آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: August 2007
 ماه بعدی: October 2007

آرشیو ماه: September 2007


»» قرار نیست حتما سگ باشی

قرار نیست حتما سگ باشی تا مشام و حست آنقدر قوی باشد که اتفاق نیفتاده بو بکشی و بفهمی!
یا شاید هم ما سگیم و حالیمان نیست؟ ها؟

لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 12:58 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» ..برنادتا آدلینا نیکولتا ایماکلتا لودوویکا

..برنادتا آدلینا نیکولتا ایماکلتا لودوویکا سیلوانا لطفا هر کدام سابقا خودکاری گم کرده اید، یا به یادگار به من داده اید در پی همین نامه اعلام کنید. لیتیوم

لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 12:42 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» مولانا به روايتِ من

گر سوی مستان می‌روی
مستانه رو مستانه رو

پ.ن. خداييش باحالتر نيست؟
پ.ن. جناب"ر.ابهام" اس‌ام‌اس زده: "ئه‌سرين به روايت مولانا: اي لوليان اي لوليان، يك لولي‌ئي ديوانه شد!" دونقطه‌دي

لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 11:58 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» از هر دری

اه که چقدر لوگوی این "شهروند امروز" بی ریخته! حیف اون همه مطلب خوبی که توش داره با اون لوگوی زشت! بگیم سمن یه لوگو براشون طراحی کنه!

اینم واسه مخملباف دوستان: توبه نصوح - چهارشنبه- شبکه دو- ساعت 15!
شروع شد یکی یه اس ام اس به منم بزنه خواب نباشم، ببینم تیکه پاره اش کردن یا نه!

 دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه(محمدجواد لاریجانی):"برخی فکر می کنند چون غربی ها راجع به سنگسار به ما فحش می دهند ما خجالت می کشیم که احکام را اجرا کنیم در صورتی که چنین چیزی نیست اصل فقه شیعه و فقه اهل بیت، فقه خجالت نیست." ادامه

لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 11:38 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» خوشحال نباش بدبخت! تو هم
خوشحال نباش بدبخت! تو هم بدتر از من به بیماری "Hume"ی مبتلایی! فقط داری خودتو پشت كلمات قشنگ قايم مي‌كني!
لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 10:23 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» راستي نگفتمتون كه بهار كه

راستي نگفتمتون كه بهار كه براي تولد بچه‌ها تو باغ جمع شده بوديم و من سردم بود و شما شاكي و جلوي استخر وايساده بودم و شما هي مي‌گفتيد نمي‌پري توش؟ و من هي‌مي‌گفتم سردمه والا چرا دلم مي‌خواد و بعد علي‌اومد كه هولم بده و نداد، در تمام مدت دلم مي‌خواست يكي واقعا هولم مي‌داد؟

خب حالا گفتم!

لینک | ئه‌سرين | September 30, 2007 09:54 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» "با مهندسي ژنتيکي قورباغه با

"با مهندسي ژنتيکي قورباغه با پوست شفاف در ژاپن بوجود آمد." متن خبر

دیگر هیچ خلوت امنی وجود نخواهد داشت! حریم خصوصی را بیشتر از پیش به زباله دان تاریخ بیفکنیم!

لینک | ئه‌سرين | September 29, 2007 12:58 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» باز دوباره خيمه زدم رو

باز دوباره خيمه زدم رو شعرهاي شاملو، مرض ِ ديگه هرچندوقت يه بار عود مي‌كنه! يكي درميونم ميرم از يكي ديگه مي‌خونم! اينو واسه خوشحالي يه چندتا از دوستام گفتم كه معتقدن من دور و برم شعر كم دارم! البته اگه بفهمند باز رفتم سروقت شاملو كه مي‌گن همون بهتر هيچي نخوني!!

پ.ن. بعله، مي‌دونم.يعني واويلا باز هم حد بينهايت!
پ.ن. درضمن ما داريم رسما اين وبلاگ رو مي تركونيم! ياح ياح ياح

لینک | ئه‌سرين | September 29, 2007 12:53 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» اینم از همون وبلاگ پایینی

اینم از همون وبلاگ پایینی که چه خوب و به موقع گفته:
"اتفاق غمگين‌کننده‌ايه وقتی يکی بد جا و بد موقع از ته دل عاشق يکی ديگه می‌شه"

ببین، من واقعا شعور و جنبه اش رو ندارم، خب؟ یکی بخواد بی اجازه به صرف انتخاب خودش بیاد تو دایره من، می زنم زیر همه چیو داغون می کنم! امیدوارم بفهمی اینو و نخوای زیادی بیای جلو!

لینک | ئه‌سرين | September 29, 2007 12:44 PM || هرچی
 
»» لینکش نمی کنیم چون ممکنه

لینکش نمی کنیم چون ممکنه باز وبلاگش بشه عین چارراه پارک وی:
"يه جا همين تازگيا خوندم که از يه دوره‌ای به بعد، ديگه هيچ حس عميقی، اندوه يا غم عميقی اون‌قدرها مانا و پايدار نيست، برای چند لحظه بيشتر دووم نمياره و زود کم‌رنگ می‌شه. دقيقا همين‌طوره. نه که چيزی از ارزش اون حس کم شده باشه، نه؛ اما ديگه نمی‌شينی به سوگواری. با حس‌هات روراست‌تر و صريح‌تر برخورد می‌کنی. و غيرجزمی‌تر. و معتدل‌تر. گاهی حتا اجازه می‌دی مو لای درز تعاريفت بره. گوشه‌های تصاويرت تا بخوره، جويده بشه، يا حتا گاهی جای تاهای روی تصوير يه تيکه‌هايی‌شو فرسوده کنه."

لینک | ئه‌سرين | September 29, 2007 12:33 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» دیالوگهای خوبی داره این میوه

دیالوگهای خوبی داره این میوه ممنوعه، بازی خوبتری هم داره علی نصیریان، بعد مدتها از بازیش خوشم اومد. برعکس فحشهایی که دیدم و شنیدم ملت به شخصیت حاج فتوحی می دن، راستش من خیلی هم بدم نمیاد ازش! آدم بیشتر دلش می سوزه تا ازش بدش بیاد!
یه نموره، خود درگیریها و استیصالش منو یاد Lester تو American Beauty میندازه!

لینک | ئه‌سرين | September 29, 2007 12:15 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» به یمن حضور داشتن در

به یمن حضور داشتن در محضر خانواده و برای اینکه بیشتر از این فکر نکنن در غیبت تشریف داریم و اینها، مجبوریم بشینیم گاهی هم پای اهل و عیال(!) سریال بعد افطار نگاه کنیم! حالا من یه سوال دارم از محضر مبارک متدینین و مومنین و مخلصین و در آخر هم این سریال بینها:

تو این سریال که امین تارخ بازی می کنه که مثلا شک کرده و بعد قراره تهش آدم شه دوباره، اونوقت یه جای کار نمی لنگه؟ یعنی می گم اگه به همین کشکی کشکی برای امتحان یکی، تاکید می کم برای امتحان یکی که چقدر دین داره و چقدر اعتقاد داره، جون و سرنوشت کسی صاف بچسبه به نتیجه اعتقاد اون آدم، اونوقت عدل الهی پس کجاست؟ پر واضح و مبرهن است که در تعالیم ما گفتن که شیطان این اجازه رو داره که بخواد بندگان مخلص رو به چالش(!) بکشه و اینا! ولی اخه واقعا عدل الهی اینجوریه؟

درضمن ما خودمون داستان سفر خضر و موسی و اون یارو که از نظر موسی بی دلیل تنبیه شد رو بچه بودیم یاد گرفتیم. قضیه رو به اون سمت نکشونید که بازم گیر هست این وسط!

پ.ن. من نمی دونم چرا فکر می کنم کارگردانش یه نیم نگاهی به وکیل مدافع شیطان داشته، منتها بد نگاه کرده!

لینک | ئه‌سرين | September 28, 2007 11:43 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» هیچوقت نتونستم موقع گوش دادن

هیچوقت نتونستم موقع گوش دادن به شعرخوانی شاملو، بدون داشتن متن شعر جلو چشمم خوب بفهمم چی می خونه! بس که لامصب صداش می گیرتَم!

لینک | ئه‌سرين | September 28, 2007 01:23 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» حالا درسته که من به

حالا درسته که من به سیبیل به شدت حساسیت دارم ولی مطئنم که اگه پسر می شدم یه دوره ای حتما حتما حتما موهامو بلند می کردم، ریش و سبیل هم میذاشتم!!
فکر کنم از این تیریپهای هَپَل ِ شلخته هم می شدم کمی!

پ.ن. دونقطه ضربدر

لینک | ئه‌سرين | September 28, 2007 01:05 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» مشکل اقلیت ها با فرهنگ غالب

پیش به سوی یکپارچه سازی!
ملت غیور لطف کنید به جای راه اندازی راهپیمایی و شلوغ کاری واسه یه کاریکاتور ساده، اینجا سر و صداتون دربیاد!
زبان هر قوم مسلم ترین و طبیعی ترین میراثی هست که داره، حالا بذارید ازتون بگیرن! گاماس گاماس!

لینک | ئه‌سرين | September 27, 2007 12:35 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» سوژه برای خندیدن چی از

سوژه برای خندیدن چی از این بهتر می تونید گیر بیارید که فرزندان چه گوارا مهمان ایران بودند؟ نه خداییش خنده تون نمی گیره؟
تازه دولت داره می فهمه چطور می تونه با سمبل ها مبارزه کنه، اینکه اونقدر اونارو بیاره تو چشم که به قول معروف خز و خیطش کنه واسه مردم! از اون ناب بودنش خارج بشه! یادتون بیارید، سرود ای ایران، یار دبستانی، ترانه های فرهاد، شعرهای شاملو، پخش محاکمه ی گلسرخی، تصاویر مصدق، دعوت از فیدل، فرزندان چه گوارا و ...!
نیم ساعت تمام پای تلویزیون نشسته بودم داشتم می خندیدم به خیل اتفاقات عجیبی که دارن برامون می ندازونن! هیجان از این بیشتر؟

اینم بخونید، بد نیست موضوع دستتون بیاد! انگار اینارو دعوت کرده بودند که در لوای همایش و سخنرانی بهشون توهین کنن فقط!

لینک | ئه‌سرين | September 27, 2007 12:12 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» به جون بچه ام من

به جون بچه ام من همین دیروز کاملا ناآگاه از همچین اتفاقی، داشتم به انجام همچین عملی فکر می کردم!

لینک | ئه‌سرين | September 27, 2007 01:16 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

پ.ن. من که اهل شعر نبودم خیلی، اما چرا هیچ وقت هیچکس این را برای من نخواند؟

لینک | ئه‌سرين | September 26, 2007 12:42 PM | نظر (3)| كافه
 
»»

عصای موسی رو اژدها می کنی، رود نیل برای خودش و بنی اسرائیل می شکافی، عیسی رو تو قنداق به حرف میاری، یونس رو تو دل نهنگ می ذاری بعد زنده بیرون میاری، به ابراهیم رستاخیز نشون میدی، به خضر قدرت زنده کردن مرده می دی، عنکبوتت سه سوت جلوی ورودی غار واسه محمد تار می تنه که اونجا پنهون شه، گاو و گوساله از دل کوه برای مردم بیرون می کشی، اصحابت شونصد سال تو یه غار می خوابن و بعد زنده بیدار می شن و ... این همه معجزه برای اینکه خودتو ثابت کنی، این همه اونم برای مردم هزار سال پیش! اونوقت الآن؟ سهم ما برای باورت باید این داستانها، صدای نقاره ها، خبرهای روزنامه ها باشه؟ اونم تو زمونه ای که برای همه ی اینا می شه یه جور دلیل و علت پیدا کرد؟ تو بودی خودت باور می کردی؟ باشه، اصلا من حرف بی ربط می زنم، بگو جواب این بچه رو چی بدم وقتی دنبال معجزه تو این دوره و زمونه می گرده؟ می فهمی؟ معجزه، از همونها که تو قصه هات هست، نه اینها که هر شب تو تلویزیون از ابلیس و عذاب و نجات نشون میدن.
این همه سال، نباید یک چیز تازه رو می کردی آیا؟

پ.ن. یکی بیاد بگه همین ها نشانه است و اینا می زنم پا چشش!

لینک | ئه‌سرين | September 26, 2007 11:55 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود

...که آن‌جا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آن‌جا
جنبش شايد،
اما جمَبنده‌ئي در کار نيست
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان بهتان‌خورده با کلاه ِ بوقي‌ي منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ي بي‌قانون ِ مطلق‌هاي ِ مُتنافي.
تنها تو
آن‌جا موجوديت مطلقي ،
موجوديت محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور قاطع ِ اعجاز است
گذارت از آستانه‌ي ناگزير
فروچکيدن ِ قطره‌ي قطراني‌ست در نامتناهي‌ي ظلمات:
«ــ دريغا
اي‌کاش اي‌کاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
مي‌بود!»
شايد اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار خاموش ِ کهکشان‌هاي بي‌خورشيد
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
مي‌شنيدي:
«ــ کاش‌کي کاش‌کي
داوري داوري داوري
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بي‌رداي شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان.
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري خواهد شد.
...بدرود!
بدرود!
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ي اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر
...انسان
دشواري‌ي وظيفه است.
...رخصت زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم
...اکنون
آنک در ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
...فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!

شاملو/در آستانه

لینک | ئه‌سرين | September 26, 2007 01:00 AM | نظر (6)| كافه
 
»» تا رفتن، تا فردا، تا باور

هی ماشین رفت، هی نرسیدیم!
یعنی ما اون عصر/شب اون همه راهو پیاده رفتیم و برگشتیم و حتی بیشترش؟ پس چرا اینقدر زیاد به نظر نمیومد اون موقع؟

پ.ن. این یک تشکر لایت بود به هرحال!

لینک | ئه‌سرين | September 25, 2007 12:27 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» براي اون كه اس‌ام‌اس تبريك

براي اون كه اس‌ام‌اس تبريك فرستاد و تعجب كردم و جواب داد "خاك بر سرت كنن!" كه البته گمونم اينجارو نمي‌خونه!

من موندم با شدت پوچ گرايي ما تو اون سالها چطوري زنده‌ايم الآن؟ البته دقيق كه فكرش رو مي كنم مي بينم خب شماها يه جور پوچي در عين اعتقاد(!) بودين كه باعث شد خيلي همو تشديد نكنيم! احتمالا همون هم باعث شد كه دووم آورديم! و الا چرا الآن نمي‌تونيم حرف به اين سادگي ِ هم‌ديگه رو بفهميم؟

پ.ن. و البته زنده بودن نه آن تكرار دم و بازدم است!

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2007 11:16 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» من كه خوابم مياد،‌تو هم

من كه خوابم مياد،‌تو هم كه حاليت نيست اينجايي كه وايسادي وسط زندگي ِ‌منه نه پياده رو! اقلا اون چراغو خاموش كن كه هم من خوابم ببره،‌هم بلكه تو خيال كني مغازه ها تعطيل شده، بياي بگيري بخوابي.

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2007 09:46 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» این تئاتر شهر لعنتی پس

این تئاتر شهر لعنتی پس کی می خواد باز شه؟ پاییز اومد، من چجوری حواسمو پرت کنم پس؟ یه سوال هم که برام پیش اومده اینه که این میکائیل شهرستانی جدی جدی امسال هیچی اجرا نداشته؟ خودش بهمون گفت بعد عیدهاا! کو پس؟ نامرده هرکی سراغ بگیره و به من خبر نده!
اینم واسه گول مالیدن سر خودمون:

" گذشته هارو نباید زنده کرد، هیچ چیز نباید تکرار بشه"
الویرا: "خوشبختی مارو با ما بیگانه می کنه پلگرن، ضمن اینکه هنوز تو دستامونه...هیچ فاصله ای خاطره رو نابود نمی کنه"
منشی: "اونچه گذشت، گذشت... شما همینطور سالهارو پس و پیش ورق می زنید، جلو،عقب.... کثافت کاریه...."
پلگرن: "... ما درکنار هم بودیم...به فاصله صد قدم از کنار هم می گذشتیم و ... دو انسان.... هردو سالم هر دو زنده ... و ما از کنار هم می گذشتیم ... چه ماجرایی...."
الویرا: "چرا اومدی؟ بعد از هفده سال.... که ما بار دیگه گذشته رو لمس کنیم؟فقط همین؟"
پلگرن: "تو بزرگوار نیستی... تو از من می خواهی که حرف بزنم...که دروغ بگم... که خودمو توجیه کنم..... ای کاش می تونستیم همینطور که اینجا نشستیم فقط یک ساعت تمام سکوت کنیم. همین..."
الویرا: "تو حتی نمی دونی چرا اومدی؟"
پلگرن: "نمی تونه برای این باشه که دیگه هیچ خواسته ای نداشته باشم؟.... به خودم گفتم سالها پيش...زمانی دور... روی این کره ی خاکی ما همدیگرو دوست داشتیم، اینجا، در این لحظه، در این مکان، می تونیم به هم سلام کنیم."
الویرا: "چرا سلام کنیم؟"
پلگرن: "چون زندگی کوتاهه"

نمایش سانتاکروز/ هما روستا/ سال 84

پ.ن. من پلگرن ام! گیرم جنسمون یکی نباشه، انتخابم دریاست، نه زمین!

لینک | ئه‌سرين | September 23, 2007 12:15 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» وقتی آخرین نمایشنامه ی سارتر معرکه است!

جهت اطلاع عرض می کنم که نمایشنامه گوشه نشینان آلتونای سارتر ترجمه ی ابوالحسن نجفی رو نشر نیلوفر بالاخره امسال تجدید چاپ کرد. هرکی پارسال نمایش رو دیده می دونه خریدن و خوندنش واجب موکد است! اگر هم نمایش رو ندیدید بازم به شدت خوندنش توصیه میشه! درضمن تاکید می کنم که از همین مترجم. این همون ترجمه ای هست که اجرا شد.

پ.ن. می دونم بروبچ الآن می خوان فحشم بدن!
پ.ن. فحشهاتونم نگه دارید واسه پستهای احتمالی آینده از همین کتاب لطفا!

لینک | ئه‌سرين | September 23, 2007 12:02 PM | نظر (5)| كافه
 
»» بر من که صبوحی زده

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است
ای مجلسيان راه خرابات کدام است؟
با چون تو حريفی به چنين جای، چنين وقت
گر باده خورم، خمر بهشتی نه حرام است
دردا که بپختيم در اين سوز نهانی
وآنرا خبر از آتش ما نيست که خام است

پ.ن. نصف شبی چت زدما باز!
پ.ن. ما مرض بی خوابی داریم این روزا!

لینک | ئه‌سرين | September 23, 2007 03:02 AM | نظر (5)| كافه
 
»» آه اگر آزادی سرودی می خواند

حبس شما کافی نیست که دنبال هم بند ِدیگری هستید؟
من هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت خود را  به ثبتِ شما نخواهم رساند!

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2007 12:34 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» Persona

پاهات رو به جلوست، نگاهت به عقب! بندت رو هم همونجاها گره زدی.
تا کی به آخر برسه و برت گردونه!

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2007 11:39 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» من پاییز را دوست ندارممن

من پاییز را دوست ندارم
من پاییز را دوست ندارم
و چرا همه اصرار دارند
این
فصل باروری شعر است؟

"درخت گلابی"

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2007 11:22 AM | نظر (0)| كافه
 
»» حالا یه اول مهر هم

حالا یه اول مهر هم که شد و ما آزادیم رسما، این کتاب دفترا باید جلو چشممون باشه که یعنی هنوز هیچی نخوندم! من تا توی گورم هم باید امتحان بدم و مشق بنویسم! ببینید اینو کی گفتم ها!

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2007 11:20 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» یه کل کل قدیمی بین

یه کل کل قدیمی بین من و یکی از دوستام بود که می گفت اینجانب بلد نیستم و نمی تونم عاشقانه بنویسم. خب البته راست هم می گفت طفلی! از همون راهنمایی که شروع کردم به نوشتن، تا دلتون بخواد داستانهای ساینس فیکشن و جنایی داشتم، که حتی بعضی هاشون چاپ شد ولی سعی اینجانب در عاشقانه نوشتن، هربار به فجیع ترین شکل ناکام می موند. خب ما استعدادش را نداریم گویا! این کل کل اونقدر جدی شد که به یک مبارزه تبدیل شد. و البته این جانب اعتراف می کند که شکست رو محتمل می دونست ولی از اونجا که ما تو لج بازی خدا تشریف داریم، سعی کردیم، هی سعی کردیم تا عاقب نتیجه حاصل شد و با افتخار اعلام می کنیم که رای به برنده بودن ما از اون یکی طرف مبارزه صادر شد! همین دو و سه پست پایین مدرک برد ماست البته. ملاک قضاوت هم نوشته های من در برابر دیگران نبود، بلکه رفیقم منو در برابر خودم به قضاوت گذاشت.
اون پستی هم که ما شک داشتیم به نوشتنش توسط خودمون گویا جدی جدی خودمون نوشته ایم! بعله حق با شماست که سبکش(!) به نوشته های من می خوره، من البته می تونم ربطش بدم به تاریخی، ولی در مورد کل مطلب، عمومی کردن همچین نوشته ای در زمانی خاص، خودم هم هنوز در عجبم. حالا که البته برامون مهم نیست ملت تو آرشیو بخونن یا اینو اینجا و درحال ببینند. اون داستان آریستیپوس رو البته خودم به عنوان یکی از بهترین یادداشت های نوشته شده ی عاشقانه ام می دونم، هرچند نه شیرین. ولی خوندن و فهمیدنش رمز داره، لحن داره! لِم اش باید دستتون باشه با یه خورده ذهنیت!!

به هرحال که ما قبول داریم که بلد نیستیم عاشقانه بنویسیم ولی تونستیم و بردیم! هی رفیق شرط رو باختی ردش کن بیاد! دونقطه دی!

لینک | ئه‌سرين | September 21, 2007 11:06 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» و دروغ یعنی، فاتحه قبل

و دروغ یعنی، فاتحه قبل از مرگ. به مر