|
چندوقت پیشا، یه صبح، یلداهه اس ام اس زد که "دیشب تا صبح خوابتو می دیدم، مراسم وبلاگی بود، داشتیم من و تو نطق می کردیم." گفت احتمالا چون دیشب آخرین وبلاگی که خوندم قبل خواب تو بودی!
همون روز عصر، لیلا واسه یه پست کامنت گذاشته بود، تهش نوشته بود " راستی تمام دیشبو خواب تو رو دیدم. با هم رفتیم شیراز نمیدونم چرا مارمولک شده بودی نمیگفتی واسه چی میری اونجا ولی خوش گذشت"
نکته: یلداهه شیراز زندگی می کنه! لیلا و یلداهه هم تا جاییکه من می دونم همو نمی شناسن.
اول هفته ای بین فیلمهام، چشمم خورد به "پری"، گفتم بشینم یه بار کامل نگاه کنم نه تیکه تیکه! تهش ویرم گرفت برم باز "فرانی و زویی" بخونم سر یه سری صحنه هاش. موقع خوندن دیدم اونجایی که فرانی تو رستوارن غش می کنه رو چقدر خوب و با جزئیات تشریح کرده، ولی پری فقط میره طبقه بالا تو راهرو و بعد غش می کنه. برای بار چندم هم از اون جایی که "اسد" ("سیمور" تو کتاب سلینجر) واسه ماه عسل رفته بود و خودکشی کرد کلی کیف کردم، اون رودخونه خصوصا!
فردا صبحش تو اداره، یکی از همکارام که خیلی کم با هم در ارتباطیم و فقط یه سلام علیکی با هم داریم و گاهی اگه من بخوام برم از تو کوله ام چیزی بردارم از پشت پارتیشن به هم یه لبخندی می زنیم اومد گفت دیشب چکار می کردی تا صبح تو خواب من بودی؟ گفت "خواب می دیدم یه جایی بالای بلندی وایسادم ولی تورو خوب می بینم، تو وایسادی تو یه فضای خشکی بین دوتا رودخونه ی بزرگ که اصلا نمی دونم چجوری رفتی اونجا، داری با یکی حرف می زنی بعد یهو غش می کنی..." به همون آرومی ِ فرانی غش کرده بودم گویا!
و این داستان از خیلی قبل تر ادامه دارد...
|