آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 11/16/07
 پست بعدی: 2007 Mugam Musabiqesi - 11/17/07

»» خدمتها و خیانتها

برای سمن و پونه و آوات:
دوم دبستان بهمون اجازه دادند عضو کتابخونه مدرسه بشیم، اولین کتابی که امانت گرفتم ابراهیم در آتش بود(نه کتاب شاملوها) هربار می بردم پس بدم خودم باز می گرفتمش، دیگه بهم نمی دادن، بچه هارو می بردم بگیرن بدن بهم! آخرش هم بهشون پس ندادم، گفتم گمش کردم، اندازه دوتا کتاب هم جریمه دادم! تنها کتاب و داستانی بود که اونقدر با ایمان عاشقش بودم گمونم! بعدها شاید ژاندراک تونست یه خورده اون ایمان رو دوباره نشون بده!
یه کتابی بود دوم-سوم دبستان که بودم خوندم. فکر کنم اسمش یه چیزی تو مایه های "یتیمان" بود! حجمش مثل بینوایان(فکر کنم)، ایرانی بود. داستان یه پسری بود که تو یتیم خونه بزرگ می شه و ... کتاب پر بود از بدبختی و درد! از اون کتاب متنفر بودم! الآنم هیچیش یادم نیست جز همینی که گفتم ولی هنوزم ازش متنفرم! نمی دونم چرا می خوندمش! بعد که تموم شد، بردم تو ساختمان نیمه ساز کنار خونه خاله ام اینا دفنش کردم، هرکی هم سراغشو گرفت گفتم نمی دونم کجاست!
راجع به منصور حلاج قبلا شنیده بودم یه چیزایی خصوصا از روی اون دو بیت شعر خمینی کنجکاو شده بودم راجع بهش! پنجم دبستان بین کتابهای الهیات و فلسفه ی دخترخاله ام پیداش کردم خوندم! تا چندشب گریه می کردم می خوابیدم!
خوره کتابهای ساینس فیکشن هم بودم، یعنی اصولا اینکه من تو اون دوره بلوغ عین همه چت نزدم و سرم به کار خودم و دنیای خودم گرم بود مدیون این کتابهام! اگه نبودن رسما دق می کردم اون سالها!
راهنمایی که بودم، گناهان کبیره ی آیت الله دستغیب رو کامل خوندم، نمی دونم چرا؟! فقط فهمیدم گناه رو ما خودمون تعریف می کنیم!
همون راهنمایی، پسرخاله ام روانشناسی قبول شد، شده بودم خوره ی کتابهاش! به صورت مستقیم که نمی دونم ولی فکر می کنم خیلی خط فکریم رو عوض کرد!
دبیرستان که تموم شد، جای خالی سلوچ رو خوندم، داغون کننده بود! دلم می خواست کله مو بکوبم تو دیوار، هنوزم وقتی از ردیف کتابها می خوام یکیو دربیارم، انگشتم از روش می پره!
از همون دوره تا الآن هم این روند ادامه داره، یه سری هم به صورت خاص که دیگه تقریبا همه می دونن کدوم کتابهاست، اگرم نه، باید برم سر کتابخونه تا بنویسم که اوووووه! بیخیال!! یه سری شون هم قبلا اینجا نوشتم!

پ.ن. بَنَش می دونم خیلی حسودیته، خب بنویس دخترم!، بقیه تونم هرکی عشقش بود!

ئه‌سرين | November 16, 2007 11:03 PM | نظر (3)| هرچی
 
نظرات:
ندا.ح : November 18, 2007 03:10 PM

عجب بچه تخسی بودیا :دی


pooneh : November 17, 2007 10:42 AM

merci golam


sun : November 17, 2007 08:36 AM

to bia man o to ketabamun ro ba ham bezarim tu ketabkhuneye man
:D