|
برای سمن و پونه و آوات:
دوم دبستان بهمون اجازه دادند عضو کتابخونه مدرسه بشیم، اولین کتابی که امانت گرفتم ابراهیم در آتش بود(نه کتاب شاملوها) هربار می بردم پس بدم خودم باز می گرفتمش، دیگه بهم نمی دادن، بچه هارو می بردم بگیرن بدن بهم! آخرش هم بهشون پس ندادم، گفتم گمش کردم، اندازه دوتا کتاب هم جریمه دادم! تنها کتاب و داستانی بود که اونقدر با ایمان عاشقش بودم گمونم! بعدها شاید ژاندراک تونست یه خورده اون ایمان رو دوباره نشون بده!
یه کتابی بود دوم-سوم دبستان که بودم خوندم. فکر کنم اسمش یه چیزی تو مایه های "یتیمان" بود! حجمش مثل بینوایان(فکر کنم)، ایرانی بود. داستان یه پسری بود که تو یتیم خونه بزرگ می شه و ... کتاب پر بود از بدبختی و درد! از اون کتاب متنفر بودم! الآنم هیچیش یادم نیست جز همینی که گفتم ولی هنوزم ازش متنفرم! نمی دونم چرا می خوندمش! بعد که تموم شد، بردم تو ساختمان نیمه ساز کنار خونه خاله ام اینا دفنش کردم، هرکی هم سراغشو گرفت گفتم نمی دونم کجاست!
راجع به منصور حلاج قبلا شنیده بودم یه چیزایی خصوصا از روی اون دو بیت شعر خمینی کنجکاو شده بودم راجع بهش! پنجم دبستان بین کتابهای الهیات و فلسفه ی دخترخاله ام پیداش کردم خوندم! تا چندشب گریه می کردم می خوابیدم!
خوره کتابهای ساینس فیکشن هم بودم، یعنی اصولا اینکه من تو اون دوره بلوغ عین همه چت نزدم و سرم به کار خودم و دنیای خودم گرم بود مدیون این کتابهام! اگه نبودن رسما دق می کردم اون سالها!
راهنمایی که بودم، گناهان کبیره ی آیت الله دستغیب رو کامل خوندم، نمی دونم چرا؟! فقط فهمیدم گناه رو ما خودمون تعریف می کنیم!
همون راهنمایی، پسرخاله ام روانشناسی قبول شد، شده بودم خوره ی کتابهاش! به صورت مستقیم که نمی دونم ولی فکر می کنم خیلی خط فکریم رو عوض کرد!
دبیرستان که تموم شد، جای خالی سلوچ رو خوندم، داغون کننده بود! دلم می خواست کله مو بکوبم تو دیوار، هنوزم وقتی از ردیف کتابها می خوام یکیو دربیارم، انگشتم از روش می پره!
از همون دوره تا الآن هم این روند ادامه داره، یه سری هم به صورت خاص که دیگه تقریبا همه می دونن کدوم کتابهاست، اگرم نه، باید برم سر کتابخونه تا بنویسم که اوووووه! بیخیال!! یه سری شون هم قبلا اینجا نوشتم!
پ.ن. بَنَش می دونم خیلی حسودیته، خب بنویس دخترم!، بقیه تونم هرکی عشقش بود!
|