|
من، شبها روزهايم را به قضاوت مينشينم، عصباني ميشوم، دعوا ميكنم، عذرخواهي ميكنم، گريه ميكنم، ميخندم،حرف ميزنم، آرام ميشوم، تصميم ميگيرم فردا چطور رفتار كنم با اينكه ميدانم هرچه باشد فردا حتما تغييرش خواهم داد. و فردا، بيخيال شب گذشته، مثل روزهاي پيش خودم را پس مي زنم تا شب باز خودم را به دادگاه بكشانم! و شب و روز سر مي شود بي حضور من!
|