آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: October 2007
 ماه بعدی: December 2007

آرشیو ماه: November 2007


»» وین میان خوش دست و پائی می زنم

تمام شد.
حالا دیگر هیچ وابستگی به آن خراب شده ندارم، درستش این است که از اول هم نداشتم، حتی ربط هم! من همیشه میان آن خراب شده غریبه ای بودم که خودی نشد. توی خراب شده های دیگر هم خودی نبودم، غریبه ای بودم از جایی دیگر میان آدمهای جایی دیگر! آدم بی ربطی که فقط بُر می خورد آرام میان آدمها!
فکر می کردم طور دیگری باید باشد این پایان، اما هیچ طور نبود! تنها، یک برگه و در انتهای خیابان که یک نخ سیگار هم اضافه شد، تنها فرقش همین بود. فکر کردم الان دقیقا همان وقتش است، که جای این لامصب در آغاز، پایان یا میانه باید باشد. همین بود نه؟ حالا من پایانم یا آغاز یا میانه؟ فاصله پر می کنم؟ خب نمی دانم! اصلا هم آغاز است، هم پایان و هم میانه! مابقی ِبیشترمانده، روی دیوار خاموش می شود تا وقتی که دانستم! تازه مگر یک نخ چقدر گرما دارد که نلرزی و هیچ وقت سردت نشود؟
تمام شد، زنجیر پاره شد! ثمره اش، یک برگه فاقد ارزش قانونی دیگر!، یک چک به حوالی بیست روز دیگر که باید تحویل بگیرم اینبار، یک نخ سیگار به یمن نمی دانم چه، یک مشت خاک روی فکر و بدن و چشم یادگار آن سالهای لعنتی و یک سوزش سرد زیر جناق سینه که راه نفس می بندد و نم به چشم می آورد!
به ثبت رسیدم!
بعد از شناسنامه، گواهینامه، پاسپورت، کارت ملی و خیلی ثبتهای دیگر، باز هم به ثبت رسیدم اینبار پس از سالها! نه زنانگی ام را ثابت کردم و نه امضا زدم پای سند مالکیت انسانی، فقط نامم میان هزار نام دیگر گم شد! تا از این به بعد راحت شمرده شوم. همین و دیگر هیچ!

لینک | ئه‌سرين | November 29, 2007 04:00 PM | نظر (10)| هرچی
 
»» این فصل را اصلا نخوان

بادهاي نا آرامت را بر او فرو فرست... بارانهايت را بر او فرو فرست... كه روزهاي آفتابيت را دوست داشت، كه روزهاي آفتابيت را دوست دارد...

پ.ن. شما که هیچ! والا چند ماهه من خودمم از دست خودم کلافه ام!
پ.ن. من دلم برای خودم تنگ می شه وقتی اینو می شنوم، از همون سالها! مرسی آذین

لینک | ئه‌سرين | November 29, 2007 12:57 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» سخن کفر نه این است

هیچوقت نفهمیدم آن سیلی ای که ازت خوردم، مرا بی اعتقاد کرد یا انداخت به راه حقیقت!

لینک | ئه‌سرين | November 28, 2007 05:16 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

اگه واقعا آخرتي وجود داشت، يكي از سوالهاي من از خدا قطعا اين خواهد بود كه حاضر بود جاي كدوم ما باشه به جاي خدا بودن؟

لینک | ئه‌سرين | November 28, 2007 09:46 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

یک چیزهایی شعور می خواهد که ما نداریم
این یک چیزها چرا اینقدر زیادند؟

پ.ن. واقعا برات مثال بزنم؟

لینک | ئه‌سرين | November 27, 2007 10:03 AM | نظر (8)| هرچی
 
»»

اوائل دهه هفتاد - درسهايي از قرآن
قرائتي تو يكي از برنامه‌هاش كه راجع به مقام زن داشت حرف مي‌زد داشت مي‌گفت كه اصولا چرا زن نبايد خودشو قاطي كارهاي مردونه كنه و همون بهتر بشينه خونه بچه‌داري و شوهرداريش رو به نحو شايسته انجام بده و داشت يه سري دليل مي‌آورد كه چرا نبايد بره جنگ.
يكيش رو كه به وضوح يادمه، گفت زنها چون به خاطر نوع خلقتشون ويار دارن،‌ اين يكي از بهترين دلائل هست واسه اينكه اين جنس لطيف(!) رو از اين خشونتها دور نگه داريم.

درسته من ماجرا رو نقل به مضمون گفتم ولي تو اصل و مفهوم مطلب هيچ شك نكنيد.
حالا منم و يك ابهام قريب به پانزده ساله كه نمي‌دونم چرا الآن يادم افتاده!

لینک | ئه‌سرين | November 27, 2007 09:40 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

" انسان همان است كه انجام مي‌دهد."

انگار هرچي سنم بالاتر مي‌ره بيشتر هم اينو قبول مي‌كنم.

لینک | ئه‌سرين | November 27, 2007 09:18 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

ما نیز روزگاری
لحظه ای سالی قرنی هزاره ای از این پیش ترک
هم در این جای ایستاده بودیم،
بر این سیاره بر این خاک
در مجالی تنگ - هم از این دست -
در حریر ظلمات، در کتان آفتاب
در ایوان گسترده ی مهتاب
در تارهای باران
در شادروان بوران
در حجله شادی
در حصار اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ
ما نیز گذشته ایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجال تنگ سالی چند
هم از این جا که تو ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک بار یا گران بار
آزاد یا گرفتار
ما نیز
روزگاری
آری

"شاملو"

لینک | ئه‌سرين | November 26, 2007 02:00 AM | نظر (3)| كافه
 
»»

این ماه‌هاي صداي خيابانم:
خیام و شاملو - جمالی و نامجو، و البته صدای نخراشیده ی خانم و آقای تست‌خون!

لینک | ئه‌سرين | November 25, 2007 12:15 PM | نظر (4)| هرچی
 
»»

یکسری از "چرا"هارو نباید همینجوری پرسید، یواش و شل و محتاطانه یا حتی خالی از حس.
باید نعره شون زد، هوارشون کشید،

لینک | ئه‌سرين | November 25, 2007 01:50 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» و بغضي كه نمي‌تركاندت

اگركه دلها پرخون است
شكوه شادي افزون است
سپيده‌ي ما گلگون است
آي گلگون است

چي گذشت اون سالها،‌چطور گذشت اين سالها، كه حالا اينطور بغض مي‌كنيم با اينا؟

لینک | ئه‌سرين | November 24, 2007 01:22 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» دریا دریا فاصله

من خدا نیستم
به تو اما
نزدیکترم
از رگ ِگردنت
هرچند تنها آسمانمان یکی‌ست

... یادت هست؟ از جبر گفتیم و از فاصله،‌ اما از تاثیرش هم گفتیم؟ گفتیم ولی حس نكرده بودیم. حالا كه من اینجا هستم و معیار سنجش فاصله‌مان شده روزها و نه دقیقه‌ها تازه می فهمیم كه فاصله زمان هم دارد و فقط طول و ارتفاع نیست! آن روز را یادت هست؟ رفته بودیم نوك كوه و بعد سنگ برداشتی و پرت كردی به سمت آسمان كه یعنی خدا و بعد گفتی "لعنتی اینقدر دور نشسته كه حتی به گوشه لباسش هم نمی‌گیره!". بعدها عكس اینجایی كه الآن هستم، با برج بلندش، را كه دیدیم فكر كردیم حتما اگر بالای اینجا بایستیم نزدیك‌تر خواهیم شد و شاید سنگمان هم رسید. راستی گفتمت نرسید؟ امتحان كردم، مجبور شدم یواشكی امتحان كنم آن هم با پرتقال،‌ بیچاره چه عاقبتی داشت،‌ قرار بود پرتقال باشد، شده بود ایكاروس! اصلا چه می دانیم آن بالا چه شد؟ شاید واقعا نزدیك شده بود و بعد حقش بود كه پخش زمین شود! ها؟
اینجا الآن شب است، آنجا صبح!‌ فاصله یعنی این! یعنی وقتی من قصد خواب می‌كنم تو شاید سر كارت تازه از ناهار برگشته باشی! ....
...این حكایت نامه‌های كاغذی نوشتن هم چیز مسخره‌ایست ها! من این سر دنیا،‌ تو آن سر. بعد وقتی با این همه پیشرفت خیلی راحت می‌شود یك میلی، تلفنی چیزی بزنی، آنوقت این نامه‌ها كه باید هفته‌ها در راه باشند تا برسند، انگار می خواهند همچنان فاصله‌مان را، ‌این همه دست كوتاهی‌مان از دنیای همدیگر را به رخ بكشند! تازه حس‌ها را هم آنطور كه باید منتقل نمی‌كنند خیلی! یك دست‌خط است و نوشته! اما همینها انگار هویتت شود؛ می‌شود حس‌ات،‌ احوال‌ات، شكل‌ات در تاریخی كه زیر نامه نوشته‌ای، نه حتی تاریخی كه به دستت می‌رسد!
...حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم همین پیشرفت تكنولوژی هم فقط كمی بیش از این از ما ساخته در این فاصله! شده‌ایم عكس، صدا، شكلهای خندان ِ زرد، نوشته‌یtyping a message is... پایین بك پنجره گفتگو به جای شکل دهان باز كردن و حرف زدن، تصویر زنده‌ی وب‌كم با چند ثانیه تاخیر، جای انگشت روی صفحه مونیتور!

من فاصله‌ها را نمی‌فهمم
ستاره‌ها را هم كه قسمت كنند
خورشیدش به من می‌رسد
تا بسوزاندم
تمام

.... می‌دانی؟! فاصله رابطه‌ها را عقیم می‌كند! اصلا ذاتش را انگار اینجور ساخته‌اند. حالا هرچقدر هم هدایتش كنی از راه دور، هرچقدر هم كه مثل یك بچه‌ی بیمار مراقبش باشی كه یك‌وقت سینه پهلو نكند، یکهو مریض می شود. رابطه را حتی اگر به نیستی نكشد به پوچی هدایت می‌كند. یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست. می‌فهمی كه ها؟! آن داستان واقعی را یادت هست؟ كه دو نفر از هم دور شده بودند و بعد در تمام آن مدت رابطه را به هزار زحمت حفظ كرده بودند و بعد در اولین برخورد ِ پس از سالها، یكیشان دست كرده بود توی كیف و پاكت سیگارش را درآورده بود! بعد آن یكی پرسیده بود "كی سیگاری شدی؟" و همینجا فكر كرده بود كه این همه سعی، ‌این همه در تماس بودن، باز هم هنوز یك‌چیزهایی را از دست داده‌ای كه فقط در حوالی‌ِهم بودن می‌تواند نشانشان دهد.
حكایت غم انگیزی می‌شود داستان آدمهای در فاصله،‌ انگار ناخواسته به حاشیه می‌روند خودشان. نه كه دور می‌شوند از دنیایی كه داشته‌اند، انگار كم‌كم فراموش می‌شوند. علائقشان، کارهایشان، زندگی زورانه‌شان تغییر می‌کند و تو متوجه نمی‌شوی، از واقعیت جاری در لحظه ها دور می شوند، فاصله می شود ضریب ِ معادله ی فهم و کشف واقعیت. بدی داستان می‌دانی كجاست؟ وقتهایی كه می‌خواهی از حاشیه خارجشان كنی بیاریشان به دایره‌ی خودت،‌ شروع می‌كنی از خاطرات گفتن، از روزهای گذشته گفتن برای آوردن، برگرداندن نامحسوس‌شان به جایگاهی که داشته‌اند و این تازه انگار نمك می‌شود به زخم!
می‌شود مثل این زن و شوهرهایی كه بچه‌شان نمی‌شود ولی ته دلشان می‌خواهندش! كه هی انگار بخواهند به روی خودشان نیاورند كه مشكلی هست،‌ توی رفتار و گفتار مراقب باشند بعد یكهو ببینند كه همین محافظه كاری در كلام و رفتار خودش انگار یكجور بیان مطلب در لفافه است. یكجوری كه یعنی هنوز قضیه یادم است، دارم خودم و تو را گول می‌زنم!....
دارم خودم و تو را گول می‌زنم؟
ساعتهایمان را یک ساعت جلو کشیده‌ایم اینجا، یک ساعت به شما نزدیکتر شدیم یا دورتر؟
الآن که شب است این را مینویسم. صبح ِما، شب ِشما، پست‌اش می کنم. یک وقتی از شب ِ ما، روز ِ شما به دستت خواهد رسید.
حالا دیگر انگار همیشه زیادی دیر و زودیم! سر وقت نیستیم! خداحافظی‌هایم هم قاطی شده اند! یادم می‌رود بگویم ظهرت بخیر یا شبت بخیر! پس کلمات را عقیم می‌کنم، معلق می‌گذارمشان در هوا، می‌گویم وقت بخیر! ناقص و با گرمای دور ِ دور مثل رابطه در فاصله.

راستی گفتم‌ات؟ سیگار می‌كشم؟!
وقت بخیر!

ئه‌سرین
18/8/86

* شعرها از هناسه

لينك مطلب در هزارتو

لینک | ئه‌سرين | November 24, 2007 10:59 AM | نظر (0)| قصه
 
»» لِهَم

چرخ گوشت انساني كسي سراغ داره ؟ لطفا؟!

لینک | ئه‌سرين | November 24, 2007 10:27 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» مگر ندانستی آن چه رابطه را گره کور می زند ، نه طول فاصله که کمبود حوصله خواهد بود؟


...یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست...

پ.ن. هزارتوی فاصله
پ.ن. تیتر از سپانلو

لینک | ئه‌سرين | November 23, 2007 11:00 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

سنگم بدهید
باید دیوارم را بلندتر بسازم
آنقدر که حتی
با بلندترین نردبانها هم به اوجش نرسید
چه رسد بر روی نوک پاهایتان
چه رسد با نوک زبانهایتان

لینک | ئه‌سرين | November 23, 2007 12:06 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

قبول، داده ام درختهای سیب ِ ترش ِ باغ را با بارش به نامت بزنند.
فقط یک شرط دارد:
اجازه نداری سیبها را بیرون ببری! باید برای خوردنشان به باغ بیایی.

پ.ن. با تشکر از حمید مصدق و سیبش!

لینک | ئه‌سرين | November 22, 2007 12:10 AM | نظر (8)| هرچی
 
»» وقفه‌هاي زماني لعنتي

سلانه سلانه از جلوي كتاب فروشي‌ها رد مي‌شم! روي شيشه‌ها كاغذ چسبانده اند به مناسبت هفته كتاب 10% تخفيف!
هفته كتاب؟ باز هم؟ همين چندوقت پيش بود كه! چندبار مگر؟ بيلبوردش را هم ديده بودم تازه!
من كجا هستم؟ چه زمانيست؟ كدام روز از كدام هفته است امروز؟ بيلبوردش را ديده بودم وقتي از ميدان وليعصر رد شده بوديم،‌شوخي‌اي هم كرده بودم راجع بهش به گمانم! كي بود؟ همين روزها مگر نبود؟
نبود، نبود! امسال نبود، پارسال بوده،‌ از عرض خيابان رد مي‌شديم، كجا مي‌رفتيم؟ دقيقا كي بود؟
زمان و مكان را قاطي كرده‌ام، پارسال قاطي امسال شده، امسال هنوز امسال نشده!
اه لعنتي، من قطب نما و ساعت و تقويمم را گم كرده‌ام!

لینک | ئه‌سرين | November 20, 2007 10:48 AM | نظر (7)| هرچی
 
»»

اينجانب سالها بر اين اعتقاد بود كه خودكشي به دو فاكتور مهم وابسته است: حماقت و شجاعت! با هم و به يك اندازه،‌ نه ذره‌اي كمتر و نه بيشتر!
ديروز به اين كشف بزرگ نائل آمديم كه در مرحله بعد به حوصله و تنبلي نكردن هم وابسته است.

لینک | ئه‌سرين | November 19, 2007 10:48 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

چرا من هيچ‌وقت،‌ به هيچ‌جا، به هيچ‌كس، به هيچ‌چيز بند نبودم؟
چرا هميشه مثل يار منتظر ِ‌دو امدادي آماده كندن بوده‌ام؟
كي و كجا بند اطمينانم پاره شد؟ كدوم سال؟ كدوم راه؟

لینک | ئه‌سرين | November 18, 2007 11:32 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

خدای خاطره ها
جایی میان زمین و آسمان نشسته
و خاطره ها خانواده اش هستند
پدرخوانده ای برای فرزندان دیگران

به هر خاطره زنجیری آویخته
بی نام و بی نشان
به هنگام
دستی به زنجیر خاطره ای می کشد
و خاطره آرام و بی صدا جاری می شود
به سوی کسی، کسانی
که می شناسدشان
همراه با جینگ جینگ زنجیرش

خدای خاطره ها
فقط گاهی
مثل همه ی خدایان
صبح ها که از دنده ی خشم برمی خیزد
خاطره ها را انتخاب نمی کند
چنگ می زند و راهی می کند
برای همین است
گاهی دلت چنگ می خورد
یا گوشه ی چشمت نم برمی دارد

به گمانم چنین صبحهایی
خواب بی خاطره گی خودش را دیده
و الا چرا باید خاطره های زخمی را، راهی کند؟

من فکر می کنم
خدای خاطره ها
خدای بدی نیست
گاهی
فقط کمی حسود است
همین

لینک | ئه‌سرين | November 18, 2007 01:55 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»»

عين خرس مي‌خورم
عين خرس مي‌خوابم
گمونم تو خلقتم بايد بازنگري بشه!

لینک | ئه‌سرين | November 17, 2007 10:20 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» 2007 Mugam Musabiqesi

اينو ببينيد،‌ بعد ببينم باز كسي هست ادعا كنه بچه بوده آواز مي‌خونده؟

پ.ن. دارم مي‌گم اگه اهل موسيقي آذري هستيد از دست نديد اين روزهاي آخر مسابقه رو!
پ.ن. حيف كه لينكي از دخترهاي خواننده هنوز نذاشتن!
پ.ن. واسه اونا كه ديگه خيلي عرق ترك بودن دارند بگم كه يه ايراني،‌ ناصر عطاپور ، اونم به مراحل آخر رسيده

لینک | ئه‌سرين | November 17, 2007 09:51 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» خدمتها و خیانتها

برای سمن و پونه و آوات:
دوم دبستان بهمون اجازه دادند عضو کتابخونه مدرسه بشیم، اولین کتابی که امانت گرفتم ابراهیم در آتش بود(نه کتاب شاملوها) هربار می بردم پس بدم خودم باز می گرفتمش، دیگه بهم نمی دادن، بچه هارو می بردم بگیرن بدن بهم! آخرش هم بهشون پس ندادم، گفتم گمش کردم، اندازه دوتا کتاب هم جریمه دادم! تنها کتاب و داستانی بود که اونقدر با ایمان عاشقش بودم گمونم! بعدها شاید ژاندراک تونست یه خورده اون ایمان رو دوباره نشون بده!
یه کتابی بود دوم-سوم دبستان که بودم خوندم. فکر کنم اسمش یه چیزی تو مایه های "یتیمان" بود! حجمش مثل بینوایان(فکر کنم)، ایرانی بود. داستان یه پسری بود که تو یتیم خونه بزرگ می شه و ... کتاب پر بود از بدبختی و درد! از اون کتاب متنفر بودم! الآنم هیچیش یادم نیست جز همینی که گفتم ولی هنوزم ازش متنفرم! نمی دونم چرا می خوندمش! بعد که تموم شد، بردم تو ساختمان نیمه ساز کنار خونه خاله ام اینا دفنش کردم، هرکی هم سراغشو گرفت گفتم نمی دونم کجاست!
راجع به منصور حلاج قبلا شنیده بودم یه چیزایی خصوصا از روی اون دو بیت شعر خمینی کنجکاو شده بودم راجع بهش! پنجم دبستان بین کتابهای الهیات و فلسفه ی دخترخاله ام پیداش کردم خوندم! تا چندشب گریه می کردم می خوابیدم!
خوره کتابهای ساینس فیکشن هم بودم، یعنی اصولا اینکه من تو اون دوره بلوغ عین همه چت نزدم و سرم به کار خودم و دنیای خودم گرم بود مدیون این کتابهام! اگه نبودن رسما دق می کردم اون سالها!
راهنمایی که بودم، گناهان کبیره ی آیت الله دستغیب رو کامل خوندم، نمی دونم چرا؟! فقط فهمیدم گناه رو ما خودمون تعریف می کنیم!
همون راهنمایی، پسرخاله ام روانشناسی قبول شد، شده بودم خوره ی کتابهاش! به صورت مستقیم که نمی دونم ولی فکر می کنم خیلی خط فکریم رو عوض کرد!
دبیرستان که تموم شد، جای خالی سلوچ رو خوندم، داغون کننده بود! دلم می خواست کله مو بکوبم تو دیوار، هنوزم وقتی از ردیف کتابها می خوام یکیو دربیارم، انگشتم از روش می پره!
از همون دوره تا الآن هم این روند ادامه داره، یه سری هم به صورت خاص که دیگه تقریبا همه می دونن کدوم کتابهاست، اگرم نه، باید برم سر کتابخونه تا بنویسم که اوووووه! بیخیال!! یه سری شون هم قبلا اینجا نوشتم!

پ.ن. بَنَش می دونم خیلی حسودیته، خب بنویس دخترم!، بقیه تونم هرکی عشقش بود!

لینک | ئه‌سرين | November 16, 2007 11:03 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

"زخمای آدم سرمایه است حامد، سرمایه اتو با این و اون تقسیم نکن. داد نکش، هوار نکش، آروم و بی سر و صدا همه چیزو تحمل کن!"
شب یلدا/ کیومرث پوراحمد

پ.ن. این شخصیت پریا فردوسی هم شمارو یاد کسی میندازه؟

لینک | ئه‌سرين | November 16, 2007 01:29 AM | نظر (8)| كافه
 
»» تعليق

قهقهه
هق‌هق
قه‌قه‌ه
هقهق
قهقههق
هقهقهه‌ه
قهقهقهقهه

لینک | ئه‌سرين | November 14, 2007 12:06 PM | نظر (4)| نه‌،قصه
 
»»

اگه يه زماني به سرت زد برگردي عقب رو نگاه كني كه چرا؟ ، يادت باشه حتما اينو به خودت يادآوري كني كه ما بيشتر از اونچه كه فكر كني خودمون رو دوست داشتيم تا ديگري، ديگران رو!

لینک | ئه‌سرين | November 14, 2007 11:11 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

من الآن دارم اين همه خودمو مي‌كشم يه سري از آرشيوم رو منتقل مي كنم اينجا فقط و فقط به خاطر اون يه پستي هست كه عباس معروفي برام كامنت گذاشت بود و بابت پست تشكر كرده بود.

پ.ن. بعله خب، خواستم پز بدم اصلا

لینک | ئه‌سرين | November 13, 2007 02:09 PM | نظر (5)| هرچی
 
»»

آقا اصلا چرا راه دور؟ همينكه مثلا من اينجا يه چيز بنويسم و يكي بياد گير بده كه ايني كه نوشتي حتما به فلان موضوع ِ خاص ِ اون روز خاص برمي گرده، بي اينكه بدونه اصلا اون نوشته واسه چيه و صرفا همينجوري با هم اورلپ داشتن، خودش يه جور دم دست ترين و عادي ترين و بارزترين نمونه از شكايتي ِ كه عليه يعقوب يادعلي و آداب بي‌قراريش شد.

لینک | ئه‌سرين | November 13, 2007 10:49 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

فرزندان دلبندم،‌عزيزانم!
دقت كنيد كه اين كلمه‌اي كه شما هي فرت و فرت واسه بيان غم و اندوه خاطرات خوش و ناخوش و روزهاي قديم و الخ استفاده مي كنيد نوستالژي مي‌باشد نه نوستالو‍ژي! يا حتي نوستالُژي! به قول آزموسيس(اگه درست يادم باشه!) با راديولوژي هم فرق داره!
در همين راستا، نوستالژيك،‌ نه نوستالوژيك! نوستالژيكلي، نه نوستالوژيكلي! نوستالژيا، نه نوستالوژيا!

پ.ن. الآن من حجت رو برهركه اينجارو مي‌خونه،‌ تموم كردم!
پ.ن. حالا "ژ" بذاري با "ج" ديگه هرجور عشقته!

لینک | ئه‌سرين | November 12, 2007 03:25 PM | نظر (3)| هرچی
 
»»

من تصمیم گرفتم بیشتر از پیش هر دری وری ای که به ذهنم می رسه اینجا بنویسم!
چیه هرچی من فکر می کنم و به ذهنم می رسه دو روز بعد یا حداکثر دو هفته بعد سر از سایت های مختلف و نشریات درمیاره؟
حالا هی بیا نتونی ثابت کنی که بابا اینا فکر منه! لینک هم که نمی تونیم بدیم که!!

پ.ن. حالا جهندم چندتا از عین جمله هارو نشریات چاپ کردن!
پ.ن. یاح یاح!

لینک | ئه‌سرين | November 11, 2007 11:42 PM | نظر (6)| هرچی
 
»»

... با قم تماس گرفتیم و سید احمد آقا گفت که اماام می گویند بچه ها جای خوبی را گرفته اند، تکان نخورند و محکم آنجا را بگیرند[مصاحبه با ابراهیم اصغرزاده/ پرونده ویژه / شهروند امروز- شماره 23- یکشنبه 13 آبان] (توضیح: مربوط به 13 آبان و تسخیر لانه جاسوسی)
من کاری به هورا کشیدن برای گذشته یا اخ و اوخ کردن بهش ندارم. چیزی که راجع به این یک خطی که نوشتم می خوام بگم سوای دید سیاسیه!
فکرش رو کن می خوای یه کاری به این مهمی(حداقل از نظر اجتماعی)انجام بدی، بعد به یک مرام و رهبری هم اعتقاد داشته باشی، بعد کم سن و سال باشی، بعد اجازه نگیری از کسی که قبولش داری، بعد با کمال پرروئی بری انجام بدی و تازه بخوای زنگ بزنی کسب تکلیف کنی و بعد همچین چیزی بشنوی! ببینم بلدید جو اون لحظه بعد از قطع کردن تلفن خوئینی ها و اعلام خبر به بچه های داخل سفارت رو تصور کنید یا نه؟
خدائیش من نمی دونم چرا تا الآن از این قضیه یه فیلم درست و حسابی ساخته نشده بسکه پره از صحنه های تهییج کننده غرور ملی و اینا! از این فیلما که روش آهنگهای حماسی هم می ذارن که تو حتی اگه کرگدن هم باشی یه چیزی می شینه تو گلوت!

پ.ن. من الآن از نوشته خودم جو گیر شدم، موسیقی متن فیلم Z تئودوراکیس رو هم گذاشتم، سفارتی این دور و برها تو وبلاگستان سراغ ندارید؟

لینک | ئه‌سرين | November 11, 2007 12:17 AM | نظر (7)| هرچی
 
»»

مكين: يادش به‌خير! بال و پرمون ريخته نه؟
من: آره! ديدي؟ يهوئي انگار همه‌چي تموم مي‌شه! يهو شروع مي‌شه، يهو تموم مي‌شه! بي اجازه!
مكين: دقیقن!!!! به‌ت مهلت نمی‌ده که تبدیل شه به یه چیز دیگه! یهو تموم می‌شه!
من: اوهوم!
مكين: مثل رابطه‌ها می‌مونه
من: دقيقــــــن!
من: اگرم مهلت بده، تو اينقدر نشئه‌اي، كه فك نمي‌كني بايد بجنبي!
مكين: الآن همه‌اش احساس مي‌كنم اين مال خيلي وخ پيشاست! انگاري كه الآن يه‌جورايي لوس ِ‌تكرار و ادامه‌شون!
من: آره انگار كه بزرگ بشي‌ به تيين‌ايجريات نگاه كني!

لینک | ئه‌سرين | November 10, 2007 02:06 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» هشدار می دهیم

وبلاگستان به یک بورژوازی ِ فعلا لایت دچار شده!

لینک | ئه‌سرين | November 8, 2007 12:23 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» همين نزديكيها

نمايشگاه عكس
افتتاحيه: پنجشنبه 17 آبان
ادامه: 19 الي 24 آبان
زمان بازديد: 9-13 و 17-20
مكان: مشهد- خيابان فلسطين- فلسطين 1- شماره 71- نگارخانه سروش

پ.ن. كارهاي اين پسرم هم هست ها!

لینک | ئه‌سرين | November 7, 2007 08:47 AM | نظر (10)| هرچی
 
»» کمی جدی تر!

...از آغاز پروسه دولت-ملت سازی در ترکیه و از زمان آتاتورک احساس می شد که کردها جایگاهی در ساختار ترکیه ندارند. در زمان اتاتورک هم شورشهایی صورت گرفت که به شدت سرکوب شدند، این مساله تا سال 1992 ادامه داشت و تا این سال کردها به رسمیت شناخته نشدند البته مساله کردها همچنان و تا زمان حال حاضر ادامه پیدا کردو ترکیه تا آن زمان به کردها لقب ترک های کوهستان داد..[ دولت کرد تشکیل نمی شود/ گفت و گو با دکتر اسدالله اطهری/شهروند امروز- شماره 22- 6 آبان 1386]
... پلیس روستا، خشونت، دستگیری و کوچ اجباری کردها به اطراف استانبول و دیگر شهرهای بزرگ از سخت گیری احزاب یاد شده علیه کردها بوده است. مهمتر از همه عدم استفاده از کردها در ساختار قدرت است، این مسائل موجب دل نگرانی کردها شده است. درحالی که حزب عدالت و توسعه امتیازاتی از قبیل حرف زدن به زبان کردی، اجازه ورود به پارلمان و استفاده از لباس کردی و غیره به کردها داده است...[همان شماره، همان مصاحبه]
...طرف دیگر کردهای شورشی خیلی تمایل دارند آمریکا را با ترکیه سرشاخ کنند تا انها بتوانند به اهداف خودشان برسند. کردها همیشه دنبال مرده خوری هستند. صدام حسین که سرنگون شد کردها بلافاصله درصدد تشکیل پرچم و استقلال و غیر برآمدند. شاید فردا کردها منتظر باشند تا امریکا به ایران حمله نظامی کند و انها دست به شورش بزنند... کردها خودشان یک متغیر مهم نیستند بلکه دنبال استفاده از فرصت ها هستند...[باز هم همان]

عجیب اینجاست که جناب اطهری با علم به اجحاف و نابرابری که در طول سالها در حق اکراد شده باز هم جمله ای رو(آگاهانه یا بی قصد و نیتی خاص) بیان می کنه که هیچ نشانی از بی طرفی یک پژوهشگر درش نیست، یا لااقل نوع بیان جملات طوریست که بار منفی و دشمنی که القاء می کنه بیشتر است. من مطمئنم که به راحتی و در صورت نیاز به پاسخگویی می شه روی این جملات مانور کرد که منظور نه تمامی کردها که گروه شورشیان پ ک ک بوده و بس . اما مساله اینه که آیا واقعا بی قصد و غرض این حرف زده شده؟ عجیبه از بچه های شهروند امروز و محمد قوچانی که با علم به سابقه ی "نمنه" یک همچین توهین مستقیمی رو چاپ کنند اونهم در وضعیتی که درگیریهای ایران و کردهای پ ک ک بعد از سالها و البته به خاطر اوضاع هرج و مرج عراق داره شدت پیدا می کنه.
سیاست پنهانی پشت این خزشهای آرام علیه نام کرد و کرد بودن رو می تونید تو بسیاری از برنامه های رسانه های جمعی خصوصا ببینید. پیش کشیدن هزارباره ی اختلاف و تفاوت شیعه و سنی ماه رمضون امسال یکی از برنامه های تلویزیون اونقدر تو چشم بود و اونقدر اهانت آمیز به اهل تسنن بود که حتی صدای نماینده اهل تسنن سیستان رو هم درآورد. بازداشت خبرنگارها، فعالین زن و مرد در کردستان و ... همه نشان از التهاب این روزها داره که بعد از دوره ی سکون و آرامش نسبی باز شروع شده. حرف من این نیست که پاشیم شعار بدیم و راهپیمایی کنیم که به ما توهین شده که البته مطمئنم این اتفاق مثل داستان "نمنه" هیچوقت در مورد اکراد صورت نمی گیره، چون همینجوریش کردستان زیر نگاه شک نشسته و اون آزادی عجیبی که در اعتراض ترکها دیده شد قطعا در اختیار کردها نیست که بخواهند و بتوانند که برای اعتراض به یک گفت و گو بریزند توی خیابون مگر دستی پشت قضیه باشه که به قصد هدایت کننده و راه باز کن ماجرا برای اهدافی معلوم و نامعلوم هدیت گر باشه. حرف من اینه که کمی جدی تر به این برخوردها و نوشته ها و گفته ها نگاه کنیم. دوره ی موجهای بلند و خانه خراب کن گذشته، حالا موجهای ریز و کوچک اونقدر به پایه ها می زنن که آرام ولی یکهو فرو بریزه! من حداقل به اسمم، به اسم اینجا به عنوان یک کرد بدهکارم و باید اینو برای شمایی که شاید به کرد جماعت به چشم یک شورشی بالفطره، یک مرده خور نگاه می کنید بگم که من، ما، مرده خور نیستیم. ما تا کی باید خودمون رو ثابت کنیم؟ این حرکتهای ریز و بی صدایی که داره صورت می گیره، این نوشته ها و حرفهاییکه یواش یواش به خورد مردم داده می شه تا بعد سر فرصت ازشون استفاده بشه قبلا روی این ملت امتحان شده و البته جواب گرفته شده، حافظه اگر یاری نمی کنه فقط کمی به رویدادهای این چند سال اخیر نگاه کنید تا ببینید که چطورشوکران اول ذره ذره به حلق ریخته شده و بعد جام خالی به دست دیده شده! من، نه یک آدم متعصب نسبت به قومیتم هستم که دیده هارو نادیده بگیرم نه بیخیال که بنشینم یک طرف و نگاه کنم و دم نزنم! همین یعنی نگران باشم از وضعیتی که داره پیش میاد، از حمله های مداوم و شدید شده ی دو گروه در مرزهای کردستان و آسیبی که مردم بدبختی می ببینن که انگار در طالعشون نیست کمی آسایش. من نگرانم از نگاه غلط جامعه که دارن بهش قوت می دن، از اینکه دوستم کاملا قانونی تجارت کنه و اموالش در گمرک بمونه با این توضیح که با کرد عراق معامله کردی، کردها همه قاچاقچیند!! من نگرانم بابت بچه های کردستان که مادرهاشون می گفتند پخش و توزیع مواد مخدر اونقدر راحت و آسون شده که به مدارس دخترانه ی راهنمایی کشیده و مفت عرضه می شه و این منو همیشه به یاد نظریه معروف نبرد الجزایر میندازه !
حرف من این نیست که اطهری چرا این حرف رو زده، به یاد بیاریم که آدمها می توانند عقیده خودشون رو داشته باشند به شرطی که هیزمی بر آتشی نباشند. جامعه ما و وضع نشریات ما اگر درست و حسابی بود به راحتی می شد گفت که هرکس حق داره نظرش رو بگه و اگر فکر می کنه می تونه ازش دفاع کنه حتی چاپ هم بشه، این یعنی جامعه و بیان آزاد عقاید! آیا وضع ما الآن اینطور هست که از کنار این نوشته ی بو دار با این استدلال بگذریم؟ یا نکنه تمرین آزادی بیان است و ما بی خبریم؟ من هم موافق به چالش کشیدن، بحث و گفت و گو کردن، شعارمخالف و موافق دادن، کاریکاتور کشیدن هستم، همونطور که قبلا گفتم! اما با سابقه ای که نشریات ما و جامعه ی سیاسی ما داره، آیا این حرکتهای اخیر رو توجیه می کنه؟ آیا واقعا اونقدر به آزادی رفتار نزدیک شدیم که اگر به یک قوم و ملت توهین شد، این وسط اعتراضی هم شد معترضان، نویسنده و ... به جرم شورش علیه امنیت ملی بازداشت نشوند؟
عجیبه از اصحاب شهروند امروز که می دونند هرلحظه ممکنه بروند روی تیغ تعطیلی، اونوقت هیزم به آتشی باشند که اگر هنوز در مرحله ی جرقه است ممکنه با همین کوچک اشاره ها گُر بگیره برسه به دامن همه! عجیبه و کمی نگران کننده از بابت دستهایی که نمی دونی آیا واقعا هستند یا نه سوء تفاهمی است که می گذرد!

پ.ن. من راجع به حزب پ‌ک‌ک حرفی نمی زنم و نزذم چون اطلاع درستی از فعالیتها و اهدافشون- جز طرح تشکیل کردستان واحد- ندارم! پس اصلا موضع این نوشته نقد یا ارجاع دادن اون یادداشت و توهین به این گروه و استقبال از این حرکت و به این ترتیب رفع توهین یادداشت با این نوع نسبت دادن ، و یا حتی طرفداری از این گروه نیست.
پ.ن. درضمن امیدوارم که واقعا هیچ سیاستی پشت این حرفها و حرکتهای اخیر نباشه! و البته ملت عزیز هم به جای اینکه بابت این یادداشتها خونشون به جوش بیاد و جو گیر بشن بریزن تو خیابونها، موافق و مخالف، کمی عاقلانه تر و با دیدی بازتر نگاه کنند!
پ.ن. و نگاه ناصر خالدیان

لینک | ئه‌سرين | November 6, 2007 03:32 AM | نظر (5)|