آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: لِهَم - 11/24/07
 پست بعدی: و بغضي كه نمي‌تركاندت - 11/24/07

»» دریا دریا فاصله

من خدا نیستم
به تو اما
نزدیکترم
از رگ ِگردنت
هرچند تنها آسمانمان یکی‌ست

... یادت هست؟ از جبر گفتیم و از فاصله،‌ اما از تاثیرش هم گفتیم؟ گفتیم ولی حس نكرده بودیم. حالا كه من اینجا هستم و معیار سنجش فاصله‌مان شده روزها و نه دقیقه‌ها تازه می فهمیم كه فاصله زمان هم دارد و فقط طول و ارتفاع نیست! آن روز را یادت هست؟ رفته بودیم نوك كوه و بعد سنگ برداشتی و پرت كردی به سمت آسمان كه یعنی خدا و بعد گفتی "لعنتی اینقدر دور نشسته كه حتی به گوشه لباسش هم نمی‌گیره!". بعدها عكس اینجایی كه الآن هستم، با برج بلندش، را كه دیدیم فكر كردیم حتما اگر بالای اینجا بایستیم نزدیك‌تر خواهیم شد و شاید سنگمان هم رسید. راستی گفتمت نرسید؟ امتحان كردم، مجبور شدم یواشكی امتحان كنم آن هم با پرتقال،‌ بیچاره چه عاقبتی داشت،‌ قرار بود پرتقال باشد، شده بود ایكاروس! اصلا چه می دانیم آن بالا چه شد؟ شاید واقعا نزدیك شده بود و بعد حقش بود كه پخش زمین شود! ها؟
اینجا الآن شب است، آنجا صبح!‌ فاصله یعنی این! یعنی وقتی من قصد خواب می‌كنم تو شاید سر كارت تازه از ناهار برگشته باشی! ....
...این حكایت نامه‌های كاغذی نوشتن هم چیز مسخره‌ایست ها! من این سر دنیا،‌ تو آن سر. بعد وقتی با این همه پیشرفت خیلی راحت می‌شود یك میلی، تلفنی چیزی بزنی، آنوقت این نامه‌ها كه باید هفته‌ها در راه باشند تا برسند، انگار می خواهند همچنان فاصله‌مان را، ‌این همه دست كوتاهی‌مان از دنیای همدیگر را به رخ بكشند! تازه حس‌ها را هم آنطور كه باید منتقل نمی‌كنند خیلی! یك دست‌خط است و نوشته! اما همینها انگار هویتت شود؛ می‌شود حس‌ات،‌ احوال‌ات، شكل‌ات در تاریخی كه زیر نامه نوشته‌ای، نه حتی تاریخی كه به دستت می‌رسد!
...حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم همین پیشرفت تكنولوژی هم فقط كمی بیش از این از ما ساخته در این فاصله! شده‌ایم عكس، صدا، شكلهای خندان ِ زرد، نوشته‌یtyping a message is... پایین بك پنجره گفتگو به جای شکل دهان باز كردن و حرف زدن، تصویر زنده‌ی وب‌كم با چند ثانیه تاخیر، جای انگشت روی صفحه مونیتور!

من فاصله‌ها را نمی‌فهمم
ستاره‌ها را هم كه قسمت كنند
خورشیدش به من می‌رسد
تا بسوزاندم
تمام

.... می‌دانی؟! فاصله رابطه‌ها را عقیم می‌كند! اصلا ذاتش را انگار اینجور ساخته‌اند. حالا هرچقدر هم هدایتش كنی از راه دور، هرچقدر هم كه مثل یك بچه‌ی بیمار مراقبش باشی كه یك‌وقت سینه پهلو نكند، یکهو مریض می شود. رابطه را حتی اگر به نیستی نكشد به پوچی هدایت می‌كند. یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست. می‌فهمی كه ها؟! آن داستان واقعی را یادت هست؟ كه دو نفر از هم دور شده بودند و بعد در تمام آن مدت رابطه را به هزار زحمت حفظ كرده بودند و بعد در اولین برخورد ِ پس از سالها، یكیشان دست كرده بود توی كیف و پاكت سیگارش را درآورده بود! بعد آن یكی پرسیده بود "كی سیگاری شدی؟" و همینجا فكر كرده بود كه این همه سعی، ‌این همه در تماس بودن، باز هم هنوز یك‌چیزهایی را از دست داده‌ای كه فقط در حوالی‌ِهم بودن می‌تواند نشانشان دهد.
حكایت غم انگیزی می‌شود داستان آدمهای در فاصله،‌ انگار ناخواسته به حاشیه می‌روند خودشان. نه كه دور می‌شوند از دنیایی كه داشته‌اند، انگار كم‌كم فراموش می‌شوند. علائقشان، کارهایشان، زندگی زورانه‌شان تغییر می‌کند و تو متوجه نمی‌شوی، از واقعیت جاری در لحظه ها دور می شوند، فاصله می شود ضریب ِ معادله ی فهم و کشف واقعیت. بدی داستان می‌دانی كجاست؟ وقتهایی كه می‌خواهی از حاشیه خارجشان كنی بیاریشان به دایره‌ی خودت،‌ شروع می‌كنی از خاطرات گفتن، از روزهای گذشته گفتن برای آوردن، برگرداندن نامحسوس‌شان به جایگاهی که داشته‌اند و این تازه انگار نمك می‌شود به زخم!
می‌شود مثل این زن و شوهرهایی كه بچه‌شان نمی‌شود ولی ته دلشان می‌خواهندش! كه هی انگار بخواهند به روی خودشان نیاورند كه مشكلی هست،‌ توی رفتار و گفتار مراقب باشند بعد یكهو ببینند كه همین محافظه كاری در كلام و رفتار خودش انگار یكجور بیان مطلب در لفافه است. یكجوری كه یعنی هنوز قضیه یادم است، دارم خودم و تو را گول می‌زنم!....
دارم خودم و تو را گول می‌زنم؟
ساعتهایمان را یک ساعت جلو کشیده‌ایم اینجا، یک ساعت به شما نزدیکتر شدیم یا دورتر؟
الآن که شب است این را مینویسم. صبح ِما، شب ِشما، پست‌اش می کنم. یک وقتی از شب ِ ما، روز ِ شما به دستت خواهد رسید.
حالا دیگر انگار همیشه زیادی دیر و زودیم! سر وقت نیستیم! خداحافظی‌هایم هم قاطی شده اند! یادم می‌رود بگویم ظهرت بخیر یا شبت بخیر! پس کلمات را عقیم می‌کنم، معلق می‌گذارمشان در هوا، می‌گویم وقت بخیر! ناقص و با گرمای دور ِ دور مثل رابطه در فاصله.

راستی گفتم‌ات؟ سیگار می‌كشم؟!
وقت بخیر!

ئه‌سرین
18/8/86

* شعرها از هناسه

لينك مطلب در هزارتو

ئه‌سرين | November 24, 2007 10:59 AM | نظر (0)| قصه