آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: Appulse - 12/21/07
 پست بعدی: - 12/22/07

»» تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي

1- اينو نوشته بودم براي هزارتوي روشنفكري، ولي نفرستادم! وقت نداشتن براي دستي به سر و روش كشيدن رو بهونه كردم ولي درواقع چون خيلي دوستش نداشتم! به نظرخودم بدجور لنگ مي زنه، ناقص الخلقه است يه جورايي! اينجا گذاشتم واسه اينكه يادم باشه بعدا يه نگاهي بهش بندازم و قاطي درفت ها گم نشه!
2- راستش اول اصلا قرار نبود يه همچين چيزي از آب دربياد! يه شب تو خواب دو جمله، دقيقا دوجمله، نوشتم براي اين شماره كه كلي كيف كردم ازش! عالي بود، فقط ايراد اينجا بود كه وقتي بيدار شدم هرچي فكر كردم يادم نيومد جمله ها چي بودن!! هرچي هم سعي كردم نشد، آخرش شد اين همه!!
3- بيشتر دوست داشتم راجع به بازي روشنفكري خودمون بنويسم، ولي دروغ چرا؟ دلم خواست شخصي بمونه براي خودمون! دوست نداشتم خيلي عمومي‌ش كنم! عكس هزارتو رو كه ديدم فكر كردم باحال مي شد اگه مي نوشتم!ا!

"تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي"
نشسته اي ميان جمع، من ايستاده ام گوشه. گردهمايي هاي آخر هفته تان است. از همانها كه دود مي كنيد< جامعه به نقد مي كشيد، اعتراض مي كنيد، فيلم مي بينيد، ...
مي فهمم و نمي فهمم ات! مي گويند نشانه هاي روشن فكري است. روشن فكري! خنده دار است كه من ياد لامپ مي افتم؟ از همين لامپهاي صد وات زردرنگ كه نورش چشم را مي زند!
اوائل يكسري از رفتارهايت برايم عجيب بود. بعدها فهميدم انگار توي قوانين روشنفكريتان اينها را گفته اند كه مثلا توي جمع دست نيندازي دور گردنم، از دامن پوشيدن و موي بلندم شكايت كني كه سمبل زن سنتي است، كه...بعدعا اما انگار قوانين روشنفكريتان عوض شد<، نمي دانم چه شد كه يكهو تحسينم مي كردي، همان موي بلند و دامن شدن نشان زنانگي ام كه توي جمع بهش مي باليدي! شده بودم پز جديد روشنفكري ات! من تغيير نكرده بودم اما شما مدام تغيير مي كرديد.
روشن فكر بوديد؟ چرا اين كلمه مدام مرا ياد لامپ صد ِ روشن ِ زرد ِ بالاي سر مي اندازد؟ ياد توي چشم بودن؟

فيلم مي بينيد؛ يكي از همين فيلمهاي روشنفكري! اين يكي را اتفاقا من هم دوست دارم، زن كه راه مي رود دست به ديوار كه مي كشد، توي استخر كه شنا مي كند تا تحمل كند، تنها كه توي كافه مي نشيند،... فكر مي كنم اين من هستم؟

حالم از اين كلمه ها به هم مي خورد<، از اين مدل جديد سيبيل گذاشتنت، از اين بي قيدي هايت در جمع، از اين با همه بودنت، از اين لامپهاي روشنفكريت! بهت هم كه مي گويم، مي گويي تو متوجه نيستي< تو سنتي هستي، تو حاليت نيست!

دوباره فيلم را نگاه مي كنيم< اينبار با هم دوتايي. مي گويم خيانت را دوست ندارم. مي گويي متوجه نيستي، قضيه اصلا خيانت نيست، نياز كلمه بهتري است! مي خواهم بگويم هرچه كه باشد اين يعني خيانت، بعد يادم مي افتد گفته اي اين يكي از فيلم هاي روشنفكري اروپاست. اين هم كلمه ي جديد، تجربه ي جديد، آداب ِ جديد روشنفكريتان است؟ خيانت؟

با خودم كنار آمده ام، بايد سنگهايم را با تو وا بكنم! اينطور نمي شود ديگر، اين رابطه يكجايي بايد يكطوريش شود. نمي شود كه همينطور روي هوا؟! خسته شدم بس كه پله هاي خانه ات را يواشكي بالا آمدم و پايين رفتم و تو هي تاكيد مي كردي يواش تر، اگر همسايه هاي بفهمند...
خسته شدم از اينكه خودم، هربار كه كنارت مي نشينم تكرار كنم نه! فردا چه؟! اگر...
با خودم كنار آمده ام! اما اينها را كه بهت نمي گويم.سري پيش كه بهت گفتم مگر چه شد؟ مثل هميشه، كه متوجه نيستم، كه زندگي وراي اين تعهدهاست، كه اصلا مگر اين رابطه چه ايرادي دارد؟ تازه كلي هم ... بعد خنديده بودي و من فكرم رفته بود به يك لامپ روشن بالاي سرت! تو روشنفكري؟

پله ها را آرام بالا مي آيم، اما نه مثل هميشه مخفيانه! شام مي خوريم، مي گويم شب اينجا مي خوابم. ماتت برده، من توي دلم مي خندم! دراز كه مي كشيم تو هنوز متعجبي، هي تكرار مي كني شوخي كه نمي كني؟ فردا پس چي؟ اگر...؟!

صبح كه مي روم، هنوز خوابي! عصر موقع برگشت پر سر و صدا بالا مي آيم< با كيسه هاي خريد در دستم، يكي از همسايه هاي بيرون است، سلام مي كنم و مي روم بالا. در بين راه برمي گردم به چهره ي خيره اش نگاه مي كنم و اشاره مي كنم به بالا و مي گويم زنش هستم! تازه نامزد كرديم!

ئه‌سرين | December 22, 2007 10:46 AM | نظر (3)| قصه
 
نظرات:
ناتالی : December 22, 2007 03:08 PM

خیلی خوف بود ها‍!


sun : December 22, 2007 02:50 PM

inja o hezartu nadare
mohem ine ke ma alan khundimesh!


شوپه : December 22, 2007 12:23 PM

شما را توصیه ی اکید می کنیم به دیدن خشت و آینه ی گلستان. محافظه کاری طرف سخن تان در اجازت ندادن شما را مر ماندن شبانه در منزلشان و بی سر و صدا بالا رفتن از پله ها و امثالهم ما را یاد صحنه هایی از این فیلم اندخت. به خصوص فرای(ورای؟) تعهد بودن زندگی. تاجی:«همیشه این طور وقتا یه فردا تو آستینت داری...»