|
|
صفحه
ی اصلی
ماه
قبل: September 2007
ماه
بعدی: November 2007
آرشیو ماه: October 2007
|
»» رجعت |
|
تو، او شده بودی، من، تو
تو، من شده ای، من، او
من، تو شده ام، او، من
ادامه دارد...
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 22, 2007 12:21 PM |
نظر (22)|
نه،قصه
|
|
|
|
»» زخم ظریف عقربه در من |
|
زخم ظریف عقربه در من بود وقتی که دایره کامل شد معماری بیابان همراه با روایت عقربه تکرار شد من با خیال و عقربه مخلوط بودم و عقربه بر روی یک بیابان بیابان دیگری می ساخت "یدالله رویایی"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 21, 2007 12:54 PM |
نظر (1)|
كافه
|
|
|
|
»» حالا تو هی ازم بپرس هنوز دلت برام تنگ نشده؟ |
|
...مهاجرت از دیدگاه ناب شخصی نیز دشوار است: مردمان عمومن به درد نوستالژی میاندیشند، اما آنچه بدتر است دردِ بیگانهگی است: فرآیندی که در طی آن، آنچه صمیمی بوده، بیگانه میشود. این بیگانهگی را نه در قبال کشور جدید حس میکنیم: در آنجا، فرآیند واژگونه است: آنچه بیگانه بوده، اندکاندک آشنا و دوستداشتنی میشود. نوع تکاندهنده و گیجکنندهی بیگانهگی هیچگاه در مورد زنی ناشناس که میکوشیم با او رابطه ایجاد کنیم رخ نمیدهد، بلکه در مورد آن زنی اتفاق میافتد که زمانی به ما تعلق داشته. تنها بازگشت به سرزمینی بومی پس از غیبتی دراز است که میتواند بیگانهگی عظیم دنیا و وجود را آشکار سازد. "کوندرا" سرهرمس مارانای کبیر/ سوره "بوقزدن را همه بلد هستند" / آیه یازدهم!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 21, 2007 10:57 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» |
|
...تالار ِ آشوب تهي ماند با سفرهی چيل و کرسي باژگون و سکّوب ِخاموش ِ نوازندهگان ... "شاملو"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 20, 2007 10:59 AM |
نظر (3)|
كافه
|
|
|
|
»» به قول بروبچ، تيآي! |
|
اگه Resident Evil رو ديده باشيد بايد صحنه آخر فيلم رو يادتون باشه، اونجايي كه Milla Jovovich به هوش مياد و لباس بيمارستان به تن، درحاليكه هيچ كس نيست،از در مركز تحقيقات مياد يرون و با شهري خالي و وحشت زده و آشفته روبرو مي شه! اگه يادم مونده باشه دوربين چندتا نماي باز از بالا از خالي بودن و آشفتگي شهر و يه زن با اسلحه ايستاده وسط اين بلبشو مشون ميده و الخ. از روي همين صحنه، تقريبا بيست دقيقه درباب فلسفه اگزيستانسياليسم سارتر و امثالهم سخنرانياي كردم ديدني! يعني خودم كف كردم وقتي حرفهام تموم شد، كه چطور داشتم آسمون ريسمون ميبافتم تازه تاييد هم ميشدم! كلي حال كردم از خودم! پ.ن. البته كاملا جدي، من كمي به اين صحنه واسه بعضي تصويرسازيهاي بدهكارم
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 20, 2007 02:50 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» سرگردان |
|
یافتنات چه سخت است هنگام که با هم هستیم و گم شدنات چه دشوار هنگام که دوریم از هم "معروف آقایی"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 19, 2007 12:42 PM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» 2007 Mugam Musabiqesi |
|
اگر ماهواره دارید و به موسیقی اصیل آذربایجانی هم علاقه دارید، این روزها، سه شنبهها و پنجشنبهها، ساعت هشت و نیم شب، کمی اینطرف آنطرف تر، شبکه AZTV رو به هیچ عنوان از دست ندید که مسابقه ای انتخاب صدا به اسم2007 Mugam Musabiqesi برگزار می کنه از بین جوانها. این جوانها که می گم از همین بچه سوسل های خودمون که از ننه اشون قهر کردند شده اند خواننده نه ها! کسانی که تمرین صداشون از شوکت و رشید بهبودف و... بوده. همچین هم مقام قراباغ و کسمه شکسته و ...می خونن که دهنت باز می مونه از این قدرت و زیبایی صدا. به هرحال که از دست ندهید، صداها و موسیقی های بسیار زیبایی خواهید شنید یقینا!
پ.ن. دلمون لک زده بودها واسه دیدن پسرهای نه مو هوا و نه ابرو برداشته، دخترهایی که نه یه من آرایش هفت رنگ داشته باشند، نه برجستگی های مصنوعی داشته باشند و نه لبهای مصنوعی با لباسهای اجق وجق! دلمون لک زده بود واسه زیبایی و سادگی ِ طبیعی، با اون لباسهای سنتی خوشگل.
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 18, 2007 09:21 AM |
نظر (8)|
هرچی
|
|
|
|
»» تو سرم طبل ميكوبنتو چشام |
|
تو سرم طبل ميكوبن تو چشام آهن داغ خالي ميكنن تو تنم قالب قالب يخ خالي ميكنن گُر ميگيرم ولي ميلرزم جهنم جهنم كه ميگن همينه؟
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 16, 2007 11:21 AM |
نظر (6)|
هرچی
|
|
|
|
»» "به طرز احمقانه ای، هنوز |
|
"به طرز احمقانه ای، هنوز وبلاگ می نویسم!" به مناسبت چهارماه پیش، ورودم به شش یا هفتمین سال وبلاگ نویسی! پ.ن. کی به این یاهو اجازه داده، بدون نظر من رنگ میل باکسم رو عوض کنه؟
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 16, 2007 11:16 AM |
نظر (10)|
هرچی
|
|
|
|
»» من قطعا تو يكي از |
|
من قطعا تو يكي از زندگيهاي گذشتهام خرس بودم. از چهار عصر ديروز تا هفت ِ صبح امروز خوابيدم. اون وسط فقط نيم ساعتكمتر پاشدم جواب تلفن بدم، چندتا اساماس و ميل بزنم، از داآش كوچيكه سراغ بگيرم، يهچي بخورم و بعد بازم بخوابم! پ.ن. جغد و گربه هم بودم البته!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 16, 2007 08:53 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» نبش قبر! |
|
خب راستش ندا جان، من هرچي فكر كردم ديدم بايد راستش رو بهت بگم! اينكه پستهايي كه دوستشون ندارم رو هرچندوقت يه بار درفت ميكنم! از طرفي اون پستهايي كه خيلي دوست دارم و اينجاست هم اغلب ورژن اصلي نيستند، يه سري كلمه،جمله ازشون كش رفتم بعد گذاشتم اينجا!(مرض دارم ديگه) پس اگه بگم مثلا اين، درواقع اوني كه بايد منظورم نبوده! اما از پستهايي كه درفت نشدند اگه ميخواهي، مثلا همين شبه داستانهام رو دوست دارم. اصلا همه نوشتههام رو تا اطلاع ثانوي دوست دارم. اين اطلاع ثانوي تا چند لحظه قبلاز شروع به درفت كردن ميشه! آهان! مثلا اون وبلاگ كه قبلا گفته بودم فكر كنيد دارم و اغلبتون هم ميخونيدش ولي نميدونيد نويسندهاش منم، همه پستهاي اونو دوست دارم! دونقطهدي پ.ن. چه كاريه كه دل و روده آرشيومون رو بياريم جلو چشمون اصلا؟ ما همينجوريشم به پروندهامون واقفيم به جون بچهام!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 16, 2007 08:29 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» ?How many times I've been here before |
|
به رخشان بنياعتماد كه وقتي در را به روي من و دستهگل ِ لاله باز كرد، با تعجب گفت كه چقدر بزرگ شدم و مهربان خنديد. و به زنهاي قصههايش كه درد دارند، ولي آرامند و دوستداشتني!
خوابهايم را ميفروشم، مثل فرو فريدا.
بهايش اما هرچه خواستيد،
خندهاي، سكهاي، بغضي، تكه سنگي از نميدانم كدام كوه!
خوابهايم را ميفروشم،
نه اصلا! هديه ميكنم
خوبها و البته بدهايش را.
قول ميدهم تلخياش را طوري حس كنيد
كه سختتان نيايد، كه آخر با دلي كه لبپَر ميزند دور نشويد.
خوابهايم را ميفروشم،
هاي خانم! هاي آقا! مي خريدشان؟
فقط يكي!
فقط،
يكي!
... نه!ببخشيد! آن روشنتر از همه مال ِ دخترك ِ كبريت فروشم است.
يكي ديگر ميدهمتان، پيشكش!
هاي خانم... هاي آقا...
پ.ن. تشكر كردن كه بلد نباشي اينطوري ميشه!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 15, 2007 10:43 AM |
نظر (6)|
نه،قصه
|
|
|
|
»» اونوقت شما رو چه حسابی |
|
اونوقت شما رو چه حسابی فکر کردید دنباله دارهای In The Way of Neverland من به Finding Neverland ربط داره؟ به صرف شباهت اسمی؟ ما که ندیده بودیم، اما اینی که امشب دیدیم هم مطلقا ربطی نداشت که! درضمن اون سالها که ما همچین اسمی رو بین یادداشتها گذاشتیم، این فیلم درحال ساخت بوده، ما هم خبر نداشتیم! شاهدم هم آرشیوهام! پ.ن. نا امید شدیم که! پ.ن. کی قرار بود فیلم رو برام بیاره؟ زود بیاره خب!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 12, 2007 12:41 PM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» به دليل استقبال بيش از حد مردم! |
|
يكروز صبح كه مردم دنيا در نيمكره شرقي و بعد غربي بيدار شدند، همه چيز مثل هر روز صبح بود غير از اينكه تمام دنيا پر شده بود از كاغذهايي كه در هر كشور و شهر به زبان همان مردم بود. يادداشت كوتاه بود، يك خط و همان جملهي قديمي:"خدا مرده است!" خب اول همهچيز عادي بود، مردم هر شهر فكر كردند شاهد شوخي مسخرهاي هستند، اما وقتي همان روز از اخبار شهرها و كشورهاي همسايه باخبر شدند و وقتي شنيدند در ِنيمكرهي ديگر كه روز بوده، مردم شاهد فرو ريختن كاغذهايي از آسمان ِ بدون منشا بودند، ترسيدند. اول فكر كردند شيوهي جديد تبليغات يكي از همين مذاهب جديد است. اما در كمال تعجب، هيچ حزب،مذهب، دين و گروه و جمعيتي اين اتفاق را به عهده نگرفت. وقتي صبح روز سوم ِحادثه بازهم دنيا با يادداشت ديگري مواجه شد،ديگر ترس كار خودش را كرده بود. يادداشت دوم گفته بود:"ديگر آزاد هستيد،خدا مرده است!" دنيا آشفته شد، مردم گروه گروه به خيابانها ريختند، با همديگر بحث كردند، گروههاي مختلف سياسي،اجتماعي، فرهنگي،مذهبي و آدمها و اعمال مختلف را متهم كردند، به جان هم افتادند، دست به غارت زدند و ... خبر يكسان در سراسر دنيا پخش شده بود. فرداي اتفاق دوم عكسالعملهاي تازه نمايان شد. گروههاي مذهبي اين اتفاق را توطئهاي براي سوق دادن دنيا به لاديني و لاقيدي خواندند و مردم را به آرامش و بازگشت به زندگي گذشته دعوت كردند. سياسيون شروع كردند به يكديگر تهمت زدن و هيزم به آتش التهاب مردم ريختن، گروههاي فرهنگي نشست و همايش ترتيب دادند و شروع كردند به نوشتن شعر و داستان، ساخت فيلم و كشيدن نقاشي و ...! تعدادي از مردم توي خيابانها ديگران را دلداري ميدادند كه اتفاقي نيفتاده و حتي اگر واقعا خدا مرده باشد هم، آدمها هنوز زنده اند و چيزي از دست نمي دهند. عدهاي ديگر در گوشه و كناري كه پيدا كره بودند نشسته بودند به عزاداري، مرثيه سرايي و شمع روشن كردن براي خدا و عدهاي هم شجاعت پيدا كرده بودند سخنرانيهايي پنهان خود را حالا در ملاعام و درحضور مردم در مورد عدم وجود خالق مطلق و موجوديتي به نام خدا، ايراد ميكردند. در عرض يك هفته آمار جنابت، دزدي، فحشا، رجوع به اماكن مذهبي، برپايي مراسمهاي آييني و مذهبي، خودكشي، افسردگي، شرابخواري، ادعاي داشتن بيماريهاي عجيب و غريب، سرخوشي بيشازحد و ... بالا رفت. خيابانها پر شده بودند از مردم متحركي كه هرلحظه بيم انجام هر عملي از آنها ميرفت، بيشترين تصويري كه مردم از هم و در خلوت اتوبوسها يا مكانهاي دنج ديگر ميديدند، خندههاي هيستيريك، بهت يا هقهق گريهي نابهجا بود. دولتها ترسيده بودند و عملا هيچ كاري از عهدهشان برنميآمد. پيشبيني چنين اتفاقي را هيچوقت نكرده بودند و كاملا در برابرش ناكارآمد شده بودند. هفتهي سوم اوضاع وخيمتر شد و در عرض دو ماه دنيا به حال انفجار رسيد. عاقبت سران كشورها، آنها كه با هم جنگ داشتند، متحد بودند يا بي طرف، دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند اوضاع را به حال اول برگرداند. بعد از مدتي جلسه و صحبتهاي محرمانه، طي ده روز عمليات برنامهريزي شده يادداشتهايي با يك مضمون و به زبانهاي مختلف آماده شد و طي يك قرارداد رسمي و كاملا محرمانه يك روز در نظر گرفته شد تا يادداشتها در سطح دنيا پخش شود. اينكه اين عمل از چه طريق و چطور با چنين سرعت و بيسر و صدايي در سطح دنيا صورت گرفت، هنوز هم يكي از بزرگترين معماهاي افراديست كه در جريان بخشي از رويدادها بودند. اما آنچه مردم، صبح آن روز خاص در نيمكرهي خودشان ديدند، شهرهايشان بود كه دوباره با كاغذ پر شده بود. يادداشتي با اين جمله:"خدا بندگانش را دوست دارد و هيچگاه آنها را ترك نميكند!" دوباره دنيا شلوغ شد، مردم شادي ميكردند، گريه ميكردند، رهبران سياسي و مذهبي سخنراني ميكردند، مخالفان و موافقان پشت تريبونها فرياد ميزدند و ... اما اينبار در عرض كمتر از يكماه همهچيز آرام شد، مردم انگار با يك توافق بيان نشده به حال قبل از آن صبح كذايي برگشتند. دنيا دوباره به آرامش ظاهري بازگشت و اين اتفاق به يك تماس از جانب موجودات فضايي نسبت داده شد و كمكم داستان به يك جوك بيمزه تبديل شد. اين ميان سران كشورها هيچ وقت راجع به آن گردهمايي جهاني سخني نگفتند، كسي نپرسيد چرا در يك دورهي ده روزه دنيا در يك سكوت خبري عجيب فرو رفت و ناگهان هيچ خبري از جنگ و كشتار غير از همان كه مردم عادي در اين چند ماه برپا كرده بودند، نشد و هيچكس هيچوقت علت و منشا واقعي آن دو يادداشت اول را نفهميد! "پايان" پ.ن. آشفتگي و بيخوابي ِ تا بامداد ِهجده ِمهر 86
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 10, 2007 11:21 AM |
نظر (9)|
قصه
|
|
|
|
»» به هر چه شرح ندادیم |
|
به هر چه شرح ندادیم واژه ها اصیل تر ماندند به هر چه کمتر گفتیم بیشتر تفاهم داشتیم "سپانلو"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 10, 2007 01:48 AM |
نظر (1)|
كافه
|
|
|
|
»» حلقهي بينهايت |
|
مدرسهاي كه بودم، يعني دقيقا راهنمايي، يه بازي ساخته بودم واسه زنگهاي تفريح به اسم حلقهي بينهايت! اينجوري بود كه حداقل سه نفر ميشديم، بعد يكي شروع ميكرد يه داستاني رو تعريف كردن و هرجا كه دلش ميخواست داستان رو نصفه ول ميكرد و نفر بعد بايد از ادامهاش رو ميساخت و الي آخر، كه اين نصفه رها كردن البته نه به اين معني كه يهو داستان ول بشه امون خدا! تنها نكتهاش هم اين بود كه داستان نبايد تموم ميشد مگر اينكه در آخرين اجرا، اكثريت افراد راي به اتمام بدن و اغلب داستان بايد حول يك موضوعي كه همون اول نشون كرده بوديم ميچرخيد. درواقع انتهاي يك داستان، ابتداي داستان ِ تازهاي ميشد با يك سوژهي اصلي به عنوان بدنه! جالبي كار وقتي بود كه تعداد افراد بالا ميرفت و همه مدل داستاني ساخته ميشد! اونوقتها كه Big Fish و NeverEnding story و امثالهم رو نديده بوديم ولي مطمئنم ما حتي چندپله جلوتر از ايدهي ساخت اين فيلمها بوديم! يادمه اون اوايل يه دفتر چهل برگ برداشتم، دو-سهتاي اول كار رو نوشتم بقيهاشم فكر كنم شفاهي راحتتر بوديم كه ننوشتيم، كه اون دفتر هم يا بايد بين خرتوپرتهام باشه، يا در دستنويس سوزيهاي هر از چند گاهي اينجانب به ديار باقي شتافته باشه، كه اين دومي محتملتره! همينطوري ييهو يادم افتاد!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 9, 2007 10:58 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» |
|
به خاطر ناودان، هنگامي که ميبارد به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام شاملو
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 8, 2007 11:38 AM |
نظر (2)|
كافه
|
|
|
|
»» تو انتظار داري پارگرافي رو كه تو از رو متن ميخوني پشت سرت از حفظ بگم؟ |
|
چيزي تحت عنوان حافظه كوتاهمدت براي اينجانب تعريف نشده از ازل! همهي اونچه كه تو حافظه اينجانب ريخته چيزي نيست جز همونهايي كه تو حافظه اصلي نشسته و ميشينه از همون اول. ميتونم جزء به جزء يكسري اتفاقها رو براتون تعريف كنم با حواشي، ولي شماره اي كه لحظه اي پيش بهم گفتن رو يادم ميره، حتي اگه آينده بشريت بهش مربوط باشه. يا يه سري حفظيات درسي، حتي اگه آينده خودم تكي بهش وصل باشه! حالا اينكه اولويت و اهميت اين اتفاقهايي كه ميره تو حافظه اصلي رو كي برام تعريف ميكنه رو ما هم نميدونيم! پ.ن.فكر كنم يه جور علائم آلزايمر بود اينا كه گفتم نه؟ پ.ن. خودتون دستتون باشه ديگه از اين به بعد، من حجت رو بر شما تموم كردم! اقلا بر اونا كه اينجارو ميخونن!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 7, 2007 09:46 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» مارو باش! داشتیم با خودمون |
|
مارو باش! داشتیم با خودمون فکر می کردیم که تو این میل بازیها با این فرنگی ها، اقلش اینه که دیگه کسی اسممون رو اشتباه نمی نویسه. بعد همچین داشتم دپ می زدم که چه بی مزه می شه اگه دیگه هیچکی ازم نپرسه خانم معنی اسمتون چی می شه؟ خب اصولا اونا نمی دونن که این اسم خاص هست و اصولا هم اسم خاص و عام ما براشون که خیلی فرق نداره، فوقش می دونن یه سری اسامی زیاد استفاده شده و حالا اصلا معنیش چرا براشون مهم باشه؟ یا که مثلا این اسم مال کدوم قوم و طایفه است و اینا! حالا دیشب اینو تو جواب میل ام گرفتم:"Dear Mr. Asreen "!!=)) بعد از اینکه تو نامه نگاریهای کشور خودمون برام می نویسن"در صورت نداشتن مشکل سربازی..." چشممون به جمال اینا روشن! پ.ن. خداییش من کاری داشتم دیگه؟ اینا هی دارن اصرار می کننا! دونقطه دی
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
October 4, 2007 11:13 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|