آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: November 2007
 ماه بعدی: January 2008

آرشیو ماه: December 2007


»»

"دونستن چقد سخته ننه!"
حلقه ی سبز/ابرهیم حاتمی کیا

خود سریال رو ولش، بشین از حمید فرخ نژادش لذت ببر!

لینک | ئه‌سرين | December 29, 2007 12:42 AM | نظر (9)| هرچی
 
»»

ایول! ببین چی گیر آوردم. گمونم جزء اولین تیپ مردهایی بود که رسما عاشقش شدم!
ببینم چند نفرتون یادشه! فعلا که دونفر از سابقه دارها اوت شدن!

لینک | ئه‌سرين | December 25, 2007 01:47 AM | نظر (15)| هرچی
 
»» عشق سالهای سگی

گیسوانت باد
چشمانت آتش
آغوشت مرگ

لینک | ئه‌سرين | December 24, 2007 09:28 AM | نظر (7)| نه‌،قصه
 
»» آه اي دغدغه هاي بزرگ بشريت

هاها! كلي بساط تفريح شد اين پست و حواشي اون!
فقط دوستان دقت بفرماييد وسط دعوا اين بچه هاي متولد 59 و 60 رو هم تكليفشون رو معلوم كنيد. يا اين شصتي هارو بندازيد تو اون گروه، يا اون پنجاه و نهي هارو بندازيد اين يكي گروه! شدن عين گوشت قربوني اين وسط بدبختا، نه اينوري نه اونوري! با بررسي اين مورد، مشكل من و يكسري از دوستام رو حل مي كنيد ديگه نمي زنيم تو سر و كله هم!
اينم قابل توجه مكين!

پ.ن. اينارو ولش! من هنوز تو كف اينم كه از ساسان.م.ك.عاصي بزرگترم! دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | December 24, 2007 08:06 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» صدسال تنهایی

بعد از دقیقا شش سال و تقریبا دو ماه که بار اول صد سال تنهایی ِ مارکز رو گرفتم دستم و سر دوصفحه گذاشتمش کنار، این دو-سه روزه بالاخره خوندمش! فقط اینکه اصلا بد نبود، خوشم هم اومد! به نظرم چون هم به قحطی کتاب خوردم باز، هم تو یکی از بهترین زمانهای این چندساله خوندمش. قطعا اگه زمانی متفاوت با همچین وضعیتی بود اصلا طرفش هم نمی رفتم!
ببینم شما هم وقتی می خوندید از اون همه تکرار و جاودانگی ترسیدید؟ یا من باز بی جنبه شدم، مرضم عود کرده؟

این پست بیشتر از همه قابل توجه امیر! بعد هم بقیه بروبچ که دم ِ قرار ما سوژه گیر آوردیم برا بحث باز احتمالا!

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2007 10:51 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

- بستگي داره كه چطوري به ازدواج نگاه كني!
+ من به عنوان يك Experience بهش نگاه مي كنم
- ولي من به چشم يك Mistake بهش نگاه مي كنم
"از یه فیلمی که لیلا دیده و یادش نیست چی"

اینو نمی خواستم بذارم ولی مطمئن باشید گذاشتمش تا بهونه داشته باشم لینک بدم به این پست ِ پسر ِ لاغرم!

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2007 09:15 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» گردنبند

خداي من
از زنجيري به گردنم آويزان است
نمي دانم،
من او را به بند كشيده ام؟
يا او مرا؟

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2007 09:54 AM | نظر (10)| نه‌،قصه
 
»»

به ترتيب، خودم - شوپه - آق مارانا و پونه، هركدوم تو اين دو سه روزه يه جوري به يكي از فيلمهاي مهرجويي اشاره كرديم يا دوباره نشستيم نگاه كرديم. يه جور همزماني ِ ناآگاهانه!
همينجوري كه داشتم وبلاگهارو چك مي كردم يهو به نظرم جالب اومد!

لینک | ئه‌سرين | December 22, 2007 12:33 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي

1- اينو نوشته بودم براي هزارتوي روشنفكري، ولي نفرستادم! وقت نداشتن براي دستي به سر و روش كشيدن رو بهونه كردم ولي درواقع چون خيلي دوستش نداشتم! به نظرخودم بدجور لنگ مي زنه، ناقص الخلقه است يه جورايي! اينجا گذاشتم واسه اينكه يادم باشه بعدا يه نگاهي بهش بندازم و قاطي درفت ها گم نشه!
2- راستش اول اصلا قرار نبود يه همچين چيزي از آب دربياد! يه شب تو خواب دو جمله، دقيقا دوجمله، نوشتم براي اين شماره كه كلي كيف كردم ازش! عالي بود، فقط ايراد اينجا بود كه وقتي بيدار شدم هرچي فكر كردم يادم نيومد جمله ها چي بودن!! هرچي هم سعي كردم نشد، آخرش شد اين همه!!
3- بيشتر دوست داشتم راجع به بازي روشنفكري خودمون بنويسم، ولي دروغ چرا؟ دلم خواست شخصي بمونه براي خودمون! دوست نداشتم خيلي عمومي‌ش كنم! عكس هزارتو رو كه ديدم فكر كردم باحال مي شد اگه مي نوشتم!ا!

"تو مي گي من روشنفكر نيستم! يا، حذف روشنفكري به شيوه سنتي"
نشسته اي ميان جمع، من ايستاده ام گوشه. گردهمايي هاي آخر هفته تان است. از همانها كه دود مي كنيد< جامعه به نقد مي كشيد، اعتراض مي كنيد، فيلم مي بينيد، ...
مي فهمم و نمي فهمم ات! مي گويند نشانه هاي روشن فكري است. روشن فكري! خنده دار است كه من ياد لامپ مي افتم؟ از همين لامپهاي صد وات زردرنگ كه نورش چشم را مي زند!
اوائل يكسري از رفتارهايت برايم عجيب بود. بعدها فهميدم انگار توي قوانين روشنفكريتان اينها را گفته اند كه مثلا توي جمع دست نيندازي دور گردنم، از دامن پوشيدن و موي بلندم شكايت كني كه سمبل زن سنتي است، كه...بعدعا اما انگار قوانين روشنفكريتان عوض شد<، نمي دانم چه شد كه يكهو تحسينم مي كردي، همان موي بلند و دامن شدن نشان زنانگي ام كه توي جمع بهش مي باليدي! شده بودم پز جديد روشنفكري ات! من تغيير نكرده بودم اما شما مدام تغيير مي كرديد.
روشن فكر بوديد؟ چرا اين كلمه مدام مرا ياد لامپ صد ِ روشن ِ زرد ِ بالاي سر مي اندازد؟ ياد توي چشم بودن؟

فيلم مي بينيد؛ يكي از همين فيلمهاي روشنفكري! اين يكي را اتفاقا من هم دوست دارم، زن كه راه مي رود دست به ديوار كه مي كشد، توي استخر كه شنا مي كند تا تحمل كند، تنها كه توي كافه مي نشيند،... فكر مي كنم اين من هستم؟

حالم از اين كلمه ها به هم مي خورد<، از اين مدل جديد سيبيل گذاشتنت، از اين بي قيدي هايت در جمع، از اين با همه بودنت، از اين لامپهاي روشنفكريت! بهت هم كه مي گويم، مي گويي تو متوجه نيستي< تو سنتي هستي، تو حاليت نيست!

دوباره فيلم را نگاه مي كنيم< اينبار با هم دوتايي. مي گويم خيانت را دوست ندارم. مي گويي متوجه نيستي، قضيه اصلا خيانت نيست، نياز كلمه بهتري است! مي خواهم بگويم هرچه كه باشد اين يعني خيانت، بعد يادم مي افتد گفته اي اين يكي از فيلم هاي روشنفكري اروپاست. اين هم كلمه ي جديد، تجربه ي جديد، آداب ِ جديد روشنفكريتان است؟ خيانت؟

با خودم كنار آمده ام، بايد سنگهايم را با تو وا بكنم! اينطور نمي شود ديگر، اين رابطه يكجايي بايد يكطوريش شود. نمي شود كه همينطور روي هوا؟! خسته شدم بس كه پله هاي خانه ات را يواشكي بالا آمدم و پايين رفتم و تو هي تاكيد مي كردي يواش تر، اگر همسايه هاي بفهمند...
خسته شدم از اينكه خودم، هربار كه كنارت مي نشينم تكرار كنم نه! فردا چه؟! اگر...
با خودم كنار آمده ام! اما اينها را كه بهت نمي گويم.سري پيش كه بهت گفتم مگر چه شد؟ مثل هميشه، كه متوجه نيستم، كه زندگي وراي اين تعهدهاست، كه اصلا مگر اين رابطه چه ايرادي دارد؟ تازه كلي هم ... بعد خنديده بودي و من فكرم رفته بود به يك لامپ روشن بالاي سرت! تو روشنفكري؟

پله ها را آرام بالا مي آيم، اما نه مثل هميشه مخفيانه! شام مي خوريم، مي گويم شب اينجا مي خوابم. ماتت برده، من توي دلم مي خندم! دراز كه مي كشيم تو هنوز متعجبي، هي تكرار مي كني شوخي كه نمي كني؟ فردا پس چي؟ اگر...؟!

صبح كه مي روم، هنوز خوابي! عصر موقع برگشت پر سر و صدا بالا مي آيم< با كيسه هاي خريد در دستم، يكي از همسايه هاي بيرون است، سلام مي كنم و مي روم بالا. در بين راه برمي گردم به چهره ي خيره اش نگاه مي كنم و اشاره مي كنم به بالا و مي گويم زنش هستم! تازه نامزد كرديم!

لینک | ئه‌سرين | December 22, 2007 10:46 AM | نظر (3)| قصه
 
»» Appulse

تقصیر هیچکداممان نبود! ما هرکدام سرگردان در مدار اجبار خودمان بودیم که یکجایی دچار مقارنه شدیم. اسمش دقیقا همین است: مقارنه داخلی!
حالا هم راستش هیچ برایم مهم نیست در کدام مرحله از طی مدار هستیم، تزانزیت یا مقارنه خارجی! فقط می دانم جایی در این چرخش، باز به یک مقارنه داخلی تن خواهیم داد! کنجکاوم بدانم آنروز شتاب برایمان چه معنی خواهد داشت؟!

لینک | ئه‌سرين | December 21, 2007 01:20 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

زمانی می رسه که همه ی چیزی که ازش دفاع می کنی قابل دفاع نیست! در این صورت باید دفاع کنی یا نه؟ اگرنکنی بخش قابل دفاع پای بخش غیرقابل دفاع قربانی شده. و اگر دفاع کنی از بخش غیرقابل دفاع هم دفاع کرده ای!

لبه ی پرتگاه/بهرام بیضایی

لینک | ئه‌سرين | December 21, 2007 12:36 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» این روزها

حجم قیرین نه در کجایی
نا در کجایی و بی در زمانی
"شاملو"

لینک | ئه‌سرين | December 20, 2007 12:20 AM | نظر (3)| كافه
 
»»

"لبه ی پرتگاه" بیضایی در عین حال که پیچیده نیست، رسما می تونست پدر ذهن تماشگرو دربیاره!
به نظر شما هم صحنه های بازجویی و توهمات پروا نیازی شبیه سگ کشی بود؟ یا من زیادی حواسم به چگونگی بازی ِ احتمالی ِشمسایی بوده؟

پ.ن.موقع خوندن، نمی دونم(!) چرا هی یاد "بازی" دیوید فینچر میفتادم.

لینک | ئه‌سرين | December 19, 2007 08:18 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

چندوقت پیشا، یه صبح، یلداهه اس ام اس زد که "دیشب تا صبح خوابتو می دیدم، مراسم وبلاگی بود، داشتیم من و تو نطق می کردیم." گفت احتمالا چون دیشب آخرین وبلاگی که خوندم قبل خواب تو بودی!
همون روز عصر، لیلا واسه یه پست کامنت گذاشته بود، تهش نوشته بود " راستی تمام دیشبو خواب تو رو دیدم. با هم رفتیم شیراز نمیدونم چرا مارمولک شده بودی نمیگفتی واسه چی میری اونجا ولی خوش گذشت"
نکته: یلداهه شیراز زندگی می کنه! لیلا و یلداهه هم تا جاییکه من می دونم همو نمی شناسن.

اول هفته ای بین فیلمهام، چشمم خورد به "پری"، گفتم بشینم یه بار کامل نگاه کنم نه تیکه تیکه! تهش ویرم گرفت برم باز "فرانی و زویی" بخونم سر یه سری صحنه هاش. موقع خوندن دیدم اونجایی که فرانی تو رستوارن غش می کنه رو چقدر خوب و با جزئیات تشریح کرده، ولی پری فقط میره طبقه بالا تو راهرو و بعد غش می کنه. برای بار چندم هم از اون جایی که "اسد" ("سیمور" تو کتاب سلینجر) واسه ماه عسل رفته بود و خودکشی کرد کلی کیف کردم، اون رودخونه خصوصا!
فردا صبحش تو اداره، یکی از همکارام که خیلی کم با هم در ارتباطیم و فقط یه سلام علیکی با هم داریم و گاهی اگه من بخوام برم از تو کوله ام چیزی بردارم از پشت پارتیشن به هم یه لبخندی می زنیم اومد گفت دیشب چکار می کردی تا صبح تو خواب من بودی؟ گفت "خواب می دیدم یه جایی بالای بلندی وایسادم ولی تورو خوب می بینم، تو وایسادی تو یه فضای خشکی بین دوتا رودخونه ی بزرگ که اصلا نمی دونم چجوری رفتی اونجا، داری با یکی حرف می زنی بعد یهو غش می کنی..." به همون آرومی ِ فرانی غش کرده بودم گویا!

و این داستان از خیلی قبل تر ادامه دارد...

لینک | ئه‌سرين | December 19, 2007 01:01 AM | نظر (9)| هرچی
 
»»

انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندان‌هايش
چگونه وقت جويدن سرود مي‌خوانند
و چشم‌هايش

چگونه وقت خيره ‌شدن مي‌درند
و او چگونه از كنار درختان خيس مي‌گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

جنازه‌هاي خوشبخت
جنازه‌هاي ملول
جنازه‌هاي ساكت متفكر
جنازه‌هاي خوش برخورد، خوش خوراك
در ايستگاه‌هاي وقت‌هاي معين
و در زمينه‌ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه‌هاي فاسد بيهودگي . . .
آه،
چه مردماني در چار راه ها نگران حوادثند
و اين صداي سوت‌هاي توقف
در لحظه‌اي كه بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ‌هاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد . .
"فروغ"

لینک | ئه‌سرين | December 18, 2007 03:16 PM | نظر (4)| كافه
 
»»

من: احتمالا مي‌توني از اين همه موسيقي كه داريم يكيش رو بذاري رينگ‌تن گوشي‌ت!
ليلا: آره! ولي من اينجوري ترجيح مي‌دم! فك كن طرف نشسته كلي وقت گذاشته، نت نوشته رينگ‌تن درست كرده بعد من برم يه چيز ديگه انتخاب كنم.
من: خب دليل نمي‌شه چون كاري كه كرده سليقه‌ش خوب باشه، اينجوري تو داري به سليقه اون عمل مي‌كني
ليلا: نه! ‌من به سليقه خودم كار مي‌كنم. اين منم كه دارم انتخاب مي‌كنم!
من: آره خب! اما در محدوده‌اي كه اون تعيين كرده! عين جبر و اختيار انسان و خدا مي‌مونه !
.
.
.
دوستان متفق‌الراي: تو حالت خوب نيست چندوقته!

لینک | ئه‌سرين | December 16, 2007 09:25 AM | نظر (15)| هرچی
 
»»

"من هم مثل هر دختر دیگری ناگهان فهمیدم که آدم‌های دور و برم، من را به چشم یک زن نگاه می‌کنند؛ نه یک دختر."
۱۸ سال با اوما ترمن/راديو زمانه

لینک | ئه‌سرين | December 16, 2007 09:01 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

جدا در حق بوتیک ِ حميد نعمت‌الله اجحاف شد زمان اکرانش. تو شلوغی یا بی صدایی اون روزها گم شد، حقش خیلی بیشتر بود واقعا!

دوباره دیدنش چسبیدا، هرچند مبین مرض داشتن اینجانب تو این نصف شبی- دم صبحی باشه!

لینک | ئه‌سرين | December 14, 2007 04:55 AM | نظر (3)| كافه
 
»»

اینو بخونید، بعد هم اینو ببینید و بشنوید.
سیستم مزخرفی داره این دنیا! هیچوقت نتونستم درکش کنم، نه این دنیای اینجوری رو، نه خدای این دنیارو!

لینک | ئه‌سرين | December 14, 2007 01:47 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

عبور می‌کنم آهسته
گاه چون باد در موهای کودکان
عبور می‌کنم گاه
ساده چون پارسایی غریب
و شما مثل همیشه خیال می‌کنید
در رانه‌ی جدید
جوانی سربه هوای این دنیاست
که شوخ و بی‌خیال آدمی و خدا
عبور می‌کند تند!
باشد، شما خیال کنید
من هم هزار ساله عبور می‌کنم
می‌گردم به گرد این جهان که گیج می‌چرخد
گاه در شما غریب
گاه در خودش عجیب...
"هیوا مسیح"

لینک | ئه‌سرين | December 14, 2007 01:21 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» آیکون سبز!

من واقعا هیچ علاقه ای ندارم که آدمارو شناخته نشناخته بفرستم تو دسته دوست جون* ها. اما بعضیها جدا خودشون یه کاری می کنن که آدم مجبور می شه!
تو این بلبشوی من واقعا این یکی کمه که خدارا بسی شاکریم که کمبودمون رفع شد!
یکی اینو توجیه کنه بابا!

* این دوست جون با دوست جونهای شما یا حتی دوست جون خولیو کورتاسار فرق داره. فکر کنم فقط چندنفر و علی الخصوص سمن حالیش بشه عمق فاجعه رو!

لینک | ئه‌سرين | December 13, 2007 09:03 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» کاوه ای پیدا نخواهد شد

"ر.ابهام" یکبار گفت مشکل این سردرگمی شما و نسل شما، این ندانم های بسیار، این از این شاخه به اون شاخه پریدنها، این دغدغه ها، این هزار و یک راه ِ بیراه پیدا کردن برای فرار، واسه اینه که پشتوانه ی فکری ندارید. واسه دوره ی قحط الرجالی ِ که توش زندگی کردید و بزرگ شدید. گفت، ما که اونجوری زندگی کردیم، تو دوره آدمهایی که خط فکری می گرفتیم ازشون، تو دوره ای که مخالف و موافق بود و انتخاب می کردیم کجا باشیم، تو کدوم گروه، شدیم این! وای به شما که زندگیتون شد خطی که براتون از قبل کشیدند گفتند روی همین راه برو، اینور اونورش بیفتی یعنی قعر جهنم، یعنی نابودی انسان!

اون سالهای بیست و یک - دوسالگی، ما بچه هایی بودیم که هیچ گذشته ای نداشتیم و حال مون اندازه لحظه ای که توش بودیم، بود و آینده مون خوابهایی که برامون می خواستند. هرچی بودیم اما بچه هایی بودیم که قرار بود حالیمون نباشه اما بود، بدجور هم بود! فقط مشکل این بود که به زمانی تعلق داشتیم که کسی قبولمون نمی کرد. اگر "ر.ابهام" خودشون رو می گفت نسل سوخته، من می گفتم ما نسل سرگردانیم. که گذشته ای نداره، آینده اش حکایت مهریه عروس می مونه که کی داده کی گرفته؟ و حالش گرداب ندانم ها و چراها! بیست و یک - دوسالگی سنی نیست که این حرفهارو بزنی و آدمهای با اون گذشته جدی بگیرنت! سنی ِ که می گن می خوای خودتو اثبات کنی، دغدغه های بشریت، ایده آل گرایی، اتوپیا، غم واهی و هزار مساله دیگه که می چسبه کنار حرفهات تا آدمهای با گذشته قبولت نکنن، یا اگه کردند اونقدر لایت باشه که اقلا این حرفهارو بهت بزنن. حالا مثلا من و امثال من اونایی بودیم که در حرم مونده بودیم و اینطور بودیم، واویلایی بود به بقیه ی نسل سرگردان من!

حالا اون بچه های بیست و یک - دوسالگی شده اند بچه های بیست و شش - هفت سالگی که هنوز هم گذشته ای ندارند، اما دیگه قاطی بچه ها هم نیستند. همون با گذشته ها حالا دیگه به چشم آدم بزرگهایی بهشون نگاه می کنن که باید بشن گذشته ی نسلی که هنوز اسم نداره، و مشکل دقیقا از همینجا شروع می شه، نسل سرگردانی که ما باشیم، آینده اش شد اینی که الآن هستیم با فوج ِ نمی دانم هایی که مثل دسته ی موشهای مسحور صدای فلوت شده دنبالمون راه افتاده و حتی تا اون سر دنیا هم ولمون نمی کنه! بعد اما انتظار هست که بشیم چوب به دست اکستری که ازمون تبعیت کنن! خنده دار نیست؟ از نسلی که ازش انتظار سرباز بودن می رفت، همچین چیزی خواستن؟
یکبار به یکی گفتم، اونایی که رضایی داشتن و مثلا شاملو، شدن این! مایی که سنگ قبر داشتیم و فقط کمی دیدیم شدیم این! اونایی که مارو دارند.... سقوط آزاد!

خیلی وقته که دیگه تو جمع خیلی از این حرفها نمی زنم، الآن هم واقعا نمی دونم چرا یهو دلم خواست اینارو اینجا بذارم! شاید به خاطر عکسهای شونزده آذر ِ امسال! نسل سرگردان و نسل بی نام، هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست. یک وقت دشمن، یک وقت یاور!
چقدر کتیبه خواندیم!

لینک | ئه‌سرين | December 13, 2007 12:27 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

يه‌چيز با مزه! اين چكمه مشكي- پلاستيكي‌ها هستا، كه خيلي‌ها كه تو شاليزار كار مي‌كنن مي‌پوشن سر زمين. اگه اونو بپوشيم -جمعيت كثيري يعني- بريم خيابون چي مي‌شه؟ مي‌گيرنمون؟
متوجه نيستيد ديگه،‌ مگه رزا پاركس چكار كرد؟

اين يك پيشنهاد بامزه ولي كاملا جدي بود! حالا هي شما نقش لوتركينگي منو درنظر نگيريد!

لینک | ئه‌سرين | December 12, 2007 11:38 AM | نظر (11)| هرچی
 
»»

خسته كسي‌ه كه بخواد استراحت كنه كه خستگيش بره، ولي به تنش بمونه!

خسته‌ام، بـــــــَـــد

لینک | ئه‌سرين | December 12, 2007 08:55 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

خرچنگت را قورت بده!

لینک | ئه‌سرين | December 12, 2007 01:20 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

تو هيچي قد زندگي متاهلي-زناشويي اينقدر سياست نيست!
شما متاهلها چطوري تو اين جو زندگي مي كنيد واقعا؟

لینک | ئه‌سرين | December 8, 2007 02:22 PM | نظر (25)| هرچی
 
»»

من بلند مي‌خندم! دست خودمم نيست، مدلم اينجوريه! تن صدام هم چون بلند و زيره، خيلي بدتر مي‌شه
بدبختي اينه كه وقتي ميفتم رو دور خنده نمي‌تونم خودم جمع كنم! سر همين قضيه دوبار از كلاس اخراج شدم، يه بار استادم شاكي شد رفت بيرون گفت هروقت خنده‌اتون تموم شد برمي‌گردم،‌ تا برگشت من دوباره پقي زدم زير خنده يه هزارباري هم تو اماكن عمومي تذكر اخلاقي گرفتم مجبور شدم دو دستي جلو دهنم رو بگيرم يا گفتن كه كه دختر بلند نمي‌خنده منم هميشه بلندتر خنديدم چون ديدن قيافه آدما بعدش خيلي كيف داره!

اين گشت ارشادي‌ها به صداي خنده بلند هم گير ميدن؟

لینک | ئه‌سرين | December 8, 2007 11:54 AM | نظر (9)| هرچی
 
»»

اين بروبچ ما يه‌جوري رفتار مي‌كنن من فكر مي‌كنم الآنه‌ست كه بگن خدا بيامرزدش!
منم بايد بگم، خدا رفتگان شمارو هم بيامرزه!
بي‌خيال بابا!

لینک | ئه‌سرين | December 8, 2007 08:48 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

دیدی یه وقتایی متوجه گذر روز و سال نمی شی، همچین که اصلا انگار نه انگار که هی سال رو سال اومده رو سن‌ات؟!
دیدی اینجور وقتا از دور و بریهات هم متوجه نمی‌شی انگار! نه که هی می‌بینیشون، متوجه تارهای سفید، چروکهای ریز، دستهای یواش درحال پیری نمی‌شی، بسکه عادت کردی به دیدنشون! خودتم اگه خیلی مشهود نباشه تغییرات ظاهریت خیلی متوجه نمی‌شی!
بعد دیدی یه عکس مال چد سال پیش، یه فیلم، یه آشنا که بعد سالها می‌بینی یهو چطور تمام این سالهای دیده نشده رو پررنگ می کنه می کوبه تو صورتت؟

دی وی دی پنجم، یهو که نوشت چندسال بعد، چروک گوشه لب و چشم که دیدی، وقتی همین دیروزش تو دی وی دی های قبل بچه دیده بودیشون، یادت افتاده بود که چه همه سال ِ خودت...، چقدر زمان که گذشته، یادت افتاده بود که حتی مامانت هم زیر چشماش یه حلقه قهوه ای افتاده، که ....
حتی منِ کرگدن هم گاهی اشکم درمیاد!

لینک | ئه‌سرين | December 7, 2007 01:20 AM | نظر (8)| هرچی
 
»»

امروز خوش باش، بقیه اشم ب..ش توش
فکر کنم از "گرینگوی پیر/ کارلوس فوئنتس"

کسی چه می داند؟
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد!
"امین پور"

لینک | ئه‌سرين | December 6, 2007 01:25 PM | نظر (6)| هرچی
 
»»

دست بردار از اين ميكده ي سربه سري
پاي بگذار به اون راهي كه فك كني بهتري
كه فقط فك كني بهتري
كه فقط فك كني بهتري
كه فقط فك كني

لینک | ئه‌سرين | December 5, 2007 02:43 PM | نظر (5)| هرچی
 
»»

بايد قبول كرد كه يه سري از ما خيلي زودتر از اونچه كه بايد بزرگ شديم.

لینک | ئه‌سرين | December 5, 2007 02:15 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

يك لحظه به خودت مي آي مي‌گي هيچ معلوم هست چه غلطي داري مي‌كني؟
بايد اين حظه هارو ثبت كرد، تا هميشه

لینک | ئه‌سرين | December 5, 2007 01:51 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» Some times to remember, Some times to forget

زمین گرده Q! نه مربع، نه چندضلعی و نه حتی بیضی! همین گمونم اتفاق خوبی باشه برات، كه مي‌شه بچرخه، قل بخوره بدون اينكه جايي گير كنه، ‌به همون طرفي كه دلت مي‌خواد.
گذشته رو می شه لباس تكرار تنش كرد و زير خروار خروار عكس و خاطره با جسدش همخوابه شد، یا مي‌شه چمدون به دست گرفت، رفت، روش بالا آورد ولي دوباره از نو شروع کرد با همون کیفیت و جذابیت. حاليته كه؟ ها؟
وضعیت استیبل طنز تلخي بود براي ما! باشه كه تلخي‌ش برای تو بره!

پ.ن. تو یه دو روز به من بدهکاری و اگه اینا دو روز آخرعمرت هم که باشه ازت می گیرمشون یه روز، هرجای دنیا هم که باشی و باشم! قول و قسم همزادی! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | December 4, 2007 07:04 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» Manifest

تمام مردهاي عالم، پسران من هستند

لینک | ئه‌سرين | December 3, 2007 01:49 PM | نظر (5)| هرچی
 
»»

دروغ می گويم!

دروغ
سوگواری عظيمی است
بر پيوندی کهن؛
و ناگزيری است
تا
همچنان خموش بمانی!
و فريادی است
- شکوه ای و گلايه ای -
بر بندی که گامهايت را
می آلايد.
"وحيد"

پ.ن. مرده‌شورت رو ببرن وحيد، ‌اينو كي ازت دزديده بودم كه حالا بايد پيداش كنم؟
پ.ن. يه وقتايي هم عين آدم شعر مي‌گفتي!

لینک | ئه‌سرين | December 3, 2007 12:49 PM | نظر (2)| هرچی
 
»»

چطور به هويت و موجوديت خودتون شك نمي‌كنيد وقتي هزار ساله بهتون گفتن كه اسماعيل بود كه به قربانگاه برده شد در حاليكه اسحاق* بوده؟ تازه بفهمي نسلي** كه مي‌گن ادامه پيدا كرده، از همين اسحاق بوده نه اسماعيل و الخ!

البته خب خيلي هم مهم نيست راستش، اول و آخرش به يك شاهكار مي‌رسيم همه!‌ فقط خواستم بگم رو يه دروغ/اشتباه/شوخي(؟) داريم زندگي مي‌كنيم، كه اصلا صحت رخدادش رو مي‌شه درش شك كرد، چه رسد به نوع و چگونگي و آدمهاش! متوجهيد كه؟

* راجع به اين موضوع خودم به شخصه حاضرم سر فرصت كلي مدرك و ادله رو كنم و حرفم رو اثبات كنم. درضمن سمن مي‌گفت پدرش هم يه مقاله در تاييد همين مطلب نوشتند كه خب البته من اصلا از اون خبر نداشتم وقتي چندسال پيشها به اين نتيجه رسيدم و اين خودش سندي معتبر در مهم بودن حرفهاي منه!
** الآن كه خواستم اينو پابليش كنم، راجع به ادامه نسل و اينا يه خورده شك كردم، ولي چندماه قبل يه دليلي داشتم حتما كه نوشتم‌اش

لینک | ئه‌سرين | December 2, 2007 11:37 AM | نظر (20)| هرچی
 
»»

اي جانم! چه خوشگل شد اين بالا! دونقطه ضربدر
آقا اصلا كل وبلاگ رو حذف كنم همين عكس بالا بمونه كافيه ها! خداييش هم خيليييييي خوشگله، هم نصف چيزايي كه گفتم و مي خوام بگم توش هست ديگه
يعني اين دقيقا همون چيزيه كه مي خواستما! درهم برهم،‌ شلوغ و از هر دري عين خودم! طفلي ندا چي كشيد با اون همه كلمه كه من براش رديف كردم و هي هم بهش اضافه مي كردم. من شرمنده ام ندا جانم. فكر كنم ندا ديگه عمرا به كسي پيشنهاد طراحي داوطلبانه بده! دونقطه دي
مرسي دخترم كه مارو صاحاب سردر كردي دوباره! بي نشوني و پلاك و سردر نموني الهي!

پ.ن. روزي يه دونه از اين كلمه هارو بخونيد و هم معني پيدا كنيد و جمله بسازيد! دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | December 1, 2007 11:49 AM | نظر (18)| هرچی