آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 12/18/07
 پست بعدی: - 12/19/07

»»

چندوقت پیشا، یه صبح، یلداهه اس ام اس زد که "دیشب تا صبح خوابتو می دیدم، مراسم وبلاگی بود، داشتیم من و تو نطق می کردیم." گفت احتمالا چون دیشب آخرین وبلاگی که خوندم قبل خواب تو بودی!
همون روز عصر، لیلا واسه یه پست کامنت گذاشته بود، تهش نوشته بود " راستی تمام دیشبو خواب تو رو دیدم. با هم رفتیم شیراز نمیدونم چرا مارمولک شده بودی نمیگفتی واسه چی میری اونجا ولی خوش گذشت"
نکته: یلداهه شیراز زندگی می کنه! لیلا و یلداهه هم تا جاییکه من می دونم همو نمی شناسن.

اول هفته ای بین فیلمهام، چشمم خورد به "پری"، گفتم بشینم یه بار کامل نگاه کنم نه تیکه تیکه! تهش ویرم گرفت برم باز "فرانی و زویی" بخونم سر یه سری صحنه هاش. موقع خوندن دیدم اونجایی که فرانی تو رستوارن غش می کنه رو چقدر خوب و با جزئیات تشریح کرده، ولی پری فقط میره طبقه بالا تو راهرو و بعد غش می کنه. برای بار چندم هم از اون جایی که "اسد" ("سیمور" تو کتاب سلینجر) واسه ماه عسل رفته بود و خودکشی کرد کلی کیف کردم، اون رودخونه خصوصا!
فردا صبحش تو اداره، یکی از همکارام که خیلی کم با هم در ارتباطیم و فقط یه سلام علیکی با هم داریم و گاهی اگه من بخوام برم از تو کوله ام چیزی بردارم از پشت پارتیشن به هم یه لبخندی می زنیم اومد گفت دیشب چکار می کردی تا صبح تو خواب من بودی؟ گفت "خواب می دیدم یه جایی بالای بلندی وایسادم ولی تورو خوب می بینم، تو وایسادی تو یه فضای خشکی بین دوتا رودخونه ی بزرگ که اصلا نمی دونم چجوری رفتی اونجا، داری با یکی حرف می زنی بعد یهو غش می کنی..." به همون آرومی ِ فرانی غش کرده بودم گویا!

و این داستان از خیلی قبل تر ادامه دارد...

ئه‌سرين | December 19, 2007 01:01 AM | نظر (9)| هرچی
 
نظرات:
ندا.ح : December 20, 2007 01:52 PM

وا! نکنه شدی کاسپر دوست جون؟ :دی


مکین : December 19, 2007 11:06 PM

حالا بعد از این هم ادامه داره... نگی نگفتی ها!


فاطمه : December 19, 2007 04:47 PM

هی روح سرگردان،حوالی ما اگر آمدی بقول فروغ چراغ بیار برایم و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...


محمدرضا : December 19, 2007 04:26 PM

ئه سرین گیان تا انقلاب مهدی مراقب خودت باش!

دونقطه دی!


yar : December 19, 2007 12:54 PM

bw chi be koordi nanosi asrin khan!
-----
ئه سرین: چون کردی بلد نیستم اونطوری که بتونم بنویسم یا حرف بزنم! متاسفانه!


آوات : December 19, 2007 11:01 AM

نتيجه اين که روحت سرگردان شده:)


sun : December 19, 2007 09:39 AM

in telepati ha kar dastet nade?:D


خلسه : December 19, 2007 09:19 AM

من مي‌خوام اينجا واسه الهام(snapsh0t) كامنت بزارم،خب؟ آخه اونجا نمي‌‌تونم، يعني نشد، منم كه بي‌خيال نمي‌شم؛ حالا خوبه چيز مهمي هم نيست، ولي خب گير دادم انگاري، اصلن لج كردم يا فيلترينگه ضد حال...:

آره، هيچ قاعده از پيش تعين شده‌اي نداره و ميشه هرجور دلت خواست بازي رو پيش ببري، داوري نداره، سرزنش كلام و فكر ديگران توش نيست، هي خلق مي‌كني و هي....واي، داره يرف مياد اينجا، الان ديدم يهويي، اولين برف نرمالومون به كام دخي جون. واسه من كه هست، اون هم درست وقتي دارم مي‌زنم به جاده، آخ جون داره؟ نه؟


Dave : December 19, 2007 01:18 AM

to kheyli mohemi vasye adamaye moheme dige, ye balai sare khodet nayari amjboor shim bokoshimet