|
توی مترو ایستادهام. دستم را گرفتهام به میلهی واگن و زل زدهام به شیشهی پنجره که در سیاهی تونل شدهاست آینه. تصویر خودم را میبینم. با موهای بلند لَخت و پیراهن سفید و سبز و شلوار لی. ایستاده لابهلای آن همه مرد. تصویرم خم میشود سمت بغل دستی و چیزی در گوشش میگوید. من اما ساکنم و بیحرف. با موهای فِر ژولیده و پیراهن زرد و قرمز و شلوار پارچهای. عوضی گرفتهام. خودم را عوضی گرفتهام. ب.ت:متاسفانه این ماجرا حقیقت دارد. شوپه پ.ن. نويسنده اين وبلاگ يك پست معركه هم داره در باب تمساح و پيتون كه حوالي پاييز 84 نوشته شده به گمونم. هي ما خواستيم لينكش كنيم اون موقعها، هي يادمون رفت! الآنم كمافيالسابق حوصله سرچ ندارم!
|