آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 12/12/07
 پست بعدی: آیکون سبز! - 12/13/07

»» کاوه ای پیدا نخواهد شد

"ر.ابهام" یکبار گفت مشکل این سردرگمی شما و نسل شما، این ندانم های بسیار، این از این شاخه به اون شاخه پریدنها، این دغدغه ها، این هزار و یک راه ِ بیراه پیدا کردن برای فرار، واسه اینه که پشتوانه ی فکری ندارید. واسه دوره ی قحط الرجالی ِ که توش زندگی کردید و بزرگ شدید. گفت، ما که اونجوری زندگی کردیم، تو دوره آدمهایی که خط فکری می گرفتیم ازشون، تو دوره ای که مخالف و موافق بود و انتخاب می کردیم کجا باشیم، تو کدوم گروه، شدیم این! وای به شما که زندگیتون شد خطی که براتون از قبل کشیدند گفتند روی همین راه برو، اینور اونورش بیفتی یعنی قعر جهنم، یعنی نابودی انسان!

اون سالهای بیست و یک - دوسالگی، ما بچه هایی بودیم که هیچ گذشته ای نداشتیم و حال مون اندازه لحظه ای که توش بودیم، بود و آینده مون خوابهایی که برامون می خواستند. هرچی بودیم اما بچه هایی بودیم که قرار بود حالیمون نباشه اما بود، بدجور هم بود! فقط مشکل این بود که به زمانی تعلق داشتیم که کسی قبولمون نمی کرد. اگر "ر.ابهام" خودشون رو می گفت نسل سوخته، من می گفتم ما نسل سرگردانیم. که گذشته ای نداره، آینده اش حکایت مهریه عروس می مونه که کی داده کی گرفته؟ و حالش گرداب ندانم ها و چراها! بیست و یک - دوسالگی سنی نیست که این حرفهارو بزنی و آدمهای با اون گذشته جدی بگیرنت! سنی ِ که می گن می خوای خودتو اثبات کنی، دغدغه های بشریت، ایده آل گرایی، اتوپیا، غم واهی و هزار مساله دیگه که می چسبه کنار حرفهات تا آدمهای با گذشته قبولت نکنن، یا اگه کردند اونقدر لایت باشه که اقلا این حرفهارو بهت بزنن. حالا مثلا من و امثال من اونایی بودیم که در حرم مونده بودیم و اینطور بودیم، واویلایی بود به بقیه ی نسل سرگردان من!

حالا اون بچه های بیست و یک - دوسالگی شده اند بچه های بیست و شش - هفت سالگی که هنوز هم گذشته ای ندارند، اما دیگه قاطی بچه ها هم نیستند. همون با گذشته ها حالا دیگه به چشم آدم بزرگهایی بهشون نگاه می کنن که باید بشن گذشته ی نسلی که هنوز اسم نداره، و مشکل دقیقا از همینجا شروع می شه، نسل سرگردانی که ما باشیم، آینده اش شد اینی که الآن هستیم با فوج ِ نمی دانم هایی که مثل دسته ی موشهای مسحور صدای فلوت شده دنبالمون راه افتاده و حتی تا اون سر دنیا هم ولمون نمی کنه! بعد اما انتظار هست که بشیم چوب به دست اکستری که ازمون تبعیت کنن! خنده دار نیست؟ از نسلی که ازش انتظار سرباز بودن می رفت، همچین چیزی خواستن؟
یکبار به یکی گفتم، اونایی که رضایی داشتن و مثلا شاملو، شدن این! مایی که سنگ قبر داشتیم و فقط کمی دیدیم شدیم این! اونایی که مارو دارند.... سقوط آزاد!

خیلی وقته که دیگه تو جمع خیلی از این حرفها نمی زنم، الآن هم واقعا نمی دونم چرا یهو دلم خواست اینارو اینجا بذارم! شاید به خاطر عکسهای شونزده آذر ِ امسال! نسل سرگردان و نسل بی نام، هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست. یک وقت دشمن، یک وقت یاور!
چقدر کتیبه خواندیم!

ئه‌سرين | December 13, 2007 12:27 AM | نظر (1)| هرچی
 
نظرات:
Mohammad Reza : December 13, 2007 11:22 AM

سلام
دو تا مرسی
یکی به خاطر معرفی رزا پارکس
دومی واسه ی مطلبت
جانا سخن بدجور از زبان ما می گویی!
آره قرار بود سرباز بشیم.زیر بمبارون و موشک بارون.چی شدیم؟!
بازم مرسی