|
به رخشان بنياعتماد كه وقتي در را به روي من و دستهگل ِ لاله باز كرد، با تعجب گفت كه چقدر بزرگ شدم و مهربان خنديد. و به زنهاي قصههايش كه درد دارند، ولي آرامند و دوستداشتني!
خوابهايم را ميفروشم، مثل فرو فريدا.
بهايش اما هرچه خواستيد،
خندهاي، سكهاي، بغضي، تكه سنگي از نميدانم كدام كوه!
خوابهايم را ميفروشم،
نه اصلا! هديه ميكنم
خوبها و البته بدهايش را.
قول ميدهم تلخياش را طوري حس كنيد
كه سختتان نيايد، كه آخر با دلي كه لبپَر ميزند دور نشويد.
خوابهايم را ميفروشم،
هاي خانم! هاي آقا! مي خريدشان؟
فقط يكي!
فقط،
يكي!
... نه!ببخشيد! آن روشنتر از همه مال ِ دخترك ِ كبريت فروشم است.
يكي ديگر ميدهمتان، پيشكش!
هاي خانم... هاي آقا...
پ.ن. تشكر كردن كه بلد نباشي اينطوري ميشه!
|