|
خدای خاطره ها
جایی میان زمین و آسمان نشسته
و خاطره ها خانواده اش هستند
پدرخوانده ای برای فرزندان دیگران
به هر خاطره زنجیری آویخته
بی نام و بی نشان
به هنگام
دستی به زنجیر خاطره ای می کشد
و خاطره آرام و بی صدا جاری می شود
به سوی کسی، کسانی
که می شناسدشان
همراه با جینگ جینگ زنجیرش
خدای خاطره ها
فقط گاهی
مثل همه ی خدایان
صبح ها که از دنده ی خشم برمی خیزد
خاطره ها را انتخاب نمی کند
چنگ می زند و راهی می کند
برای همین است
گاهی دلت چنگ می خورد
یا گوشه ی چشمت نم برمی دارد
به گمانم چنین صبحهایی
خواب بی خاطره گی خودش را دیده
و الا چرا باید خاطره های زخمی را، راهی کند؟
من فکر می کنم
خدای خاطره ها
خدای بدی نیست
گاهی
فقط کمی حسود است
همین
|