آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: July 2007
 ماه بعدی: September 2007

آرشیو ماه: August 2007


»» ملت همه شدن نشستني- خوندني،

ملت همه شدن نشستني- خوندني، نه راه رفتني-شنيدني- گفتني.
منم كه حرف زدن و سكوتم مياد اينروزها، نه پست نوشتن! حس سكوت و راه رفتن بين صحبت از يه موضوع تا موضوع بعدي رو هم كه نمي‌شه اينجا نشون داد كه! مي‌شه همين توضيح‌هاي مسخره‌ي من!

لینک | ئه‌سرين | August 28, 2007 01:03 AM | نظر (12)| هرچی
 
»» مرد بودن

پسرك نه ساله‌مون نشسته بود كنار مادرش، يكي ديگه از خانمها اومد كه بنشينه اونجا و با مادرش صحبت كنه، بچه بايد يه جوري از اونجا بلند مي شد تا جا باز شه! جمله‌ براي راضي كردن بچه به بلند شدن اين بود:"تو مگه مرد نيستي؟ پاشو برو پيش مردا بشين!"
دوبووآر در جنس دوم به خوبي اين وضعيت رو تشريح كرده كه بچه ها از اول تفاوتي در جنسيت و برتري‌شون نمي‌بينن. اين پررنگ كردن جنسيت از طرف پدر و مادرها و جامعه، اين برتري جلوه دادن جنسيت در شرايط خاص، اين در ابهام نگه داشتن دختر نسبت به جنسيتش و در عين حال بيان صريح و حتي به طنز در مورد جنسيت پسرهاست كه يك مقام برتري كاذب بهشون ميده! همينجاست كه مردانگي -نرينگي- خودش رو بالاتر مي‌بينه و شروع مي‌كنه به رشد. اينكه بگي "مگه تو مرد نيستي؟"، همزمان قدرتي رو به پسربچه ميده كه اگه دختر‌بچه‌اي هم اون نزديكي باشه و بشنوه، احساس مي‌كنه جايگاهي كه درش قرار داره نه اون قدرت و منزلت رو داره و نه اجازه ورود بهش رو داره چون مرد نيست!
...شايد ادامه دارد...

اختصاصي به سارتر از طرف دوبووآر: بيا و مرام بذار كمك باش واسه تحقيق و تشريح براي جمع كردن يك مجموعه، كي از خودت بهتر واسه شروع؟ اين طرح و پيشنهاد كاملا جدي است.

لینک | ئه‌سرين | August 26, 2007 11:38 AM | نظر (8)| هرچی
 
»» كارگران در حال سيم‌كشي مي‌باشند

خب اصولا اول بايد سيم‌كشي كرد و لامپ انتخاب و وصل كرد بعد تازه اينكه برق بره يا نه مهم مي‌شه واسه آدم، و الا همينجوريش كه خب برق نداريم كه نداريم، جَهَندَم!

لینک | ئه‌سرين | August 26, 2007 11:31 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» آينده ام روشنه، اگه برقا

آينده ام روشنه، اگه برقا نره!

لینک | ئه‌سرين | August 19, 2007 07:40 AM | نظر (10)| هرچی
 
»» اين يك پست اختصاصي‌ست

سه سال در سايه زندگي كردن، انگار جدي جدي تموم شد و داره نفسهاي آخرش‌رو مي‌كشه!
و اين يعني يه جاهايي كه من ديگه حالم از خودم و اين وضع به‌هم مي‌خورد،‌ كلي دوست دور و برم بود كه آرومم كنن، دلداري بدن،‌ هلم بدن، تهديدم كنن، يه وقتايي كه اخلاقم گند مي‌شد تحملم كنن و البته كمك كنن.

همه شما كه در جريان بوديد و كمكم كرديد،‌ چه از نظر روحي چه از نظر كمك در حل مشكلات. همه شمايي كه مي‌دونيد از چي حرف مي‌زنم. بخش بزرگي از خوشحالي و نفس راحت كشيدن امروزم رو،‌ و قدرت شروع به تصميم‌گيريهاي جديد رو مديون شمام. متشكرم و كاش اين كلمه ها گوياتر بودند.
شما هستيد و اين يعني همه‌ي خوبيها.

متشكرم.

لینک | ئه‌سرين | August 19, 2007 01:48 AM | نظر (15)| هرچی
 
»» روش شماره دوی این مطلب،

روش شماره دوی این مطلب، دقیقا همون کاری هست که من ِ بیچاره از ترس تنبیه شدن توسط مامان جان به خاطر هنرنمایی برادرهای عزیز و رسیدن به اکتشافات جدید، ده-پانزده سال پیش انجام دادم! و البته جواب داد و جستیم!

سیستم خونه ی ما عین سربازخونه بود(شایدم هست)، هرکی خبطی کنه، ارشد بیشتر تنبیه می شه!

لینک | ئه‌سرين | August 18, 2007 12:35 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» ببین این غلغل و غوغای مستان

این همراهی دف و تنبور، این شعر...
راستش را بخواهید همه چیز ِ همه چیز هم که خوب باشد وقتی می شنوی چیزی از این دست، دلت می خواهد بنشینی یک گوشه، آرام یک چیزی در اعماق وجودت غلغل کند و دلت یکجوری غنج برود از چیزی که می دانی و نمی دانی و مدام دلت بلرزد و حرکتی، صدایی بخواهی که ندانی چیست و نتوانی به انجامش و فکر کنی قبل از سماع شاید همینجوریها باید باشد.
آهنگ مستان از آلبوم افسانه تنبور بیژن کامکار را اگر دارید که گوش کنید، اگر هم ندارید خودتان زحمت پیدا کردنش را بکشید که ما دلمان نمی آید با کیفیت پایین برایتان بگذایم جای. بشنوید و از شنیدنش لذت ببرید. شاید دچار حس مشترک شدیم!

راستی کسی این آهنگ مردان خدای ناظری رو نداره برامون  بفرسته یکجورهایی؟ هزارسال پیش به این رفیقمون گفته بودیم  بهمون بده، ایشون همون روزها که وقتها داشتند یادشون رفت وای به الآن که دیگه عمرا! (حتما باید به زور متوسل بشم پسرم؟ لینکت کنم وبلاگت لو بره؟ نه، خداییش؟! )

لینک | ئه‌سرين | August 17, 2007 12:36 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» و من کولی ای که قانون شهرها را نمی داند

...در خشکی بمان
حافظه ات به حافظه ی سنگ می ماند
که تحمل کوچ های بزرگ را ندارد
پس
همانند شهروندی در مملکتِ درختان بمان
جایی که گردش،
تغییر نشانی
و کودتا علیه تاریخ ممنوع است
...
"سعاد الصباح"

پ.ن. از نازلی، دختر آیدین
پ.ن. واقعا یاد تئاتر سانتاکروز ِ هما روستا نمی افتید؟

لینک | ئه‌سرين | August 17, 2007 12:20 PM | نظر (0)| كافه
 
»» انگار یک ارتباط عجیب و

انگار یک ارتباط عجیب و غریبی در این از دنیا رفتن سیاسی، مذهبیون و این اهالی هنر هست واقعا!

اينبار، بهاءالدین ادب- خانم الهه

لینک | ئه‌سرين | August 17, 2007 11:52 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» ساعتی چند؟

خب نمی تونم پنهان کنم که به این روش کسب درآمدی که طرح آقای وودی آلن بوده، چقدر علاقمند شدم! حالا صرف نظر از اون اخاذی البته! ولی ایده خوبیه ها، کلی هم واسه آدمهایی که هی تنهاتر هم می شن و تو اتفاقهای ساده زندگی گم می شن خوبه، بار فرهنگی هم که داره! کسی سراغ نداره همچین جایی واقعا وجود داره که یه پولی بدی یکیو برای چندساعت کرایه کنی که باهاش بحث کنی از هر چیزی که دلت می خواد؟

لینک | ئه‌سرين | August 16, 2007 12:20 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» اشتباه به عرضتان رسانده اند

اشتباه به عرضتان رسانده اند گویا، من از دیار حبيب بودم نه از بلاد غريب، قرارمان هم رسيدن به رفيقانمان بود، حالا اينجا و در اين برهوت چه مي‌كنيم را،‌ تو كه راه‌بلدمان بودي بگو؟!

لینک | ئه‌سرين | August 14, 2007 01:40 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» هجرت

برای دوتا جونوری که امروز از ساختمان آی تک زنگ زدند و یکیشون می خواست با برادر هزارساله اش که گوشش رو بهم تقدیم می کنه دوست بشم!

باز هم عاشق خواهید شد
آنقدر که دیگر
نه نیازی
به بازی رنگ روی صورتتان باشد
نه نیازی
به بودن در سه گانه ها.
با هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت...
نه!
تنها یک جان.

باز هم عاشق خواهید شد
آنقدر که
برسید به ماراتن تن به تن،
به دوگانه ها،
به پاسخ به نگاه،
نه به زبان.

باز هم عاشق خواهید شد
حتی اگر
هرکدام
در هرسوی دنیا.

ایمان دارم

لینک | ئه‌سرين | August 13, 2007 12:45 PM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»» "برای پشت سر گذاشتن پوچی

"برای پشت سر گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت."
يونسكو

پس ما رفتيم، با ما كه كاري نداريد فعلن؟

پ.ن. نه كه نرفته بودي!

لینک | ئه‌سرين | August 13, 2007 09:45 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» خدا بودن

گاهي از صميم قلب مي خوام كه خدا و آخرتي كه وعده دادند واقعا وجود داشته باشه و همه چي به تسلسل ِ تناسخ و اين دنيا منتهي نشه! همون روزي كه مي گن وايميسي جلو خدا واسه جواب پس دادن!
گاهي كه دلم مي خواد يقه ي يكي رو بگيرم كه چرا؟

لینک | ئه‌سرين | August 13, 2007 09:08 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» رمانتيسيسم ابتذال نيست،‌ ولي حواست

رمانتيسيسم ابتذال نيست،‌ ولي حواست نباشد به ابتذال مي‌كشاندت!

ابتذال هم البته منظور آن تعريف كوچه‌بازاريش نيست!

لینک | ئه‌سرين | August 13, 2007 01:29 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» ما اسير تصوير ساخته ي

ما اسير تصوير ساخته ي ذهن ديگرانمان هستيم!

زيرنويس: يك نفس بخوانيدش لطفا!

لینک | ئه‌سرين | August 12, 2007 02:20 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» (13) In the way of Neverland

بسیار خطر باید
تا پخته شود خامی

پس بزن بریم!

لینک | ئه‌سرين | August 10, 2007 06:06 AM | نظر (7)| Neverland
 
»» و از گوشواره های صدف بیزارم

مثل ماهی در خشکی
مثل ماهی در دریا
به صید گوشواره
یه صید گوش می رفتم ...

پ.ن. نمی دونم شعر از کیه!

لینک | ئه‌سرين | August 10, 2007 01:26 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

خب من الآن هرچی بگم شما می خواهید فحشم بدید و اینا! بعله کنسرت جناب محسن خان نامجو بودیم به لطف آقا مارانا و دوستانشون و جای شما بسی خالی!
ما سر حرفهایی که زده بودیم راجع به کنسرت اختصاصی، بودیم منتها جای مناسب پیدا نشد و متاسفم که بگم جناب نامجو اواخر مرداد ایران رو ترک می کنه برای ادامه فعالیت موسیقیاییش و تا اطلاع ثانوی برنامه ای نیست دیگه! حیف!

راستش رو بخواهید نمی خوام تعریف کنم که چقدر کیف کردم و چقدر خوب بود و چقدر چسبید! فکر کنید آدمی که دقیقا دست راست نامجو نشسته و تمام آهنگهاش رو(به غیر از اونها که جدید بود) می خوند چقدر سر کیف و کوک بوده عین همه ی اون آدما که اونجا بودن! فقط الآن هی دارم افسوس می خورم که چرا آهنگهای کمی یادم اومد که بگم بخونه! می دونید؟ باید نامجو رو دوست بدارید و بفهمید اجرای زنده ی کارهاش یعنی چی؟! که اجرای زنده ی گیس، جبرجغرافیایی، نوبهاری، شیرین شیرین، ساربان، مرغ شیدا و ده پانزده کار دیگه یعنی چی! 
و باید باشید و بینید این آدم چقدر آروم ِ! اونقدر که حتی کنار دستش هم که نشسته باشی به زور حرفهاش رو بشنوی و بعد تعجب کنی که مگه این همون آدمی نیست که ترنج رو نعره(!)می زنه؟ و بعد ببینی خودشه! با همون نعره ها و اوج صدا!
متشکرم آقا مارانا، خانم ملانی و آقای محمدرضا که ما رو به این سرخوشی مهمان کردید، متشکرم آقای نامجو:)

خب، انتظار نداشتید که اون بزم رو ول کنم و بشینم به عکاسی؟ بعدشم خود نامجو اجازه نداد در حین برنامه عکس بگیریم و آخرشم که هول رفتن بود!

لینک | ئه‌سرين | August 9, 2007 01:01 AM | نظر (12)| هرچی
 
»» خوره‌ي جان!

من، شبها روزهايم را به قضاوت مي‌نشينم،‌ عصباني مي‌شوم، دعوا مي‌كنم، عذرخواهي مي‌كنم، گريه مي‌كنم، مي‌خندم،حرف مي‌زنم، آرام مي‌شوم، تصميم مي‌گيرم فردا چطور رفتار كنم با اينكه مي‌دانم هرچه باشد فردا حتما تغييرش خواهم داد. و فردا، بي‌خيال شب گذشته، مثل روزهاي پيش خودم را پس مي زنم تا شب باز خودم را به دادگاه بكشانم!
و شب و روز سر مي شود بي حضور من!

لینک | ئه‌سرين | August 8, 2007 11:40 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» مك گافين

همه‌ي زندگي همينه!
يه هدف گنُده اون دور دورا در نظر بگيري كه دوستشم داري بعد حالاحالاها بخواي براش جون بكَني! بعد اين وسط يه هدفهاي كوچيك هم درنظر بگيري كه خيلي هم نااميد نشي تو مسير! يه جور جايزه به خودت. همين!

پ.ن.الآن مشكل اون هدف گنده است! هرچي مياي جاش بذاري تهش مي‌گي خب كه چي بشه؟ واسه چي؟ تهش كه چي؟

لینک | ئه‌سرين | August 8, 2007 03:37 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» به‌به! ظاهرا زبان زنانه شرق

به‌به! ظاهرا زبان زنانه شرق نه تنها سر سبز خودش رو به باد داده، بلكه داستان ديگه اي هم هست در پس اون عكس كه اگه توقيف نمي شد باز صداي بر و بچه هاي عكاسي رو بلند كرده!
ببينيم بروبچ مي‌خوان چه كنند اطلاع مي‌ديم يحتمل!

لینک | ئه‌سرين | August 7, 2007 10:09 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» The last survivors

از مضرات موبايل داشتن يكيش اين‌كه ديگه نمي توني شماره كسي رو به رمز بنويسي! يعني مي شه‌ها، ولي دردسرش زياده ديگه!
درضمن نمي دونم هنوز كسي هست كه به اين بيماري رمزنگاري مبتلا باشه يا نه! آخرين نفري كه سراغ دارم غير از خودم، همين يك سال و نيم پيش كشفش كردم وقتي كارت شماره تلفنهاش رو تو كيف پولش ديدم كه اونم از وقتي موبايل دار شده فكر كنم مرضشم بهتر شده!

لینک | ئه‌سرين | August 6, 2007 11:04 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» باورتون مي شه اگه بگم

باورتون مي شه اگه بگم من،‌ ئه‌سرين، با اين دايره وسيع دوستان و ارتباطاتي كه داشتم و دارم و به وجود ميارم، ‌در تمام طول تحصيلم در دانشگاه هيچ دوست صميمي‌ يا يه خورده صميمي يا يه خورده بيشتر از سلام و عليك روزانه داشتن، نداشتم؟ مطلقا هيچ!
اينو ديروز كه ندا، تنها كسي از بچه هاي دانشگاه كه بيشتر كلاسها رو باهم برمي داشتيم، آن لاين شد و سلام كرد فهميدم. ظاهرا كه بچه ها ارتباط خوبي داشتن،‌ مشكل اين بود كه من اصلا نتونستم بفهمم‌اشون! ما هم قد هم نبوديم و به اعتقاد خودم و شهادت حداقل اونايي كه با فعاليتهاي من آشنا بودن، ‌اونجا واسه من كوچيك بود، خيلي كوچيك! من جاي ديگه خودم را نسبتا راضي نگه مي داشتم!

از اينكه از بين اون آدما با كسي جور نشدم خيلي هم متاسف نيستم، چيزي رو از دست ندادم! تاسفم اينه كه اون سالها و خيلي از فرصتهام سوخت براي آشنايي با آدمهاي بيشتر از جاهاي ديگه!

لینک | ئه‌سرين | August 6, 2007 10:39 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» توی مترو ایستاده‌ام. دستم را

توی مترو ایستاده‌ام. دستم را گرفته‌ام به میله‌ی واگن و زل زده‌ام به شیشه‌ی پنجره که در سیاهی تونل شده‌است آینه.  تصویر خودم را می‌بینم. با موهای بلند لَخت و پیراهن سفید و سبز و شلوار لی. ایستاده لابه‌لای آن همه مرد.   تصویرم خم می‌شود سمت بغل دستی و چیزی در گوشش می‌گوید. 
 من اما ساکنم و بی‌حرف. با موهای فِر ژولیده و پیراهن زرد و قرمز و شلوار پارچه‌ای. 
 عوضی گرفته‌ام. خودم را عوضی گرفته‌ام. 
 ب.ت:‌متاسفانه این ماجرا حقیقت دارد.
شوپه

پ.ن. نويسنده اين وبلاگ يك پست معركه هم داره در باب تمساح و پيتون كه حوالي پاييز 84 نوشته شده به گمونم. هي ما خواستيم لينكش كنيم اون موقعها، هي يادمون رفت! الآنم كمافي‌السابق حوصله سرچ ندارم!

لینک | ئه‌سرين | August 6, 2007 09:15 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» 26

بیا عق بزنیم تمام آنچه به خوردمان داده اند
تمام آنچه ذره ذره خورانده اند و از برکتش ساخته اندمان
بیا قی کنیم خودمان را

بیا کمی گریه کنیم

لینک | ئه‌سرين | August 5, 2007 12:10 PM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» اصل بقاي جمع

هميشه كسي بوده كه قرباني شود و هميشه كساني هستند كه راهش را ادامه دهند و قرباني شود.

لینک | ئه‌سرين | August 5, 2007 11:21 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» خودم كه نه وقتش رو

خودم كه نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو كه بگردم پيدا كنم، ولي شما مهمان ضيافت خودماني‌اي باشيد از طرف من به پذيرايي از خودتان با موسيقي فيلم Requiem for a Dream .

لینک | ئه‌سرين | August 5, 2007 02:44 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» جان بده و دم مزن

هر آدم ظرفیست از تحمل و طاقت و خشم که یک روزی، روزهایی لبریز خواهد شد.
هر آدم ظرفیست که روزی درهم می شکند!

لینک | ئه‌سرين | August 4, 2007 11:10 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

موهای سفید که پیدا شدند یعنی این ماراتن را بالاخره پایانی هست!

لینک | ئه‌سرين | August 3, 2007 09:46 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» آقامان که سر به تیره‌ی

آقامان که سر به تیره‌ی تراب گذاشت، بچّه‌سال بودیم. حالی‌مان نبود. سراغ می‌گرفتیم... آسمان نشان‌مان می‌دادند.
سر به ‌هوا بارآمدیم.
لانگ شات

لینک | ئه‌سرين | August 2, 2007 02:47 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» اوغور بخیر خُل خلُی!

محل کار،ما پنج تا خانم همسن و سالیم! دوتا خل خلی - بچه مثبت که هردو بعداز ازدواج کمی بچه مثبت شدند ولی هنوز آثاری از خل خلی بودن درشون هست و دوتا کاملا بچه مثبت که قبل و بعد از ازدواجشون فرقی نمی کنه و من که رسما به عنوان یک خل خلی کامل معرفی شدم! لیست بلندبالایی از کارهام هم ردیف شده جلوم که تاییدیست بر این مدعا!

زیرنویس: قصه های قروقاطی/خولیو کورتازار

لینک | ئه‌سرين | August 2, 2007 01:56 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» پرودگارا به آنکه درد می

پرودگارا به آنکه درد می دهی، فیافه ی دردآلود هم عنایت فرما، گاهی!

مُردیم بس که کسی مارا با این قیافه باور نکرد!

لینک | ئه‌سرين | August 2, 2007 01:29 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» Will

می خواستیم دنیارو تغییر بدیم، اما حالا تو تغییر خودمونم موندیم!

لینک | ئه‌سرين | August 1, 2007 01:19 AM | نظر (4)| هرچی