صفحه
ی اصلی
پست
قبلی: مرد بودن - 08/26/07
پست
بعدی: چقدر آدماي با دغدغه هاي - 09/ 4/07
|
»» ملت همه شدن نشستني- خوندني،
|
|
ملت همه شدن نشستني- خوندني، نه راه رفتني-شنيدني- گفتني. منم كه حرف زدن و سكوتم مياد اينروزها، نه پست نوشتن! حس سكوت و راه رفتن بين صحبت از يه موضوع تا موضوع بعدي رو هم كه نميشه اينجا نشون داد كه! ميشه همين توضيحهاي مسخرهي من!
|
|
|
ئهسرين |
August 28, 2007 01:03 AM |
نظر (12)|
هرچی
|
|
|
نظرات:
فاطمه :
September 4, 2007 02:19 AM
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...
فردا همه چی معلوم میشه...
فردا...
معاصر :
September 3, 2007 06:00 AM
تشريف بياريد يه عكس ازتون بگيرم شايد حالو هواتون عوض بشه؟؟؟!!!!!
khayat :
September 2, 2007 11:54 AM
اوهوم!
محمدرضا :
August 31, 2007 08:42 AM
سلام
هیچ پیشنهادی به ذهنم نمی آد!!!!
کل اگر طبیب بودی!
Asrin :
August 30, 2007 10:16 AM
be jaye in harfa pasho berim teathr yekshanbe
banafshe :
August 30, 2007 10:14 AM
سکوتم میاد این روزا. دلم پرسه می خواد توو کوچه پس کوچه های تجریش تا از پا بیفتم. یا زیر بارون آش رشته و حلیم و نون سنگک ، پیش تالار شهر... یادش بخیر ;)
sun :
August 29, 2007 10:46 AM
i n adamayr kuche sag delashun o khorde
Shuan :
August 29, 2007 01:14 AM
maskhare? baba boro weblog chooopoon bekhoon bebini maskhare chiye :D
فاطمه :
August 28, 2007 03:47 AM
آدم نه نوشتنش میاد یه وقتایی،نه گریه کردنش،نه حتی نفس کشیدنش...دلش میخواد همش راه بره و راه بره و راه بره.هی حرف بزنه.هی سکوت کنه.هی دوباره حرف بزنه،هی دوباره سکوت کنه...قاطی همه ی این حرف زدنها و سکوت کردنها و راه رفتنها هم فقط اونی که باید باشه؛باشه کنارش،هی هر از چند گاهی دستشو بگیره،محکم بگیرتش تو بغلش و آروم تو گوشش زمزمه کنه؛عزیزم من اینجام،پیشت و مراقبتم...
آدم یه وقتایی فقط یه شونه میخواد واسه تکیه...آدم یه وقتایی فقط دو تا دست میخواد که گره بخوره دور تنش و نیگرش داره از گم شدن بین اینهمه سایه های درازی که هی دور و برش راه میرن و نفس کشیدنشو تنگ میکنن...آدم یه وقتایی میخواد از همه چی فرار کنه...فقط خودش باشه و اونی که باید باشه و هیچ سایه ای هم اون دور وبر نیاد...
من تاریکی میخوام،بدون هیچ سایه ای...
امشب برام دعا کن...
یادت نره...امشب برام دعا کن
فاطمه :
August 28, 2007 03:44 AM
آدم نه نوشتنش میاد یه وقتایی،نه گریه کردنش،نه حتی نفس کشیدنش...دلش میخواد همش راه بره و راه بره و راه بره.هی حرف بزنه.هی سکوت کنه.هی دوباره حرف بزنه،هی دوباره سکوت کنه...قاطی همه ی این حرف زدنها و سکوت کردنها و راه رفتنها هم فقط اونی که باید باشه؛باشه کنارش،هی هر از چند گاهی دستشو بگیره،محکم بگیرتش تو بغلش و آروم تو گوشش زمزمه کنه؛عزیزم من اینجام،پیشت و مراقبتم...
آدم یه وقتایی فقط یه شونه میخواد واسه تکیه...آدم یه وقتایی فقط دو تا دست میخواد که گره بخوره دور تنش و نیگرش داره از گم شدن بین اینهمه سایه های درازی که هی دور و برش راه میرن و نفس کشیدنشو تنگ میکنن...آدم یه وقتایی میخواد از همه چی فرار کنه...فقط خودش باشه و اونی که باید باشه و هیچ سایه ای هم اون دور وبر نیاد...
من تاریکی میخوام،بدون هیچ سایه ای...
امشب برام دعا کن...
یادت نره...امشب برام دعا کن
ندا.ح :
August 28, 2007 02:27 AM
تازشم مواظب باش سیم کشیا اتصال کوتاه نشه :دی ممکنه ذهنت بسوزه ....
ندا.ح :
August 28, 2007 02:25 AM
آره آدم تا حس نوشتن نداشته باشه نمیتونه بنویسه!
اما همون توضیحاتیم که میگی بد نیستا :) استفاده میکنیم ...
در ضمن هیچوقت تا حالا اینجا چیزی نخوندم که به نظرم مسخره بیاد... جدی میگم
|