از آخرین روزهای اوج ما، قریب به پنج-شش سال می گذره، حالا تو در اولین فرصت ِ همین حوالی یکهو منو به اسمی که اون وقتها روم گذاشته بودی صدا می کنی! حالا خودت بگو، باید نگران باشم؟ خوشحال؟ ناراحت؟ یا عصبانی؟
ئهسرين |
October 20, 2007 12:40 PM |
نظر (5)|
هرچی
میخوام واسه ات بنویسم هی مینویسم هی پاک میکنمش
همه اش یاد حرف نعیمه میفتم:خاله قصه نخور،بالاخره تو کوچه ی شما هم عروسی میشه...
ps:من یه عالمه که نه یه ریزه واسه ات نوشتم اما باز کات پیستش کردم تو بلاگ خودم...
نمیدونم چرا هر وقت میام اینجا انگاری یه جورایی اون قفل لعنتی رو دلم میشکنه و حرفم میاد...
مرسی که هستی
این یعنی چیزی ایراد دارد .
این یعنی کسی آمده که او را یاد روزهای اوج پنج شش سال پیش خودتان می اندازد ..
این یعنی چیزی خیلی ایراد دارد ..
پوووووووووف ..
این خیلی بد است ..