آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: به هر چه شرح ندادیم - 10/10/07
 پست بعدی: دست بردار از این در وطن خویش غریب! - 10/11/07

»» به دليل استقبال بيش از حد مردم!

يك‌روز صبح كه مردم دنيا در نيمكره شرقي و بعد غربي بيدار شدند،‌ همه چيز مثل هر روز صبح بود غير از اينكه تمام دنيا پر شده بود از كاغذهايي كه در هر كشور و شهر به زبان همان مردم بود. يادداشت كوتاه بود، يك خط و همان جمله‌ي قديمي:"خدا مرده است!" خب اول همه‌چيز عادي بود،‌ مردم هر شهر فكر كردند شاهد شوخي مسخره‌اي‌ هستند،‌ اما وقتي همان روز از اخبار شهرها و كشورهاي همسايه باخبر شدند و وقتي شنيدند در ِ‌نيمكره‌ي ديگر كه روز بوده، مردم شاهد فرو ريختن كاغذهايي از آسمان ِ بدون منشا بودند، ترسيدند. اول فكر كردند شيوه‌ي جديد تبليغات يكي از همين مذاهب جديد است. ‌اما در كمال تعجب، هيچ حزب،‌مذهب، دين و گروه و جمعيتي اين اتفاق را به عهده نگرفت. وقتي صبح روز سوم ِحادثه بازهم دنيا با يادداشت ديگري مواجه شد،‌ديگر ترس كار خودش را كرده بود. يادداشت دوم گفته بود:"ديگر آزاد هستيد،‌خدا مرده است!"
دنيا آشفته شد،‌ مردم گروه گروه به خيابانها ريختند، با همديگر بحث كردند،‌ گروههاي مختلف سياسي،‌اجتماعي،‌ فرهنگي،‌مذهبي و آدمها و اعمال مختلف را متهم كردند، به جان هم افتادند، دست به غارت زدند و ...
خبر يكسان در سراسر دنيا پخش شده بود.
فرداي اتفاق دوم عكس‌العملهاي تازه نمايان شد. گروههاي مذهبي اين اتفاق را توطئه‌اي براي سوق دادن دنيا به لاديني و لاقيدي خواندند و مردم را به آرامش و بازگشت به زندگي گذشته دعوت كردند. سياسيون شروع كردند به يكديگر تهمت زدن و هيزم به آتش التهاب مردم ريختن، گروههاي فرهنگي نشست و همايش ترتيب دادند و شروع كردند به نوشتن شعر و داستان،‌ ساخت فيلم و كشيدن نقاشي و ...! تعدادي از مردم توي خيابانها ديگران را دلداري مي‌دادند كه اتفاقي نيفتاده و حتي اگر واقعا خدا مرده باشد هم، آدمها هنوز زنده اند و چيزي از دست نمي دهند. عده‌اي ديگر در گوشه و كناري كه پيدا كره بودند نشسته بودند به عزاداري،‌ مرثيه سرايي و شمع روشن كردن براي خدا و عده‌اي هم شجاعت پيدا كرده بودند سخنراني‌هايي پنهان خود را حالا در ملاعام و درحضور مردم در مورد عدم وجود خالق مطلق و موجوديتي به نام خدا، ايراد مي‌كردند.
در عرض يك هفته آمار جنابت،‌ دزدي، فحشا، رجوع به اماكن مذهبي، ‌برپايي مراسمهاي آييني و مذهبي، خودكشي، ‌افسردگي، شراب‌خواري،‌ ادعاي داشتن بيماريهاي عجيب و غريب،‌ سرخوشي بيش‌ازحد و ... بالا رفت. خيابانها پر شده بودند از مردم متحركي كه هرلحظه بيم انجام هر عملي از آنها مي‌رفت، بيشترين تصويري كه مردم از هم و در خلوت اتوبوسها يا مكانهاي دنج ديگر مي‌ديدند، خنده‌هاي هيستيريك، بهت يا هق‌هق گريه‌ي نابه‌جا بود.
دولتها ترسيده بودند و عملا هيچ كاري از عهده‌شان برنمي‌آمد. پيش‌بيني چنين اتفاقي را هيچ‌وقت نكرده بودند و كاملا در برابرش ناكارآمد شده بودند. هفته‌ي سوم اوضاع وخيم‌تر شد و در عرض دو ماه دنيا به حال انفجار رسيد. عاقبت سران كشورها،‌ آنها كه با هم جنگ داشتند،‌ متحد بودند يا بي طرف، دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند اوضاع را به حال اول برگرداند. بعد از مدتي جلسه و صحبتهاي محرمانه، طي ده روز عمليات برنامه‌ريزي شده يادداشتهايي با يك مضمون و به زبانهاي مختلف آماده شد و طي يك قرارداد رسمي و كاملا محرمانه يك روز در نظر گرفته شد تا يادداشتها در سطح دنيا پخش شود. اينكه اين عمل از چه طريق و چطور با چنين سرعت و بي‌سر و صدايي در سطح دنيا صورت گرفت، هنوز هم يكي از بزرگ‌ترين معماهاي افرادي‌ست كه در جريان بخشي از رويدادها بودند. اما آنچه مردم،‌ صبح آن روز خاص در نيمكره‌ي خودشان ديدند، شهرهايشان بود كه دوباره با كاغذ پر شده بود. يادداشتي با اين جمله:"خدا بندگانش را دوست دارد و هيچگاه آنها را ترك نمي‌كند!" دوباره دنيا شلوغ شد، مردم شادي مي‌كردند، گريه مي‌كردند، رهبران سياسي و مذهبي سخنراني مي‌كردند، مخالفان و موافقان پشت تريبون‌ها فرياد مي‌زدند و ...
اما اينبار در عرض كمتر از يك‌ماه همه‌چيز آرام شد،‌ مردم انگار با يك توافق بيان نشده به حال قبل از آن صبح كذايي برگشتند. دنيا دوباره به آرامش ظاهري بازگشت و اين اتفاق به يك تماس از جانب موجودات فضايي نسبت داده شد و كم‌كم داستان به يك جوك بي‌مزه تبديل شد.
اين ميان سران كشورها هيچ وقت راجع به آن گردهمايي جهاني سخني نگفتند، كسي نپرسيد چرا در يك دوره‌ي ده روزه دنيا در يك سكوت خبري عجيب فرو رفت و ناگهان هيچ خبري از جنگ و كشتار غير از همان كه مردم عادي در اين چند ماه برپا كرده بودند،‌ نشد و هيچ‌كس هيچوقت علت و منشا واقعي آن دو يادداشت اول را نفهميد!

"پايان"

پ.ن. آشفتگي و بي‌خوابي ِ تا بامداد ِهجده ِ‌مهر 86

ئه‌سرين | October 10, 2007 11:21 AM | نظر (9)| قصه
 
نظرات:
mardook : October 12, 2007 11:15 AM

راستش نه با این فرق داره ولی ایده یکی بود. در این که تو راست میگی و ایده از خودت بوده شکی نیست. خیلی وقتا دانشمندا با هم در جاهای مختلف دنیا به نتایج یکسانی فکر کردن و به ایده های یکسان.
قلمت رو همیشه دوس داشتم.


محمدرضا : October 11, 2007 12:18 PM

تو با جرج اورول نسبتی داری؟!هوم؟!


yasaman : October 11, 2007 11:30 AM

راستش........ خيلي قشنگ بود و حجمش هم بالا!!!
كلي فكر كردم تا بگيرم مطلب از چه قراره!!!
از اين مردمه هميشه در صحنه هر چي بگي بر مياد ديگه!!!


mardook : October 11, 2007 08:59 AM

قبلا اینو تو وبلاگ دلتنگستان خونده بودم
---------
ئه سرین: عین عین همینو؟؟؟؟ کاش لینک می دادی!
والا قبول می کنید یا نه ولی به جون بچه ام من نه اون مطلب رو خونده بودم نه فیلمی که رضا می گه دیدم، ایده و نوشتن این هم همون بامداد و در عرض حداقل نیم ساعت شکل گرفت!


م - چکاد : October 11, 2007 02:15 AM

سلام و درود.
بعد از این همه پست مختصر و موجز، این مطلبت واقعا شیر افکن بود.
از وبلاگ یکی از دوستان، سر خوردیم این تو!
چند وقته می نویسین؟ و اینکه "ئه سرین" یعنی چی؟

یا حق


رضا : October 10, 2007 04:53 AM

اصلاح میشه
خدا کشی=خود کشی


رضا : October 10, 2007 04:48 AM

اول اینکه خدا همین الانم بعیده زنده باشه و ممکنه اصلا گولمون زده باشن و خالق ما و بنیان گذار این حیات بی سرو ته انسانی کس یا کسای دیگه یی باشن!!! دوم اینکه من مشابه این داستان رو خیلی وقت پیش حدود دو سال پیش خونده بودم ولی ایده ی نگارنده اون خیلی بهتر بالا و پر گرفته بود اون بعد از دیدن وضعیت این دنیا بعد از مرگ خدا تصمیم گرفته بود خدا کشی کنه تا ببینه اون یکی دنیا به چه شکل در اومده و فکر کنم تمرکز اصلی داستان هم روی اون یکی دنیا بود که خیلی باحال ترش کرده بود، اگه خواستی می تونم بگردم پیداش کنم واست.
این عکسم ببین بی ربط نیست: http://www.imdb.com/gallery/ss/0493430/Ss/0493430/14.jpg.html?hint=tt0493430


Farbud : October 10, 2007 01:45 AM

پر واضح است که ما چندین نسل بعد از آن‌ها به دنیا آمده‌ایم. خدا حقیقتاً‌ مرده!


مسعوده : October 10, 2007 01:05 AM

اولش ئه سرین با این حساب با این پستت شما یه چند ماهی هیچی نباس بنویسی ! هه هه ! دونقطه رذالت!
ولی ایده‌ش محشر بود حرف نداشت. یه جاهاییش لرزه بر اندامم افتاد جدی!‌بگذریم ازینکه من به چی اعتقاد دارم به چی اعتقاد ندارم. ولی اصولن رو چیز خاصی تعصب ندارم و میزارم تو دفینشنام تغییر حاصل بشه.
چیزی که بیشتر از همه فکرمو گرفته اینه که واقعن این سران حکومتا آدم نیستنا! یعنی اصلن چیزی به نام احساس و اینا توشن جریان نداره یه جور رباطایی هستن برا نگه داشتن دنیا! میخای زمین!
حالا اگه همینا هم خودشونو گم می‌کردن، دنیا به کجا می‌کشید؟
یه سوال منطقی اینه که کی زاده شد خدا که حالا مرد؟