|
مدرسهاي كه بودم، يعني دقيقا راهنمايي، يه بازي ساخته بودم واسه زنگهاي تفريح به اسم حلقهي بينهايت! اينجوري بود كه حداقل سه نفر ميشديم، بعد يكي شروع ميكرد يه داستاني رو تعريف كردن و هرجا كه دلش ميخواست داستان رو نصفه ول ميكرد و نفر بعد بايد از ادامهاش رو ميساخت و الي آخر، كه اين نصفه رها كردن البته نه به اين معني كه يهو داستان ول بشه امون خدا! تنها نكتهاش هم اين بود كه داستان نبايد تموم ميشد مگر اينكه در آخرين اجرا، اكثريت افراد راي به اتمام بدن و اغلب داستان بايد حول يك موضوعي كه همون اول نشون كرده بوديم ميچرخيد. درواقع انتهاي يك داستان، ابتداي داستان ِ تازهاي ميشد با يك سوژهي اصلي به عنوان بدنه! جالبي كار وقتي بود كه تعداد افراد بالا ميرفت و همه مدل داستاني ساخته ميشد! اونوقتها كه Big Fish و NeverEnding story و امثالهم رو نديده بوديم ولي مطمئنم ما حتي چندپله جلوتر از ايدهي ساخت اين فيلمها بوديم! يادمه اون اوايل يه دفتر چهل برگ برداشتم، دو-سهتاي اول كار رو نوشتم بقيهاشم فكر كنم شفاهي راحتتر بوديم كه ننوشتيم، كه اون دفتر هم يا بايد بين خرتوپرتهام باشه، يا در دستنويس سوزيهاي هر از چند گاهي اينجانب به ديار باقي شتافته باشه، كه اين دومي محتملتره! همينطوري ييهو يادم افتاد!
|