آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: مرد بودن - 08/26/07
 پست بعدی: چقدر آدماي با دغدغه هاي - 09/ 4/07

»» ملت همه شدن نشستني- خوندني،

ملت همه شدن نشستني- خوندني، نه راه رفتني-شنيدني- گفتني.
منم كه حرف زدن و سكوتم مياد اينروزها، نه پست نوشتن! حس سكوت و راه رفتن بين صحبت از يه موضوع تا موضوع بعدي رو هم كه نمي‌شه اينجا نشون داد كه! مي‌شه همين توضيح‌هاي مسخره‌ي من!

ئه‌سرين | August 28, 2007 01:03 AM | نظر (12)| هرچی
 
نظرات:
فاطمه : September 4, 2007 02:19 AM

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...
فردا همه چی معلوم میشه...
فردا...


معاصر : September 3, 2007 06:00 AM

تشريف بياريد يه عكس ازتون بگيرم شايد حالو هواتون عوض بشه؟؟؟!!!!!


khayat : September 2, 2007 11:54 AM

اوهوم!


محمدرضا : August 31, 2007 08:42 AM

سلام
هیچ پیشنهادی به ذهنم نمی آد!!!!
کل اگر طبیب بودی!


Asrin : August 30, 2007 10:16 AM

be jaye in harfa pasho berim teathr yekshanbe


banafshe : August 30, 2007 10:14 AM

سکوتم میاد این روزا. دلم پرسه می خواد توو کوچه پس کوچه های تجریش تا از پا بیفتم. یا زیر بارون آش رشته و حلیم و نون سنگک ، پیش تالار شهر... یادش بخیر ;)


sun : August 29, 2007 10:46 AM

i n adamayr kuche sag delashun o khorde


Shuan : August 29, 2007 01:14 AM

maskhare? baba boro weblog chooopoon bekhoon bebini maskhare chiye :D


فاطمه : August 28, 2007 03:47 AM

آدم نه نوشتنش میاد یه وقتایی،نه گریه کردنش،نه حتی نفس کشیدنش...دلش میخواد همش راه بره و راه بره و راه بره.هی حرف بزنه.هی سکوت کنه.هی دوباره حرف بزنه،هی دوباره سکوت کنه...قاطی همه ی این حرف زدنها و سکوت کردنها و راه رفتنها هم فقط اونی که باید باشه؛باشه کنارش،هی هر از چند گاهی دستشو بگیره،محکم بگیرتش تو بغلش و آروم تو گوشش زمزمه کنه؛عزیزم من اینجام،پیشت و مراقبتم...
آدم یه وقتایی فقط یه شونه میخواد واسه تکیه...آدم یه وقتایی فقط دو تا دست میخواد که گره بخوره دور تنش و نیگرش داره از گم شدن بین اینهمه سایه های درازی که هی دور و برش راه میرن و نفس کشیدنشو تنگ میکنن...آدم یه وقتایی میخواد از همه چی فرار کنه...فقط خودش باشه و اونی که باید باشه و هیچ سایه ای هم اون دور وبر نیاد...
من تاریکی میخوام،بدون هیچ سایه ای...
امشب برام دعا کن...
یادت نره...امشب برام دعا کن


فاطمه : August 28, 2007 03:44 AM

آدم نه نوشتنش میاد یه وقتایی،نه گریه کردنش،نه حتی نفس کشیدنش...دلش میخواد همش راه بره و راه بره و راه بره.هی حرف بزنه.هی سکوت کنه.هی دوباره حرف بزنه،هی دوباره سکوت کنه...قاطی همه ی این حرف زدنها و سکوت کردنها و راه رفتنها هم فقط اونی که باید باشه؛باشه کنارش،هی هر از چند گاهی دستشو بگیره،محکم بگیرتش تو بغلش و آروم تو گوشش زمزمه کنه؛عزیزم من اینجام،پیشت و مراقبتم...
آدم یه وقتایی فقط یه شونه میخواد واسه تکیه...آدم یه وقتایی فقط دو تا دست میخواد که گره بخوره دور تنش و نیگرش داره از گم شدن بین اینهمه سایه های درازی که هی دور و برش راه میرن و نفس کشیدنشو تنگ میکنن...آدم یه وقتایی میخواد از همه چی فرار کنه...فقط خودش باشه و اونی که باید باشه و هیچ سایه ای هم اون دور وبر نیاد...
من تاریکی میخوام،بدون هیچ سایه ای...
امشب برام دعا کن...
یادت نره...امشب برام دعا کن


ندا.ح : August 28, 2007 02:27 AM

تازشم مواظب باش سیم کشیا اتصال کوتاه نشه :دی ممکنه ذهنت بسوزه ....


ندا.ح : August 28, 2007 02:25 AM

آره آدم تا حس نوشتن نداشته باشه نمیتونه بنویسه!
اما همون توضیحاتیم که میگی بد نیستا :) استفاده میکنیم ...
در ضمن هیچوقت تا حالا اینجا چیزی نخوندم که به نظرم مسخره بیاد... جدی میگم