صفحه
ی اصلی
پست
قبلی: - 12/22/07
پست
بعدی: - 12/23/07
|
»» گردنبند
|
|
خداي من
از زنجيري به گردنم آويزان است
نمي دانم،
من او را به بند كشيده ام؟
يا او مرا؟
|
|
|
ئهسرين |
December 23, 2007 09:54 AM |
نظر (10)|
نه،قصه
|
|
|
نظرات:
آوين :
January 6, 2008 10:33 AM
:) دلم آرام شد با خواندن اينجا ، انگاري كه تنگ بود
araam :
December 23, 2007 08:16 PM
(:
محمدرضا :
December 23, 2007 06:48 PM
خودت را به بند او کشیدی!
فاطمه :
December 23, 2007 06:31 PM
زنجیر را رها کن...اگر ماند هنوز خدایت هست بی هیچ بندی...تو آزادی و او آزاد تر...ان.قت زنجیر میشود رشته ای خود خواسته که تو را به خدایت پیوند میدهد و خدایت را به تو آنجنانکه نزدیکتر از رگ گردن
D :
December 23, 2007 02:46 PM
وقتی داشتم میومدم، مادرم بهم یه گردنبند هدیه کرد و گفت که دلش میخاد همیشه دستاش مثل این گردنبند دور گردنم باشه یادگاری. بعضی چیزا آدم رو بد جوری پابند میکنه
لاغر :
December 23, 2007 01:10 PM
اووووه چرا حالا سه بار اینو گفتم من !!!!
ای ... یاد خانه سبز افتادم ! می گفت ا ِ ! سه بار گفتی ... !
لاغر :
December 23, 2007 12:38 PM
شرمنده تم والله ئه سرین بانو ...
خودم که اصلن نمی فهمم گیر کارش کجاست که آرشیوم در دسترس نیست !
نازلی هم طفلی چند باری گفته که برام درست کنه قالبم رو ، الانه من دارم تنبلی و سستی می کنم !
حالا دیگه کلن چطوری ؟
کلی مشتاق دیدار و معاشرت و اینها ، ...
لاغر :
December 23, 2007 12:37 PM
شرمنده تم والله ئه سرین بانو ...
خودم که اصلن نمی فهمم گیر کارش کجاست که آرشیوم در دسترس نیست !
نازلی هم طفلی چند باری گفته که برام درست کنه قالبم رو ، الانه من دارم تنبلی و سستی می کنم !
حالا دیگه کلن چطوری ؟
کلی مشتاق دیدار و معاشرت و اینها ، ...
لاغر :
December 23, 2007 12:36 PM
شرمنده تم والله ئه سرین بانو ...
خودم که اصلن نمی فهمم گیر کارش کجاست که آرشیوم در دسترس نیست !
نازلی هم طفلی چند باری گفته که برام درست کن قالبم رو ، الانه من دارم تنبلی و سستی می کنم !
حالا دیگه کلن چطوری ؟
کلی مشتاق دیدار و معاشرت و اینها ، ...
pooneh :
December 23, 2007 12:26 PM
in kheili khoshgel bood
|