود این همه خودت رو اذیت می‌کنی و راه خودت رو دور، من از نمی‌دونم چندم راهنمایی که هنوز خیلی از دخترها با مادرشون مدرسه می‌رن تک و تنها تو این شهر شلوغ رفت و آمد داشتم تا برسم به کلاس زبانی که خیلی هم نزدیکم نبود. خوب یادم هست که گفت مثل اینکه حواست نیست که تو دیگه اون دختر بچه‌ی دوازده-سیزده ساله‌ی دوران راهنمایی‌ت نیستی که با خیال راحت توی این شهر بچرخی و فکر کنی کسی هم نمی‌بیندت! اینو بفهم!
این جمله اونقدر رک و دردناک بود که البته همون شب فهمیدم، که حالا توی این شهر یا هرجای دیگه دیده می‌شم و این همیشه هم خوب نیست! و عجیب و دردناک‌تر اینکه چندروز یا هفته بعد تلختر از فهمیدن ِ اون شب، اتفاقی افتاد که خیلی خوب حالیم کرد که از یک دختربچه به آدم بزرگی تبدیل شدم که خیلیها به چشم جنس و خریدار بهش نگاه می‌کنند!

اون اتفاق بماند که چی بود که بحث به بیراهه نره و این یادداشت باشه اینجا پیش پرداخت برای یادداشت یا مجموعه یادداشتی که مدتهاست تصمیم گرفتم بنویسم و هی دست‌دست می‌کنم با این دلیل که چه سود؟ هرچند هنوز هم معتقدم ما صرفن هم‌را می‌خوانیم و یک گوش در و یک گوش دروازه‌ایم! ولی امیدوارم که بعد از نوشتن‌شون اقلا خودم کمی با خیال راحت‌تری بین اطرافیانم بچرخم با این توضیح صادقانه.

لینک | ئه‌سرين | January 22, 2008 01:44 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» بهمن!

Those Were The Days
Once upon a time there was a tavern,
Where we used to raise a glass or two.
Remember how we laughed away the hours,
think of all the great things we would do.

Those were the days my friend,
We thought they'd never end,
We'd sing and dance for-ever and a day,
We'd live the life we choose,
We'd fight and never lose,
For we were young and sure to have our way.

Then the busy years when rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend,
We thought they'd never end,
We'd sing and dance for-ever and a day,
We'd live the life we choose,
We'd fight and never lose,
Those were the days, oh yes, those were the days

Just tonight I stood before the tavern,
Nothing seemed the way it used to be.
In the glass I saw a strange reflection,
Was that lonely woman really me.

Those were the days my friend,
We'd thought they'd never end
We'd sing and dance for-ever and a day
We'd live the life we choose,
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days

Through the door there came familiar laughter.
I saw your face and heard you call my name.
Oh, my friend, we're older but no wiser,
For in our hearts the dreams are still the same.

Those were the days my friend,
We'd thought they'd never end
We'd sing and dance for-ever and a day
We'd live the life we choose,
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La-la-la la-la la, la-la-la la-la la
"Mary Hopkin"

+ Download MP3 format
+ Watch on Youtube

پ.ن. شد مثل بگوبگو...
لینک | ئه‌سرين | January 21, 2008 12:00 AM | نظر (10)| هرچی
 
»»

ای کاش مي‌توانستم
ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
مي‌توانستم!
"شاملو"

پ.ن. منم عین کافکا گاهی احساس می‌کنم، ‌بدجور هم احساس می‌کنم!

لینک | ئه‌سرين | January 20, 2008 01:51 PM | نظر (3)| كافه
 
»» مازوخیسم تا کجا؟

می‌گفت: بعد از کلی بالا پایین کردن با خودم آخرش پاشدم رفتم پست بسته و کادوهارو پست کنم که گفتند دیر اومدی مسئولش رفته. فقط نمی‌دونم چرا یهو الکی بغض کردم. حالا از اولش هم دو دل بودم که اصلا اینارو بفرستم یا نه ها! انگار حالا که تصمیم گرفته بودم دلم نمی‌خواست انجام نشه. وایساده بودم به اون مرد اصرار می‌کردم که آقا می‌شه حالا یه جوری اینارو قبول کنید؟ بنده خدا نمی فهمید که این همه اصرار من واسه چیه وقتی فردا هم روز خداست؟ هی می‌گفت به فرض که من گرفتم فرقی نمی‌کنه که تو زود و دیر رسیدنش! با بسته‌های فردا می‌ره. دیگه نمی‌دونست که من از خودم نگرانم که شب بیاد و من باز هزارباره بشینم به جدل با خودم که بفرستم یا نه؟
رسیدم که خونه بسته رو گشذاتم یه‌جا که جلو دیدم نباشه تا شب. شب که شد انگار خون‌آشام بیدار شده باشه منم رفتم سر وقت بسته!‌ گذاشتم جلو روم. دونه دونه چیدم و بعد تمام یادداشتهارو شروع کردم به خوندن. خط زدم، اضافه کردم و باز همونارو هم خط زدم و آخرش مثل چهار برگه‌ی قبل پاره کردم ریختم دور!‌ گفتم اصلا بدون یادداشت. حتما که نباید یادداشتی ور دلش باشه؟! نشستم چشم دوختم به کادوپیچ‌های کوچ و درشت. هی بفرستم - نفرستم کردم. بعد دونه دونه زرورق دورشون رو باز کردم گذاشتم دهنم؛ شکلاتی- ترش - گس- نعنایی- گردویی- قهوه تلخ - هندونه‌ای - اسمارتیزی- بادومی شکلاتی - آدامسی...

این قصه اول و آخر ندارد و شباهتش با فرد یا افرادی خاص تکذیب نمی‌شود!

لینک | ئه‌سرين | January 20, 2008 01:00 PM | نظر (3)| قصه
 
»» هویجوری!

خداییش خودم یه‌وقتایی تو رودروایسی اینجا می‌مونم!
دات کام هم که می‌خوره کنار اسم هی آدمو معذب می‌کنه خوب بنویسه، جلف جفنگ ننویسه بعد خب مگه می‌شه آخه؟ حالا تو هی زور بزن!
اینا یعنی اینکه همونطور که در دنیای واقعی خیلی نباید گول بخورید، اینجا که دیگه اصلا نخورید!

لینک | ئه‌سرين | January 20, 2008 11:38 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

" یک آدم حسابی وقتی قرار است برود، قشنگ می‌رود. مقدمه‌چینی نمی‌کند. به قول یک خانمی، با رفتنش پادشاهی نمی‌کند. قشنگ گورش را برمی‌دارد و گم می‌کند." آذین

دارم دنبال بهوونه می‌گردم که اینو بدم با خط خوش بنویسند به چندنفر هدیه بدم!

لینک | ئه‌سرين | January 19, 2008 10:53 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

یه‌روز همه‌مون خوب می‌شیم
فقط اگه یکی پیدا شه دستمون رو بگیره شبونه برسونه امامزاده داوود!

لینک | ئه‌سرين | January 19, 2008 12:31 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» تصویرهای ِمخدوش

سیاه
سرخ
بهشت
دوزخ

طنین ِرُپ رُپه ی ِ طبلهای حماقت
در جمجمه های ِپوک ِجهل

کفتاران ِ فرتوت ِقداست
بر تیرهای ِتاریکی

جان ِساییده ی ِ انسان
و گلوی بریده ی ِ آزادی

حکایت ِبی سرانجامی ِما
و یاس ِ پیامبران ِ امید

سیاه
سرخ
بهشت
دوزخ

"هناسه"

پ.ن. همون که قبلا گفتم!

لینک | ئه‌سرين | January 17, 2008 08:19 PM | نظر (5)| هرچی
 
»»

فحش می‌دهم، تو را، اجداد به گور نشسته‌ات را، حماقتت را، استیصال خودخواسته‌ات را، بی روی زمین ایستادن‌های مداومت را، این در به دری از سالهای دورت را ، این انزوای لعنتی‌ات را و این خون لعنتی‌تر از همه را!
بغض می کنم برای همه‌ی همانها، برای ندانستنت که چرا اینطور، خفه می‌شوم که می‌دانم دست خودت نیست، که نصف بیشتر اینها ناخواسته است، هدیه بهت دادند لعنتی‌ها! حناق می‌گیرم از این همه! چرا تو؟ چرا این همه؟
می‌خواهم دستهام را بگیرم جلوت که ایناها، من هم دارم ببین، از این هدیه‌های کوفتی به من هم دادند، فقط قایمش کردم، از کوچکتر از تو که بودم، از وقتی اصلا نبودی! نمی فهمی اما، نمی بینی! سهم بیشترش به تو رسیده، نمی‌بینی سهم مرا! نمی‌بینی راه پنهان کردنش را، نمی‌بینی سعی مرا، نمی‌خواهی یا نمی‌توانی؟
فقط سهمت را بیشتر داده اند آن لعنتی‌ها!

لینک | ئه‌سرين | January 16, 2008 11:30 AM | نظر (10)| هرچی
 
»»

بعضي آدمها زود مردند، هرچند شایدم اگه زنده می‌موندند هیچ اتفاق خاصی در تفکرشون ایجاد نمی‌شد.
مثلا اگه شریعتی زنده بود دلم می‌خواست بدونم هنوزم اون چند صفحه مقدمه‌ای که بر نمایش سربداران نوشت رو می‌نوشت؟ و چطور راجع به مذهب شهادت و مذهب عزا حرف می‌زد؟

لینک | ئه‌سرين | January 16, 2008 09:15 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

به مناسبت فرا رسیدن ایام سوگواری محرم و جهت همراهی با دیگر عزاداران و همسو با اقشار مختلف جامعه
بیایید وبلاگهایمان را گِل‌مالی کنیم

پ.ن. دو روز پیش تو تاکسی یه نوحه رپ شنیدم.کور بشم اگه دروغ بگم!

لینک | ئه‌سرين | January 15, 2008 11:25 PM | نظر (2)| هرچی
 
»»

- نه‌عاشقانه سروده‌هایم از آن تو
+ نه‌سروده عاشقانه‌هایم از آن تو

لینک | ئه‌سرين | January 15, 2008 11:27 AM | نظر (6)| نه‌،قصه
 
»» در جدال با فراموشی

من اسمم ئه‌سرين‌ ِ

لینک | ئه‌سرين | January 15, 2008 12:35 AM | نظر (8)| هرچی
 
»»

وحيد می‌گفت اسمت كه مياد دوتا تصویر ازت میاد تو ذهنم: اون مدل و صدای خنده‌های خاص خودت، و اینکه دست به بند کوله‌ات راهروی تالار رو داری میای و از پشت در شیشه‌ای برامون دست تکون می‌دی.

ظاهرا جاودانگی را گریزی نیست!

لینک | ئه‌سرين | January 14, 2008 03:17 PM | نظر (7)| هرچی
 
»» Virgin Mary: Vol.2

آقا قبول نیست، به من به اسم خدا جاش زدن!

پ.ن. اندیکاسیون: ماهک! دونقطه‌دی

لینک | ئه‌سرين | January 14, 2008 12:15 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

فكر كنم دفعه ديگه كه برم شريف فقط ممکنه گربه‌هاش مونده باشن که برام بتونن کارت بذارن برم داخل!
برگشتنی، از در که اومدم بیرون رفتم سمت راست از رو پل عابر رد بشم، سرم هم پایین بود تو کوله‌ام دنبال یه چیزی می‌گشتم، حس کردم الآن دیگه یا باید پام به پله اول رسیده باشه یا با سر بخورم به پل. نگاه کردم دیدم اصلا پلی نیست!! برش داشته بودن!

پ.ن. بدون شرح:
" علاقمندان می‌توانند جهت دریافت اطلاعات بیشتر به وب‌سایت Astronomy@sharif.edu هم مراجعه کنند."
روزنامه شریف- فکر کنم شماره 17 آذر بود. تو آرشیوشون گیر نیاوردم
پ.ن. به شدت سپاسگذزاریم که دانشکده سربرگ‌هارو می‌فروشه و کار به نامه نگاری واسه یه سربرگ نمی‌رسه!

لینک | ئه‌سرين | January 13, 2008 12:59 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

مکرر شو
مکرر شو

لینک | ئه‌سرين | January 13, 2008 12:02 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» در باب سفر با قطار

ماشین شخصی، اتوبوس، هواپیما، دوچرخه، کشتی.... به نظرم هیچی مثل قطار درست حسابی حال و هوای سفر رو بهت نمی‌چشونه! هیچ‌کدوم اونطور که باید و شاید حالیت نمی‌کنه که هی تو الآن داری می‌ری سفر! اونم نه از این قطارهای سریع‌السیر و مدرن امروزی که خب البته ما خیلی نداریمشون خدارو شکر. از همون قطارهای قدیمی و پیر که وقتی می‌خواد حرکت کنه یه بوق ممتد می‌کشه و بعد صدای حرکتش روی ریل رو می‌شنوی؛ تق‌تق-تق‌تق، تق‌تق-تق‌تق و بعد که سریعتر شد تق‌تق-تق، تق‌تق-تق.... از همون قطارها که وقتی کوپه‌ات نزدیک لکوموتیو باشه بوی گازوئیل رو بشنوی، یا وقتی جلوی در واگن وایسی که بیرون‌رو نگاه کنی، به ایستگاه که رسیدی دود و بخار بپیچه دور تنت و فکر کنی که وسط مه‌ی!
هیچی عین قطار نیست که بشینی دم پنجره، خیره بشی به حرکت دنباله‌ی قطار که پشت سرت داره میاد و تو سر یه پیچ می‌بینیش و بعد آروم آروم تصویر جاده و بیابون و دشت و پل و کوهستان و شهر رو پشت سر بذاری، با اون موزیک بک‌گراند بم و مداوم ِ‌تماس چرخ با ریل. نه اونقدر تند مثل ماشین شخصی که تا بخواهی سرت رو برگردونی عقب تصاویر بعدی رو از دست دادی رد می‌شه،‌ نه اونقدر نامفهوم و گنگ و خط‌خطی وقتی سوار هواپیما هستی و نه اونقدر حوصله سر‌بر و تکراری مثل اتوبوس. قطار یه چیزی داره که حتی اسمش یعنی سفر. حالا می‌خواد سفر به همین شهرهای دور و بر باشه، یا یه کشور دیگه. هواپیما یعنی مهاجرت، یعنی بلندبالایی ولی خیلی سفر نیست، اتوبوس شاید یه‌خورده ولی قطار یعنی خودِ خودِ سفر.
اینکه بشینی تو کوپه‌ی خودت، شانس آورده باشی و صندلی کنار پنجره نشسته باشی، چندتا مسافر اونورتر از تو غریبه یا آشنا نشسته باشند به کار خودشون، تو چای‌ت رو گذاشته باشی کنار دستت، کتاب یا روزنامه‌ات رو گرفته باشی دستت، چهارزانو نشسته باشی یا هرجور که امکانش هست و بعد هی چشم بدوزی به منظره‌ای که می‌‌ره و می‌ره و اونقدر فرصت داشته باشی که تصاویر رو ببینی و هضم کنی، به جایی که داری می‌ری فکر کنی، صدای همهمه‌ی توی راهرو رو بشنوی، حواست باشه بلیطت رو بذاری دم دست که مامور میاد چک‌اش کنه نگردی دنبالش، شب اگه تو راه بودی بتونی دراز بکشی و از پنجره کوپه‌ات خیره بشی به اسمون و ستاره‌ها، توی هر ایستگاه فکر کنی حتی می‌تونی اینجا پیاده بشی و دنیای تازه‌ای رو ببینی و با آدمای تازه، لذت رد شدن از توی تونل و اون تاریکی و صدای مبهم حرکت رو حس کنی و بعد نور و منظره‌ي تازه یهو بزنه تو چشمت و بدونی الآن تو این لحظه فقط این قطاره که داره از اینجا رد می‌شه و مثل تونل‌های جاده‌ای نیست که ماشینها چندتاچندتا کنار هم حرکت کنند،...
تازه همه‌ی اینا سوای اون حسی هست که وقتی تو ایستگاه مبدا منتظر می مونی تا قطارت برسه و بعد می‌گردی دنبال واگن‌ات و بعد هم کوپه‌ات. اینکه حتی وقتی می‌دونی سفرت کوتاهه و کسی بیرون نیست واسه بدرقه چشم می‌دوزی به آدمای دیگه که اون بیرون ایستادن و دارن سعی می‌کنن آخرین سفارشهارو از پشت شیشه با داد به گوش مسافر توی قطارشون برسونن و اون حس قدیمی و تاریخی ترک ایستگاه بیاد سراغت، یا وقتی پات رو از روی پله‌ی آهنی قطار می‌ذاری رو زمین و پیاده می‌شی و تا برسی به خروجی، پشت سرت پره از صدای بوق شیپوری قطار و و تق‌تق حرکت روی ریل که یعنی هنوز ادامه داره، حتی اگه اینجا ایستگاه آخر باشه...
قطار یعنی عین‌ِ سفر

لینک | ئه‌سرين | January 12, 2008 01:59 PM | نظر (8)| هرچی
 
»»

آنچه که ما در خارج غریب منظر می‌یابیم احتمالا همان چیزی است که در کشور خودمان تشنه‌اش هستیم.
"هنر سیر وسفر/آلن دوباتن"

اینقدر کیف داره وقتی اون بخش مربوط به ون‌گوگ رو می‌خونی و یهو یادت میفته دوستت که تابستون از هلند اومده بود یه کتاب نقاشی‌های ون‌گوگ برات سوغات آورده بود و حالا می‌تونی بری سر وقتش و بررسیش کنی. اینقدر کیف داره!
دستت درد نکنه کاک شوان گیان!

لینک | ئه‌سرين | January 11, 2008 12:06 AM | نظر (14)| هرچی
 
»»

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

لینک | ئه‌سرين | January 10, 2008 06:18 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

اگر تابحال تو هیچ حلقه‌ی رقص کردی قرار نگرفتید و کردی نرقصیدید مطمئن باشید از یکی از بزرگترین لذتهای دنیا خودتون رو محروم کردید.

لینک | ئه‌سرين | January 9, 2008 11:23 PM | نظر (12)| هرچی
 
»»

در سال ۱۹۳۱ سارتر به او پیشنهاد ازدواج داد، اما سیمون دو بووار با این استدلال که ازدواج را "نهادی بورژوایی و دخالت ناموجه دولت در زندگی خصوصی شهروندان" می‌داند، تقاضای او را رد کرد.
بی بی سی

لینک | ئه‌سرين | January 9, 2008 11:22 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

آن روز در آن لحظه‌ای که آن مردک،‌ آزموده، خطابه‌اش را می‌خواند، ‌به یک آیه از قرآن رسید. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود مثل اینکه خواب است. آزموده به این آیه قرآن رسید و خواست رد شود، مصدق همینطور که سرش روی نیمکت بود گفت: آق